| در
میان روزهایی که میگذرد شرمساریم اگر حق بندگی خدا را به جای نیاوریم و
آن وقت بیدوست چه بیپناهیم ما. آن چه در پی میآید گفتگوی ابنا با
"ملودی بیکر" نوشیعهای از آمریکا میباشد. وی از کسانی است که چشمان خود
را بر روی حقایق عالم نبسته و با توکل بر خدا با حقیقت اسلام آشنا گشته
است. |
|
ابنا: لطفاً خودتان را معرفی کنید . بنده فاطمه دهدشت هستم که البته اسم آمریکایی من ملودی بیکر میباشد. متأهل و دارای دو فرزند به نامهای هادی 17 ساله و سارا 15 ساله میباشم. ابنا: در حال حاضر در ایران مشغول چه کاری هستید؟ بنده استاد دانشگاه امام صادق علیه السلام میباشم و بسیار خوشحال هستم که در یک کشور اسلامی ـ انقلابی به حقیقت اسلام و اهل بیت علیهم السلام رسیدهام و میتوانم در این کشور معنای آزادی الهی و حقیقی را درک نمایم. ابنا: از گذشتۀ خودتان برایمان بگویید . بخشی از خاطرات نخستین من در مورد انقلاب اسلامی مربوط به امام خمینی محبوب قدس سره الشریف میباشد. وقتی در مورد انقلاب اسلامی میاندیشم، ویژگی خاص و منحصر به فرد بودن آن به ذهنم خطور میکند و اهمیت نقش رهبری ایشان در انقلاب اسلامی و وقتی به امام خمینی میاندیشم، صلح و آرامش برایم تداعی میگردد. خاطرات دیگر من پیرامون ملت شجاع ایران است و اینکه چگونه در جریان انقلاب متحد شدند و یکدیگر را حمایت کردند. برای من به عنوان یک مسلمان آمریکایی، انقلاب اسلامی درهای بسیاری را در جهت هرچه بهتر و بیشتر شناختن اسلام و فهمیدن این مسئله که اسلام آزادی حقیقی است برخلاف آنچه که در غرب دموکراسی خوانده میشود، برایم گشود. ابنا: انقلاب مردم ایران را چگونه ارزیابی میکنید؟ من گمان میکنم که اگر ملت ایران بتوانند حقیقت قدرت و عظمت خود را در مقابل غرب به نمایش بگذارند، شاید سایر کشورها نیز با الگوبرداری از انقلاب ایران اقدام مشابهی را انجام داده و من خوشبین هستم که در آینده چنین خواهد شد و حکومتهای اسلامی بیشتری را در سراسر جهان خواهیم داشت. ابنا: به نظر شما فرق زنان ایرانی و غربی در چیست؟ بنده معتقدم که زنان ایرانی در مقایسه با زنان غربی از آزادی حقیقی برخوردار هستند. اگر چه امروزه بسیاری از آنها آنرا درک نمیکنند، ولی در آینده این مسئله را خواهند فهمید. با داشتن تجربۀ اندکی در ایران و آمریکا میتوانم بگویم که آزادی و احترام موجود در ایران حقیقی است و برخلاف جو حاکم در آمریکا که در آنجا چون من به خدای واحد و بلاشریک اعتقاد داشتم و حجاب را زینت خود میدانستم، تروریست خطاب میشدم. من آزادی در ایران را مدیون و منتسب به انقلاب اسلامی میدانم و معتقدم که انقلاب اسلامی به زنان سراسر جهان فرصتهای بیشتری برای شکوفایی داده و نیز احترام و ارزش لازم را به اندیشههای آنان قائل شده است و فکر میکنم که زنان ایرانی با ایمان، توان و حمایت خود، از مردان در راستای تلاش و کوششان در مسیر انقلاب پشتیبانی کردند. من بسیار مغرورم به ملت ایران به خاطر اینکه سرانجام در مقابل دولت آمریکا در جریان انقلاب و شاه ایستادگی نمودند و دیگر ظلم و ستم آنان را تحمل نکرده و شکستشان دادند. ابنا: چه آرزویی برای کشور ایران دارید؟ امیدوارم که ایران همچنان به پیشرفت و توانمند شدن ادامه دهد و در کلیۀ عرصهها به ویژه پزشکی و استفادۀ صلحآمیز از انرژی هستهای به رشد چشمگیری برسد و میدانم که ایران انشاءالله بسیار قدرتمند و توانمند خواهد شد تا حدی که برای ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آماده گردد. ابنا: چه احساسی دارید از اینکه مسلمان هستید و به حقیقت یگانگی خدا دست یافتهاید؟ به مسلمان بودن خود افتخار میکنم و اینکه با مردی ایرانی ازدواج کردهام و ایشان تاکنون در تمام عرصههای زندگی مرا حمایت نمودهاند. ابنا: آیا از اینکه در ایران زندگی میکنید، راضی هستید؟ بسیار خوشحالم که در ایران زندگی میکنم؛ زیرا بر خلاف مردم آمریکا، مردم ایران مهربان هستند و به دیگران بسیار احترام میگذارند و از خداوند متعال سپاسگذارم که مرا برای این مسیر انتخاب و هدایت نمود. |
ابن مقفّع چگونه مسلمان شد
ابن
مقفع در ابتدا در کیش مانی بود و سالها با آزادی کامل با اسلام و قرآن به
مبارزه پرداخته و شبهات و اشکالات زیادی در میان مردم منتشر ساخته بود. از
همین روست که میگویند او باب بُرزویه طبیب را به قصد شک انداختن در دل
مردم بر کتاب «کلیله و دمنه» افزود.[1]
«ابن مقفع» روزی در بغداد از
کوچهای میگذشت، ناگهان صدای کودکی او را به خود جلب کرد که با آواز زیبا
و صدای دلنشین چنین قرآن میخواند:
«أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ
مِهاداً وَ الْجِبالَ أَوْتاداً وَ خَلَقْناکُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلْنا
نَوْمَکُمْ سُباتاً وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا
النَّهارَ مَعاشاً...»[2]
«آیا زمین را گاهواره و کوهها را میخهایی
قرار ندادیم؟ شما را نر و ماده آفریدیم و خواب را برای شما وسیله آسایش و
آرامش گردانیدیم و (تاریکی) شب را برای شما لباس و پوشاکی قرار دادیم (تا
سیاهی شب همچون پرده شما را بپوشاند) و روزی برای شما وقت کار و کوشش
گردانیدیم...»
ابن مقفع به محض شنیدن کلام خدا در حالی که سکوت
سراپای وجودش را فراگرفته بود، بیاختیار ایستاد ودر تفکّر و سکوت غرق شد،
آنقدر ایستاد تا آن پسر بچه سوره را به پایان رساند. او سخن نو شنیده بود
که نه شعر بود و نه نثر. ولی آهنگی زیباتر از شعر و بیان رساتر از نثر
داشت. زیبایی لفظ و شیوایی اسلوب و هماهنگی روشن قرآن نظرش را به خود جلب
کرد و موجی از لذت و شادی در روانش پدید آمد. لذتی که قرآن به او داد غیر
از آن بود که تا آن وقت از سایر انواع سخن میبرد.
ابن مقفع که خود
در فصاحت و سخن شناسی بیمانند بود با شنیدن این آیات تکان دهنده فطرت
دینی او بیدار گشت و با هیجان و جذبهای گفت: شکی نیست که این گفتار عالی
ساخته اندیشه کوتاه بشر نیست. تصادف کوچکی ابن مقفع را با قرآن آشنا کرد،
چهره قرآن در نظرش دگرگون شد. احساس کرد که دنیای جدیدی را برای او کشف
شده است. بیدرنگ از همانجا برگشت و با قدمهای محکم به سوی «عیسی بن علی»
عموی منصور رفت و گفت: نور اسلام در قلب من تابیده است و دریچهای از جهان
وسیع و پهناور در برابر دیدگانم باز شده و دگرگونی عمیقی در من به وجود
آمده است و میخواهم در حضور تو به دین اسلام مشرف شودم. عیسی با تعجب
گفت: تو که یک عمر با قرآن مبارزه کردهای علّت روی آوردنت به اسلام چیست؟
وی ماجرا را بیان کرد و عیسی در پاسخ گفت: این کار شایسته است که در یک
مجلس رسمی در حضور علما و امرای لشکر و در نزد طبقات مردم انجام گیرد.
بنابراین فردا به همین منظور پیش من بیا.
همان روز شب هنگام ابن مقفع
شروع به زمزمه کرد و وردهای مخصوصی که مانویان و زرتشتیان موقع غذا
خوردن،میخوانند، خواند. عیسی رو به او کرد و گفت: آیا با اینکه قصد داری
مسلمان شوی باز هم طبق روش دیرینه خود به زمزمه مشغول هستی! ابن مقفع گفت:
من که هنوز به طور رسمی به آیین جدید «اسلام» داخل نشدهام و نمیتوانم
مراسم و تشریفات آن را بجا آورم، چگونه میتوانم از کیش مانوی دست بردارم
و شبی را به روز آورم در حالی که به هیچ مذهب و کیشی پایبند نباشم. من از
اینکه شبی را در بیدینی به روز آورم ناراحت هستم. بامداد فردا رسید، از
طرف «عیسی بن علی» مجلس با شکوهی برای اسلام آوردن ابن مقفع ترتیب داده
شد. طی مراسمی شهادتین بر زبان جاری کرد و مسلمان شد و موسوم به «عبدالله»
و دارای کنیه «ابو محمد» گردید.
آشنایی او با اسلام و تعالیم حیاتبخش
قرآن، بینش جدید و عمیقی در او به وجود آورد و طرز فکر جهانبینیاش را به
کلی دگرگون ساخت. او قلم خود را مثل شمشیر برنده بود بر ضد دستگاه خلافت
منصور به کار انداخت و طوری جهان را بر منصور تنگ کرد که منصور فریاد زد
آیا کسی هست مرا از شر ابن مقفع نجات دهد؟
سرانجام ابن مقفع به دست
یکی از دژخیمان منصور بنام «سفیان بن معاویة» امیر بصره به وضعی سخت و
فجیع هلاک گردید و بر او تهمت «زندقه» نهادند،امّا حقیقت آن است که او
بیش از هر چیز قربانی رشک و کینه دشمنان خویش شده است.[3] / [4]
پی نوشتها
[1] . ابن مقفع، مرحوم عباس اقبالی.
[2] . سوره نبأ، آیه 5 و 6 و 7.
[3] . ابن مقفع، تألیف: حنا الفاخوری مصری.
[4] . مکتب اسلام، 1/1362.
|
| طفیل
بن عمرو که شاعر شیرین زبان خردمندی بود و در میان قبیله خود، نفوذ کلمه
داشت، زمانی وارد مکه گردید. اسلام آوردن مردی مانند طفیل، برای قریش
بسیار گران بود، از همین رو سران قریش و بازیگران صحنه سیاست، گرد اورا
گرفتند و گفتند: این مردی که کنار کعبه نماز میگزارد، با آوردن آیین
جدید، اتحاد ما را بر هم زده و با سحر بیان خود سنگ تفرقه میان ما افکنده
است! میترسیم میان قبیلة شما نیز دو دستگی بیفکند. چه بهتر که با وی سخن
نگویی! طفیل میگوید: سخنان آنها چنان مرا بیمناک کرد که از ترس تأثیر سحر بیان او تصمیم گرفتم با او سخن نگویم و سخن او را هم نشنوم. و برای جلوگیری از نفوذ سحر او هنگام طواف، پنبه در گوشهای خود کردم تا مبادا زمزمة قرآن و نماز او به گوش من برسد. بامدادان در حالی که پنبه داخل گوشهای خود نموده بودم وارد مسجد شدم و هیچ مایل نبودم سخنی از او بشنوم. نمیدانم چطور شد که یکباره کلام بسیار شیرین و زیبایی به گوشم رسید و بیش از حد، احساس لذت نمودم. با خود گفتم مادر در سوگت نشیند! تو که یک مردی سخن پرداز و خردمندی، چه مانع دارد سخن این مرد را بشنوی تا هر گاه نیک باشد بپذیری و اگر زشت باشد آن را رد کنی! پس برای اینکه آشکارا با آن حضرت تماس نگیرم مقداری صبر کردم تا پیامبر راه خانه خود را پیش گرفت و وارد خانه شد. من نیز اجازه خواسته، وارد شدم و ماجرای خود را از آغاز تا پایان بازگو کردم و گفتم قریش درباره شما چنین میگویند و من در آغاز تصمیم نداشتم با شما ملاقات کنم ولی تلاوت قرآن شما مرا به سویتان جلب کرد. اکنون میخواهم حقیقت آیین خود را برای من تشریح کنی و اندکی قرآن برای من بخوانی! رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ آیین خود را بر او عرضه داشت و مقداری قرآن خواند. طفیل میگوید: به خدا سوگند کلامی زیباتر از آن نشنیده و آیین معتدلتر از آن ندیده بودم. به حضرتش عرض کردم: من در میان قبیله خود فردی سرشناس و با نفوذی هستم و برای نشر آیین شما فعالیت میکنم. ابن هشام گوید: طفیل تا روز حادثة خیبر میان قبیله خود بود و به نشر آیین اسلام اشتغال داشت و در همان حادثه با هفتاد و هشتاد خانواده مسلمان به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ پیوست و در اسلام خود همچنان پایدار بود تا اینکه پس از درگذشت پیامبر به عصر خلفا در جنگ یمامه شربت شهادت نوشید.[1] پی نوشتها [1] . سیرة ابن هشام، ج 1، ص 410. |
|
| بین
حماسه غمبار عاشورا و تداوم حیات شیعه، رابطهاى عمیق و دوسویه وجود دارد.
شهادت مظلومانه امام حسین(علیه السلام) و هفتاد و دو تن از یاران بزرگوار
او در فاجعه کربلا، علاوه بر آثار بزرگ و حیاتى که براى جامعه اسلامى و
انسانى به بار آورد، این نتیجه مهم را نیز در پى داشت که
اهلبیتعلیهمالسلام را به عنوان نمونههاى کامل پیشوایى امت به همگان
معرفى نمود و نشان داد که تنها مکتب و دیدگاهى درست و بر حق و قابل دفاع
است که بر اساس پیروى از آن خاندان شکل بگیرد و در همان مسیرى که آنان
مشخص کردهاند، حرکت کند (یعنى مکتب عظیم و ریشهدار شیعه که تجلىگاه
اسلام حقیقى است) از سوى دیگر، شیعیان نیز، در طول تاریخ پس از واقعه عاشورا، از سر شوق و شناختى که در وجودشان نسبت به سالار شهیدان(علیه السلام) ریشه دوانیده بود، با برپا کردن مراسم سوگوارى و به راه انداختن دستههاى عزادارى، سینهزنى و تشکیل جلسات روضه و یاد کرد سیدالشهداء(علیه السلام)، یکى از اساسىترین رموز جاودانگى قیام حسینى و فرهنگ سترگ و سازنده عاشورا را رقم زدند. ایشان همواره در حفظ و تداوم این حرکت مقدس کوشیدهاند و به سخنان بیهوده و... شبهههاى تار عنکبوتى که گاهگاه از سوى عدهاى نادان یا مغرض مطرح مىشود، توجه نکردهاند و دشمنى کردن دشمنان اسلام و اهلبیت(علیه السلام) با آنان، حتى اندکى از عشق و علاقهشان به آن امام شهید و آرمانهاى الهى او نکاسته است. اکنون از برکت همین عزادارىها و جلسات یاد کرد قیام جاودانه امام حسین(علیه السلام) و اهداف والاى اوست که صفوف شیعیان در برابر دشمنانشان مستحکمتر از پیش شده و مخالفان اهلبیتعلیهمالسلام به تأثیرپذیرى از این برنامههاى مقدس، به حقانیت و ولایت خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پى مىبرند و بدان اعتراف مىکنند و مستبصر مىگردند. در این جا، براى توجه دادن بیشتر شما خواننده محترم، به اهمیت مسئله سوگوارى بر امام حسین(علیه السلام) و پیوند آن با گسترش روزافزون تشیع در دنیاى دیروز و امروز، دو نمونه عینى را، به نقل از کتاب «دورالمنبر الحسینى فى التوعیه الاسلامیه1 (نقش منبر امام حسین(علیه السلام) در بیدارگرى اسلام)» ذکر مىکنیم. مؤلف مىنویسد: 1- شیخ زهیر حسّون براى من چنین نقل کرد: «روزى از کتابخانه واتیکان دیدن مىکردم. در قسمت ویژه کتابهاى اسلامى، چشمم به بیش از هزار کتاب خطى و چاپى درباره امام حسین(علیه السلام) افتاد. با تعجب، از مدیر کتابخانه علت را پرسیدم و او گفت: علماى واتیکان دیدند که تشیع در سالهاى اخیر رو به گسترش نهاده، روز به روز بر تعداد کسانى که در دنیا به مکتب اهلبیت مىگروند، افزوده مىشود و به این نتیجه رسیدند که علت این امر، مظلومیت امام حسین(علیه السلام) است که شیعه آن را در مجالس سوگوارى و ماتم و با به راه انداختن دستههاى سینهزنى، زنده نگاه مىدارد؛ پس عدهاى از سوى واتیکان مأمور شدند که در دنیاى اسلام بگردند و هر کتاب خطى و چاپى درباره امام حسین(علیه السلام) را گردآورى کنند و به واتیکان منتقل نمایند، تا ایشان نیز با استفاده از روش شیعیان در یاد کرد شهادت مظلومانه امام حسین(علیه السلام)، به بیان مظلومیت حضرت مسیح - که به باور آنها بردار شد و مظلومانه کشته گردید - بپردازند و از این طریق، آیین مسیحیت را گسترش دهند». 2- استاد ادریس الحسینى، در کتاب خود «لقد شیعنى الحسین (بى شک حسین مرا شیعه گردانید)» مىگوید: یک روز، یکى از نزدیکانم از من پرسید: چه باعث شد که تشیع را انتخاب کنى؟ گفتم: آن کس، جدم حسین(علیه السلام) بود و ضایعه ناگوار شهادتش در روز عاشورا. گفت: چگونه؟ گفتم: هر گاه به یاد صحنههاى دردناک آن روز مىافتم، نمىتوانم آن اعمال فجیع را نتیجه اندیشههاى سالم و هدایت یافته بدانم و خونهاى پاک اهلبیت(علیه السلام) را که بر ریگهاى بیابان کربلا روان گردید، همچون جریان آبهاى معمولى بپندارم. آن خون، خون بهترین و شریفترین کسى بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بارها دربارهاش به مردم سفارش کرده بود...و چنین کسى نمىتوانست بر باطل باشد و کشندگان او بر حق؛ زیرا قاتلان امام حسین(علیه السلام) خود مىدانستند که او بر امیرشان یزید به مراتب فضیلت دارد و بزرگ دنیاى عرب و اسلام است؛ اما چون به مال و ارزش دنیا که یزید وعدهشان داده بود، طمع کرده بودند، به کشتن فرزندزاده پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تن در دادند. آرى، حسین(علیه السلام) مرا شیعه گردانید؛ آن گاه که یاد کرد عظیم او را در سوگوارىها و مراسم عزا و ماتم مشاهده کردم و به حقیقت حال او و معاندانش در حادثه کربلا، آگاه گردیدم. شیعه شدم با خونهاى تازه شهیدان کربلا که بر ریگهاى بیابان طف جارى بود و با ضجه بچهها و شیون زنان. کربلا ورودگاه من به تاریخ است و به حقیقت و به اسلام. حال چگونه مىتوانم همچون عارفى رقیقالقلب و شاعرى نازک خیال، مجذوب آن نگردم و بدان گرایش نیابم! پىنوشت 1- این کتاب، رساله دکتراى مؤلفش، خطیب محترم، دکتر شیخ محمد باقر مقدسى، از «دانشگاه جهانى علوم اسلامى لندن» است. وى توانست در تاریخ 2000.5.25م. از رساله خود، به عنوان اولین بحث علمى و دانشگاهى درباره «منبر امام حسین(علیه السلام)» دفاع کند و به اخذ مدرک دکترا در علوم اسلامى نایل گردد. |
|
محمد مهدى رضایى / پرسمان شماره 30 |
|
| دکتر
والریاپوروخوا، متولد مسکو است و به گفته خودش، او یکی از اشرافزادگان
روسی به شمار میآید. تحصیلات عالیهاش را در مسکو در دو رشته فلسفه و
زبانشناسی گذرانده است. او مترجم قرآن به زبان روسی است و یکی از معدود
بانوان مسلمانی است که قرآن را ترجمه کرده است. دکتر خوا، از دین مسیح به اسلام گروید و وقتی از او دلیل مسلمان شدنش را پرسیدم، نگاهی به من کرد و گفت: «من به خاطر قرآن مسلمان شدم. قرآن را مطالعه کردم؛ در آن دقیق شدم و عمیقاً تفکر کردم و دیدم دین ما، دین یهود و همه ادیان الهی، محدود به زمانی خاص بودهاند. این در حالی است که پیامبران این ادیان، وعده و مژده دینی ماندگار و جاودانه را دادهاند. وقتی درباره دین اسلام و قرآن تحقیق و مطالعه کردم، با اطمینان قلبی، اسلام را به عنوان تنها دین ماندگار پذیرفتم و مسلمان شدم». او تحصیلات دانشگاهی خود را نیز در این امر موءثر میداند و معتقد است که تحصیلاتش در زمینه فلسفه و زبانشناسی، او را برای فهم و درکی عمیقتر از قرآن یاری داده است. از او سوءال کردم: چه شد که تصمیم گرفتید قرآن را ترجمه کنید؟ اندکی مکث کرد و گفت: «قرآن، قبل از انقلاب روسیه، بارها و بارها توسط غیرمسلمانان، به زبان روسی ترجمه شده بود؛ ولی هیچکدام مورد تأیید نبودند؛ چون همگی با دیدگاه مسیحیت به قرآن نگاه کرده بودند. من وقتی مسلمان شدم، احساس کردم وظیفه و رسالتی دارم تا این کار را بهطور دقیق و درست انجام دهم. دوازده سال از عمر خود را بیوقفه در این زمینه کار کردم و خوشبختانه موفق شدم ترجمهای ارائه دهم که هم بااستقبال جامعه روسیه و هم با تأیید علمای اسلام روبهرو شود و از این جهت خدا را بسیار شاکر و ممنونم». میخواستم بدانم که مردم روسیه با این اثر چگونه برخورد کردهاند و وقتی این موضوع را از او پرسیدم، لبخندی زد و با اعتماد به نفس گفت: «مسیحیان به صورت بسیار جالبی با آن برخورد کردند و دوست داشتند آن را مطالعه کنند؛ چون مردم روسیه خیلی باهوش هستند. زبان روسی، زبانی شیواست که میتواند مفاهیم بلند قرآنی را به شکل زیبایی بیان کند و این، برای آنها جذابیت داشت. در ضمن چون خانواده ما یکی از خانوادههای معروف روسیه است، بنابراین برای هموطنانم جالب بود که بدانند چطور یک اشرافزاده روسی از مسیحیت به اسلام گرایش پیدا کرده و قرآن را با عشق ترجمه کرده است». وقتی این جملات را گفت، من واقعاً عشق به قرآن را در چشمانش دیدم. در بین گفتوگو بدون این که من از او سوءالی بکنم، گفت: «کشور زیبایی دارید و نمایشگاه قرآن در ایران، یکی از باشکوهترین و زیباترین برنامههایی است که من در زمینه قرآن در تمام دنیا دیدهام. من واقعاً خوشحالم که به این نمایشگاه دعوت شدهام». منبع: گلستان قرآن، سال ششم، شماره 164. |
|
|