|
1. زندگی نامهى مختصر امام مهدی (ع) پیشوای دوازدهم شیعیان، حضرت ولی عصر حجة بن الحسن العسکری (ع) در پانزدهم شعبان سال 255هـ . (1) در شهر سرّمن رأی (سامرا) به دنیا آمد. (2) نام و کنیه آن حضرت، با نام و کنیهى رسول خدا (ص) یکی است. روایات بسیاری از رسول خدا (ص) وجود دارد که بر این موضوع تأکید کرده اند. (3) البته نام ایشان را معمولا با حروف جدا و به شکل «م ح م د» آورده اند (4) و علت آن را نهی امامان (ع) از ذکر نام آن حضرت می دانند(5) و از این رو، معمولا از ایشان با لقب یاد می کنند. نام مادر آن حضرت بنا بر مشهور نرجس است. (6) نامهای دیگری نیز برای امام عصر (ع) آورده اند. (7) مهدی، حجت، قائم، صاحب الزمان و خلف صالح (8) از لقبهای امام عصر (ع) است، اما حضرت به لقب «مهدی» بیشتر شهرت دارد.2. امام مهدی (ع) در منابع 1-2. امام مهدی (ع) در منابع شیعه ولادت امام مهدی (ع) و امامت آن حضرت پس از امام حسن عسکری (ع) ، از مسائل مسلم و غیر قابل انکار در نظر عالمان شیعه است که آن را با تکیه بر روایات قطعی و صحیح در کتابها و نوشته های خود آورده اند و چون شمارش و ذکر تمام این نوشته ها در این نگارش لازم نیست، تنها به نمونه هایی از این منابع که از اهمیت بیشتری نیز برخوردارند، اشاره می کنیم .الف) الکامل: اثر محمد بن یعقوب کلینی رازی، بزرگ ترین عالمان شیعه در قرن سوم و چهارم، در گذشته به سال 329 ق، است. دانشمندان بزرگ شیعه و اهل سنت چون نجاشی، (9) شیخ طوسی، (10) ابن شهر آشوب، (11) علامه حلی، (12) ابن داوود، (13) ابن اثیر و (14) ابن حجر (15) او را با الفاظ مختلفی ستوده اند. بخشهایی از کتاب الحجة از جلد نخست اصول الکافی، به روایات مربوط به امام زمان (ع) اختصاص دارد. ب) کمال الدین و تمام النعمة: اثر محمد بن علی بن حسین بابویه قمی، از مهم ترین دانشمندان شیعه در قرن چهارم و درگذشت به سال 381 ق، است وی نیز از سوی دانشمندان یاد شدهى شیعه مورد ستایش قرار گرفته است(16) بیشترین حجم کتاب وی، به روایات مربوط به امام زمان (ع) و غیبت آن حضرت مسائل مرتبط با آن اختصاص دارد و از مهم ترین منابع شیعی در این زمینه به شمار می آید. ج) کتابت الغیبة: اثر محمد بن ابراهیم بن جعفر نعمانی، (17) از دانشمندان بزرگ شیعه در قرن چهارم هجری است. تاریخ درگذشت وی دقیقا روشن نیست، گرچه علامه حلی محل وفات او را شام دانسته است. (18) وی نیز از طرف برخی دانشمندان مورد تمجید قرار گرفته است. (19) موضوع کتاب او بیشتر دربارهى امام، امامان شیعه(ع) و مسائل مربوط به ایشان است، اما بیش از نیمی از کتاب به غیبت امام زمان (ع) و موضوعات مرتبط با آن اختصاص دارد. د) الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد: اثر محمد بن محمد بن نعمان عکبری، معروف به شیخ مفید، از مهم ترین دانشمندان بزرگ قرن چهارم و در گذشته به سال 413ق، است. (20) وی نیز از سوی دانشمندان شیعه و اهل سنت به گونه های مختلف مورد ستایش قرار گرفته است. (21) بخش پایانی کتاب ایشان، مربوط به امام زمان (ع) است. ایشان به جز این نوشته، رساله ها و نوشته های دیگری دربارهى امام زمان (ع) و موضوع غیبت دارد که با عنوان المسائل العشر فی الغیبة (22) محتوای این رساله ها، بیشتر پرسش و پاسخهایی دربارهى غیبت امام زمان (ع) و مسائل مربوط به آن است. ه) کتاب الغیبة: اثر محمد بن حسن طوسی، از مهم ترین دانشمندان شیعه در قرن پنجم و در گذشته به سال 460 ق، است. وی را رئیس و شیخ طایفهى امامیه دانسته (23) و با الفاظ مختلفی ستوده اند. (24) کتاب وی نیز به غیبت امام زمان (ع) و مسائل مربوط به آن اختصاص دارد و از مهم ترین منابع شیعه در این زمینه است. و) منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر (ع): نویسندهى آن، آیت الله صافی لطف الله صافی گلپایگانی، از فقهای معاصر است. بیشتر روایات مربوط به امام زمان (ع) که از ناحیهى امامان (ع) رسیده، در این کتاب دسته بندی شده و در فصلهای مختلف، با ترتیب و عناوین مخصوص به خود و با اشاره به منابع روایات جمع آوری شده است. 2-2. امام مهدی (ع) در منابع اهل سنت برخلاف دانشمندانی، چون ابن خلدون، که به برخی روایات مربوط به وجود مقدس امام زمان (ع) ایراد وارد ساخته، (25) بسیاری از دانشمندان اهل سنت، ضمن اشاره به نام و لقب آن حضرت، ولادت، نسب، صفات، ظهور، جایگاه و نقش ایشان را در ادامهى امامت پیشوایان شیعه مورد تأکید قرار داده اند. (26)ذکر نام همه این افراد و نظرات آنان ، سخن را به درازا می کشاند؛ از این رو، تنها به برخی منابع آنان که سخن یا روایاتی دربارهى امام زمان (ع) آورده و نیز به پاره ای از کتابها که اهل سنت دربارهى آن حضرت نوشته اند، اشاره می کنیم: الف ) الکامل فی التاریخ: این کتاب، نوشتهى علی بن ابی الکرم محمد بن محمد شیبانی، معروف به ابن اثیر جزری، در گذشته به سال 630ق، است. در این کتاب، به نام و ولادت امام زمان (ع) و اینکه ایشان فرزند امام حسن عسکری (ع) است، اشاره شده است. (27) ب) مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول: این کتاب، نوشتهى ابوسالم کمال الدین محمد بن طلحة بن محمد قرشی، در گذشته به سال 652 ق، است او بخش پایانی کتاب خود را به شرح حال امام رضا (ع) اختصاص داده، ضمن بیان نام، لقب، نسب و برخی ویژگی های آن حضرت، به ذکر برخی روایات دربارهى ایشان و غیبت و ظهور آن حضرت پرداخته است. ج) تذکرة الخواص: این کتاب، نوشتهى شمس الدین ابوالمظفر یوسف بن قزاغلی بن عبدالله بغدادی، مشهور به سبط ابن الجوزی، در گذشته به سال 654 ق، است وی نیز فصلی از کتابش را به امام زمان (ع) اختصاص داده است. او ضمن بیان نام، لقب و نسب آن حضرت، به برخی روایات دربارهى ظهور ایشان اشاره کرده واستدلال شیعیان دربارهى طول عمر آن حضرت را آورده است. (28) د) وفیات الأعیان و أنباء أبناء الزمان: این کتاب، نوشتهى ابوالعباس شمس الدین احمد بن محمد بن ابی بکر بن خلکان، در گذشته به سال 681ق، است. وی نیز در کتاب خود، فصل کوتاهی با عنوان«ابوالقاسم المنتظر» دربارهى امام زمان (ع) آورده و ضمن اشاره به نام، لقب و نسب آن حضرت و انتساب اعتقاد به امامت ایشان به شیعه، به برخی اختلاف نظرها دربارهى غیبت آن حضرت، محل غیبت و زمان غیبت ایشان پرداخته است. (29) 3. تاریخ و علت غیبت امام زمان (ع) پنج سال نخست عمر شریف امام زمان (ع) ، با زندگانی امام حسن عسکری (ع) همراه بود و پس از شهادت ایشان در سال 260 ق، آن حضرت نیز از نظرها پنهان و دورهى غیبت وی آغاز شد. این دوره شامل دو بخش است: غیبت صغرا و غیبت کبرا. غیبت صغرا، از سال 260 ق تا 329 ق ، به مدت 69 سال ادامه داشت. در این مدت، شیعیان بیشتر به وسیله نایبان خاص امام زمان (ع) با ایشان ارتباط داشته اند. پس از رحلت آخرین سفیر و نایب خاص آن حضرت در سال 329 ق، غیبت کبرا آغاز شده و تاکنون ادامه دارد.شیعیان برای غیبت امام زمان (ع) علتهای مختلفی برشمرده اند که به برخی از آنها اشاره می کنیم. 1-3. حفظ جان امام زمان (ع) ادامهى زندگی امام زمان (ع) و در امان بودن از ستم عباسیان، اصلی ترین علت غیبت آن حضرت به شمار آمده است.ستمهای بی شماری که عباسیان بر خاندان پیامبر (ص)، به ویژه امامان معصوم روا داشتند، بر هیچ کس پوشیده نیست. از آزارهای روحی و روانی گرفته، تا دستگیری و حبس برخی از امامان (ع) که بدترین شکل آن در مورد امام موسی بن جعفر (ع) انجام شد. این ستم کاری ها باعث شد برای ادامهى هدایت انسانها و حفظ جان امام معصوم ، زمینهى شهادت امام زمان (ع) از بین برود و از این راه، هدایت انسانها نیز امتداد یابد. ضمن آنکه روایات متعددی در دست است مبنی بر اینکه پیش از تولد آن حضرت، سخت گیری ها و مراقبتهای ویژه ای از سوی دستگاه حاکم صورت گرفت تا از تولد ایشان جلوگیری نمایند، اما چون چنین مقدر نبود، به فضل پروردگار آنها موفق به این کار نشدند. (30) بنابراین، پنهان شدن امام زمان (ع) از دیدگاه مردم، بهترین تدبیر برای حفظ جان آن حضرت بود که از سوی خداوند متعال صورت گرفت، چنانکه در روایات بسیاری از این مطلب بیان شده است. (31) 2-3. آزمایش مردم در روایات بسیاری، آزمایش مردم، علت غیبت امام عصر (ع ) قلمداد شده است. البته در برخی از این روایات، خود غیبت به عنوان عامل آزمایش مطرح و در برخی دیگر، غیبت آن حضرت زمینه ساز آزمایش مردم معرفی شده است. مرحوم کلینی با اختصاص بخشی از کافی به این موضوع با عنوان «التمحیص و الامتحان» برخی از این روایات را آورده است(32) که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم:1. امام صادق (ع) فرموده اند: این امر ( فرج امام عصر «ع») پیش نخواهد آمد، مگر پس از ناامیدی، و به خدا سوگند این کار رخ نخواهد داد، مگر آنکه شما از این یکدیگر شناخته شوید و مورد آزمایش قرار گیرید تا آنکه سعادتمند به سعادت برسد و شقاوتمند به شقاوت. (34)2.امیرمؤمنان علی (ع) فرمودند: به خدا سوگند من و این دو فرزندم [ابوالحسن (ع) و امام حسین (ع)] کشته خواهیم شد و خداوند در آخر الزمان، مردی از فرزندانم را به خون خواهی ما برمی انگیزد و او از دید مردم غایت خواهد شد، برای آنکه گمراهان جدا شوند تا آنجا که افراد نادان می گویند: خداوند یا آل محمد کاری ندارند. (35)3. امام کاظم (ع) فرمودند: این غیبت، آزمایشی است از سوی خداوند که خدا با آن مردم را می آزماید.(36)3-3. بیعت نکردن امام عصر (ع) با طاغوتهای زمان در پاره ای از روایات، علت غیبت امام زمان (ع) این است که آن حضرت ناچار نشود با طاغوتهای زمان خود بیعت کند. به دیگر سخن، اگر آن حضرت حضور داشته باشد، باید با حاکم زمان خود- که در این روایات طاغوت خوانده شده- بیعت نماید و چون بیعت تعهد آور است، پس غیبت راهی است برای عدم تحقق بیعتشان با طاغوت و از این رو، آن حضرت در هنگام ظهور، از آزادی عمل بیشتری برخوردارند، بدون آنکه به کسی تعهدی داشته باشند. برخی از روایات یاد شده چنین می گویند:1.امام رضا (ع) می فرمایند: برای آن حضرت غیبت واقع شد، تا هنگامی که با شمشیر قیام می کند، بیت هیچ کس بر گردنش نباشد. (37) 2. حضرت ولی عصر(ع) در توقیعی برای اسحاق بن یعقوب، دربارهى علت غیبت چنین نوشته اند: اما دربارهى علت غیبت، خداوند متعال می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید! از چیزهایی پرسش نکنید که اگر [پاسخ آن] بر شما آشکار شود، برایتان ناخوشایند است، همه پدران من (ع)، بیعت طاغوت زمان بر گردنشان بود، ولی من در حال ظهور خواهم کرد که بیعت هیچ طاغوتی بر گردنم نباشد. (38) 4. برخی از روایات نیز بدون اشاره به علت غیبت امام عصر (ع)، غیبت را رازی از رازهای خداوند بر شمرده اند مانند: 1. راوی می گوید امام صادق (ع) فرمودند: او [امام عصر (ع)] غیبتی خواهد داشت که باید واقع شود و هر اهل باطلی در آن تردید خواهد کرد. پرسیدم: برای چه ؟ فرمود : به دلیلی که ما نمی توانیم آن را بیان کنیم. پرسیدم: غیبت ایشان چه حکمتی دارد؟ فرمود: حکمت غیبت ایشان، همان حکمت غیبت حجتهای پیش از ایشان است. حکمت این غیبت آشکار نخواهد شد، مگر پس از ظهور ایشان، همچنان که حکمت کارهای خضر (ع) مانند سوراخ کردن کشتی، کشتن پسر بچه و برپا داشتن دیوار پس از جدا شدن آن دو برای موسی (ع) آشکار شد. (39) 2. رسول خدا (ص) به جابر بن عبدالله انصاری فرمود: ای جابر! این [غیبت امام دوازدهم ] از کارهای خداوند بوده و رازی از رازهای خدواند است که بر بندگانش مخفی می باشد. (40) 4. نایبان خاص امام زمان (ع) در دوران غیبت صغرا، چهار تن از علمای شیعه و یاران برجستهى امام (ع) نیابت آن حضرت را برعهده داشتند که به آنان نواب خاص، نواب اربعه یا سفرای امام زمان (ع) می گویند. آنها یکی پس از دیگری در میان مردم معرفی شدند و مردم موظف بودند در مسائل و مشکلاتی که برایشان پیش می آمد، به آنان مراجعه کنند. گویا این چهار تن سفارت عامه امام زمان (ع) را به عهده داشته اند، (41) امام شیخ طوسی افراد دیگری را به عنوان وکلای امام نام برده که ظاهرا در اموری خاص وکالت داشتند. (42)به هر صورت، چهار تن نایبان خاص یاد شده به ترتیب زمان نیابتشان عبارت اند از: 1-4. ابو عمرو، عثمان بن سعید عمری (43) وی را نخست امام هادی (ع) و پس از ایشان امام عسکری (ع) به نیابت منصوب کردند او در اصل از بنی اسد است، اما به سبب انتساب به جد مادری اش، او را «عمری» گفته اند و چون از عسکر سرّمن رأی بوده، عسکری نیز خوانده شده است. وی به «سمّان» به معنای روغن فروش شهرت دارد؛ زیرا روغن فروشی را به عنوان پوششی بر کار وکالت قرار داده بود و شیعیان هرگاه می خواستند اموالی را به امام عسکری (ع) برسانند، آنها را برای عثمان بن سعید می فرستادند و او آنها را از روی تقیه در ظرف روغن قرار داده، آنها را برای آن حضرت می برد. (44) امام هادی (ع) و امام عسکری (ع) وی را مورد اعتماد و امانت دار دانسته اند. (45) وی حتی جانشین امام و کسی که باید امر و نهی و اطاعت شود، معرفی گردیده است. (46) تاریخ دقیق وفات عثمان معلوم نیست، اما قبر او در غرب مدینة السلام بغداد، در خیابان میدان در ابتدای محلی معروف به «درب جبلة» واقع شده و شیخ طوسی از زیارت آن خبر داده و گفته است که اهل آن محل، به زیارت مرقد او تبرک می جستند. (47)2-4. ابو جعفر، محمد بن عثمان بن سعید عمری وی دومین نایب خاص امام زمان (ع) است که پس از رحلت پدرش، به تصریح امام عسکری (ع) و نیز پدرش عثمان، به جای او به عنوان سفیر امام زمان (ع) قرار داده شد. (48) امام زمان (ع) در توقیعی که پس از رحلت پدرش عثمان برای او فرستاد، پس از تسلیت وی، ضمن تعریف و تمجید از او و پدرش، وی را به جای پدرش منصوب فرموده و در حق او دعای بسیار نمودند. (49)شیخ طوسی روایات مختلفی در تأیید عدالت، اعتماد و امانت داری محمد بن عثمان از طرف امام و شیعیان آورده است. همچنین تألیفاتی در زمینهى فقه برای او برشمرده که آنها را با استفاده از محضر امام حسن عسکری (ع) و امام زمان (ع) نگاشته است. (50) او بنابر روایتی، در آخرجمادی الاولی سال 305 ق رحلت کرد و در کنار مادرش در خیابان باب الکوفة بغداد به خاک سپرده شد. (51) 3-4. ابو القاسم، حسین بن روح وی سومین نایب خاص امام زمان (ع) است که به دستور آن حضرت، پس از رحلت محمد بن عثمان معرفی شده است. (52) برخلاف سایر نایبان خاص، حسین بن روح در زمان حیات محمد بن عثمان نیز با ارجاع برخی امور از ناحیه محمد بن عثمان به وی، مورد مراجعهى شیعیان قرار داشت. (53)حسین بن روح در روایات مختلف به عدالت، امانت داری و اعتماد معرفی شده(54) و او را عاقل ترین مردم از نظر مخالفت و موافق دانسته اند. (55) حسین بن روح چنان بوده است که اهل سنت نیز او را بزرگ می داشتند. (56) نیز او را بزرگ می داشتند. (57) از وی روایات بسیاری نقل شده که شیخ طوسی به برخی از آنها اشاره نموده است. (58) حسین بن روح در شعبان سال 326 ق، وفات یافت. 4-4. ابوالحسن، علی بن محمد سمری وی چهارمین و آخرین نایب خاص امام زمان (ع) بود که به دستور آن حضرت و به وصیت حسین بن روح به سفارت منصوب شد. (59) او پس از سه سال از نیابت خود، توقیعی از حضرت ولی عصر (ع) دریافت کرد که در آن ضمن اطلاع از زمان وفاتش، دستور یافت که پس از خود کسی را به عنوان جانشین معرفی ننماید و در حقیقت غیبت کبرای امام زمان (ع) پس از وفات وی آغاز خواهد شد. (60) علی بن محمد در سال 329 ق، وفات یافت. پس از وی دیگر نایبی تعیین نشد و غیبت کبرا آغاز شد.5. وظایف نایبان خاص امام زمان (ع) نایبان خاص امام زمان (ع) در زمان غیبت ایشان وظایفی برعهده داشتند که مهم ترین آنها عبارت اند از:1-5. زدودن شک و تردید در مورد امام زمان (ع) و اثبات وجود آن حضرت نخستین و مهم ترین وظیفهى سفیران در مورد امام زمان (ع) و اثبات وجود آن حضرتنخستین و مهم ترین وظیفهى سفیران امام زمان (ع)، از میان بردن شک و تردید وجود آن حضرت (ع) واثبات وجود ایشان از راه های مختلف، به ویژه راه دریافت توقیعات آن حضرت و عرضهى آنها به شیعیان و دریافت پاسخ پرسشهای آنان از امام زمان (ع) بود. شیخ طوسی و شیخ صدوق بسیاری از توقیعات و نیز پاسخهای امام زمان (ع) به پرسشهای شیعیان را آورده اند. (60) یکی از مهم ترین توقیعات آن حضرت که در آن، ضمن پاسخ به برخی پرسشهای فقهی و اعتقادی شیعیان، بر خط سیر امامت و هدایت انسان و راه های بهره مند شدن مردم از پیشوایی امام زمان (ع) تأکید شده، توقیعی است که توسط محمد بن عثمان عمری رسیده است. (61) 2-5. پنهان داشتن نام و مکان امام زمان (ع) پنهان داشتن نام امام زمان (ع) در برخی روایات نیز به آن دستور داده شده، (62) به معنای بی اطلاع بودن یا اظهار ناآگاهی از نام آن حضرت نیست، بلکه به معنای عدم ذکر نام آن حضرت، آن هم نامی که با نام رسول خدا (ص) یکی است، مطرح شده است، نه نامهای دیگر آن حضرت یا القاب و کنیهى ایشان. از این رو، برخی منابع نام ایشان را حتی در نوشتار نیز با حروف جدا به شکل «م ح م د» آورده اند. (63) و نایبان خاص نیز طبق نقل برخی روایات، مانند دیگران موظف بودند از ذکر آن حضرت با نام ایشان خودداری کنند. (64) و چنانکه توصیه شده برای یاد کردن از آن حضرت، از القاب ایشان یا از عبارت الحجة من آل محمد (ص) استفاده نمایند. (65) البته به نظر می رسد ممنوعیت نام بردن از آن حضرت، جنبهى سیاسی داشته و بیشتر به دوران غیبت صغرا اختصاص داشته است، اما اینکه امروزه نیز شیعیان مشمول این حکم باشند، جای تردید و تأمل دارد. در اثبات و رد این نظریه، کتابهایی نیز نوشته شده که ما از بحث بیشتر دربارهى آن خودداری می کنیم. (66) پنهان داشتن مکان امام زمان (ع) نیز از وظایف نایبان خاص آن حضرت شمرده شده، در روایات متعددی بر آن تأکید گردید. فلسفه و حکمت این کار نیز روشن است؛ چرا که اختناق فشار و خطرهایی که امامان (ع) را تهدید می کرد، همچنان ادامه داشته و دارد و آشکار شدن محل زندگی امام زمان (ع) نخستین گام در راه از میان برداشتن آن حضرت و قطع شدن مسیر هدایت انسانها خواهد بود و این نیز با فلسفهى غیبت آن حضرت که بیشتر حفظ جان امام مطرح شده - چنانکه پیش از این گفتیم - در تضاد کامل است.3-5. سازماندهی و رسیدگی به امور وکلا یکی دیگر از وظایف نایبان خاص امام زمان (ع)، رسیدگی به امور وکیلان امام و سازماندهی آنان بود . از آنجا که سازمان وکالت در زمان امامان پیشین و بنابر روایاتی در زمان امام صادق (ع) تأسیس شده بود، هر چه شیعیان به دوران غیبت امام عصر (ع) نزدیک تر می شدند، بر دامنهى این سازمان و تعداد وکیلان نیز افزوده می شد تا آنکه در زمان امام هادی (ع) و امام عسکری (ع) به ویژه در زمان غیبت امام عصر (ع)، تعداد زیادی از وکیلان آن حضرت در شهرهای مختلف بودند و در اموری که وکالت داشتند، انجام وظیفه می نمودند.این سازمان گستردهى وکالت، بایستی زیر نظر نایبان خاص امام عصر (ع) فعالیت می کردند که این کار نیز در زمان هر یک از نایبان خاص به خوبی انجام می شد.دربارهى وکیلان امامان (ع) این نکته مهم است که آنان در شرایط یکسانی نبوده وظایف یکسانی نیز به عهده نداشته اند، بلکه محدودهى اختیارات و شیوهى عملکردشان متمفاوت بوده است. امامان (ع) در مورد سازمان وکالت به چند نکته توجه داشتند، از جمله: الف) پاسخ به پرسشهای وکلا و راهنمایی آنان؛ در برخی موارد ، پرسشهایی برای وکیلان پیش می آمد که امام به آنان پاسخ می داد. پاسخ امام هادی (ع) به پرسش ابوعلی بن راشد دربارهى مصرف پولی که ادعا می شد متعلق به امام جواد (ع) بوده است، پاسخ امام جواد (ع) به علی بن مهزیار دربارهى موارد وجوب خمس و بخشهایی که مخصوص سال 220 بوده است، نامهى امام مهدی (ع) به وکیلان در زمان غیبت صغرا و دستور به عدم پذیرش پول از افراد برای آنکه دسترسی حکومت عباسی به آن حضرت آسان نباشد و مواردی دیگر را می توان از این شمار دانست. ب) حمایت از وکلا: امامان (ع) ضمن آنکه اطمینان خود را به وکیلان به آنان ابلاغ کرده بر وکالتشان تأکید می کردند، در صورت لزوم از آنان حمایت نیز به عمل می آورند. در این باره می توان به حمایت امام مهدی از محمد بن عثمان عمری، تأیید ابراهیم بن محمد از سوی امام هادی (ع) و مواردی دیگر اشاره کرد. ج) رسیدگی به امور وکلا؛ چنانکه پیش از این گفتیم، امامان (ع) بر کارهای وکیلان خود نظارت داشتند و چنانکه از آنان خلافی می دیدند، آنان را مورد بازخواست قرار داده، در صورت لزوم برکناری می کردند. در این زمینه، این نکته نیز باید توجه داشت که هر یک از وکیلان، لزوما وکیل یک امام نبوده اند، بلکه برخی از آنان ، در زمان چند تن از امامان (ع) می زیسته اند و وکیل دو یا سه امام بوده اند. در این باره می توان از علی بن مهزیار وکیل امام جواد (ع) و امام هادی (ع) یا محمد بن عثمان بن سعید وکیل امام عسکری (ع) و امام مهدی (ع) و نیز از عثمان بن سعید عمری و داوود بن قاسم، وکیلان امام دهم تا امام دوازدهم نام برد. 6. غیبت کبرا و نایبان عام امام دوازدهم (ع) پس از سپری شدن دورهى غیبت صغرا و رحلت آخرین نایب خاص امام عصر (ع) تشیع در مرحلهى جدیدی قرار گرفت که بایستی بدون امکان ارتباط مستقیم با امام عصر (ع) و نیز بدون حضور نایب خاص آن حضرت، به راه خود ادامه دهد که در این مرحله امام عصر(ع)، معرفی شدند و از این پس، وظیفهى رهبری شیعیان را برعهده گرفتند. این ساختار که در زمانهای بعد و به ویژه امروزه به عنوان رهبری ولایت فقیه شناخته شده است، از کارآمدترین شیوه های رهبری دینی به شمار می رود.برای اثبات ولایت فقیه و بیان شرایط آن، مباحث گسترده ای در کتابهای فقهی شیعه مطرح و کتابهای بسیاری در این باره نوشته شده است که در اینجا مجال بیان آنها نیست. از اینرو، ما فقط به طرح دو دلیل در اثبات مرجعیت فقیهان در دوران غیبت کبرا بسنده می کنیم: 1. روایت مقبولهى عمر بن حنظله، بیانگر آن است که وی از امام صادق (ع) دربارهى نزاع دو نفر از شیعیان که برای حل نزاعشان سلطان یا قاضیان منصوب سلطان را قاضی خود قرار داده اند، پرسش می کند که آیا جایز است و ایشان می فرماید: هرکس در ادعای حق یا باطل به آنان مراجعه کند به طاغوت مراجعه کرده است و اگر حکم به نفع او صادر شود و حقش را بگیرد- حتی اگر حق با او باشد، چون یا قضاوت طاغوت گرفته است و آن [قضاوت طاغوت] چیزی است که خداوند دستور داده به آن کفر ورزیده شود، و فرموده: آنها را می خواهند داوری را به طاغوت واگذارند، در حالی که به آنها دستور داده شده که به طاغوت کفر ورزند. عمر بن حنظله می گوید: پرسیدم پس آن دو چه کنند؟ آن حضرت فرمود: نزد فردی از شما [شیعیان] بروند که سخنان ما را نقل کند و در حلال و حرام ما به دقت بنگرد و احکام ما را بشناسد و باید به هر حکمی که او کرد، راضی باشند؛ چرا که من او را حاکم بر شما قرار دادم و اگر او طبق حکم ما داوری کرد و کسی آن را نپذیرفت، حکم خدا را سبک شمرده و ما را کنار زده است و کسی که ما را کنار زند، خدا را کنار زده است و این کار مانند شرک به خداوند است. (67) در این روایت به خوبی بیان شده که فقط کسانی می توانند بین مردم داوری کرده، سخنشان مورد پذیرش دیگران قرار گیرد، که احکام حلال و حرام را به خوبی بشناسند و اگر کسی این شرط را داشت، حکم و سخنش به منزلهى سخن و حکم امام صادق (ع) و در نهایت، حکم خداوند است. 2. روایت دیگری نیز وجود دارد که ظاهرا توقیع و نوشته ای است از ناحیهى حضرت ولی عصر (ع) که به نایب خاص خود، محمد بن عثمان عمری رسیده و آن حضرت در مورد حوادث و اتفاقاتی که ممکن است در زمان غیبت امام زمان (ع) رخ دهد، ضمن ارجاع مردم به راویان حدیث امامان (ع) آنان را بر مردم حجت قرار داده، همچنان که خود نیز حجت خداوند بر آنان است. (68) از روایات یاد شده و روایات دیگر، چنین برمی آید که در زمان غیبت کبرا، فقیهان و عالمانی که شرطهای تعیین شده را داشته باشند، باید مورد مراجعهى مردم و پاسخگویی به پرسشهای شرعی، اعتقادی و اجتماعی آنان باشند. خلاصه در این فصل، با اشاره به زندگی امام مهدی (ع) سابقهى طرح مهدویت و معرفی امام مهدی (ع) در منابع شیعه و اهل سنت و برخی نظرات در این باره مطرح گردید.در ادامه، به تاریخ غیبت و اختلاف نظر دربارهى آن، دلایل غیبت و معرفی نایبان خاص امام مهدی (ع) و وظایف آنان برای تقویت و پیشبرد تشیع، از راه ارتباط با آن حضرت در دوران غیبت صغرا به اختصار پرداخته شد. غیبت کبرا و معرفی نایبان عام آن حضرت در این دوره و شرطها و ویژگی های آنان و اینکه آنها پاسخگویی شیعیان در این زمان خواهند بود نیز از دیگر مباحث این فصل به شمار می آید. پی نوشتها : 1- الکافی، ج 1، ص 580؛ الارشاد...؛ ج 2، ص 339. منبع:برگرفته از تاریخ تشیع (1) |
|
| به طوری که از مطالعه ی تاریخ سیاسی شیعه برمی آید، در قرن اول چهار تن از امامان (ع) زندگی کرده اند و به جز دوران کوتاهی که در آن علی (ع) بر مسند خلافت نشست، در سایر ایام امامان شیعه از صحنه ی سیاسی جامعه به دور بوده و حتی در شرایط خفقان به سر برده اند. به تعبیر دیگر قرن نخست هجری از تاریخ شیعه از دو مقطع کاملا متمایز تشکیل شده است، مقطع قبل از خلافت علی (ع) که در آن اهل بیت رسول خدا(ص) از صحنه ی مسائل سیاسی و فرهنگی به دور مانده و همانند افراد معمولی به زندگی ادامه می دهند و به طور طبیعی در این دوره واقعیتی به عنوان حدیث شیعه وجود ندارد . و مقطع پس از شهادت علی(ع) که با به قدرت رسیدن بنی امیه، سیاستهای ضد شیعه از سوی خلفا به مرحله ی اجراء گذاشته شد و اهل بیت علیهم السلام بیش از پیش در فشار و مضیقه قرار گرفتند. وقوع جنگهای متعدد علی (ع) در دوران خلافت پنج ساله، جنگ و صلح امام حسن (ع) با معاویه، ظهور انقلاب خونین کربلا و حتی ماجرای قیام و انقلاب زید بن علی در کوفه موجب گردید که در این قرن از شیعه چهره ای حماسی به ظهور رسد و کمتر شخصیت فقهی و فرهنگی این مکتب جلوه گر شود. به طوری که پس از واقعه ی کربلا عده ای از شیعیان - یعنی زیدیه- تصور کردند که یکی از اختصاصات امامت شیعه قیام مسلحانه ی امام می باشد و آنان به همین دلیل از امامت امام باقر و امام صادق (ع) روی برتافتند.(1) از طرف دیگر در این دوره، در بین اهل سنت نیز رکود علمی جریان داشت(2)، زیرا ممنوعیت نگارش حدیث پیامبر (ص) که در پی رحلت آن بزرگوار و از سوی مکتب خلفا به وقوع پیوست موجب گردید تا گروه کثیری از فقها و محدثان عامه از نگارش و تدوین حدیث خودداری کرده و جز به نقل شفاهی حدیث، آن هم روایاتی معلوم و مشخص، اشتغال نورزند. و حاصل این سیاست آن شد که بسیاری از روایات نبوی، خاصه روایاتی که در مورد فضائل اهل بیت (ع) وارد شده بود از مدار نقل خارج گشته و به بوته ی فراموشی افکنده شود. با به خلافت رسیدن معاویه مسأله ی جعل حدیث برضد علی (ع) و خاندان وی به عنوان یک سیاست خصمانه پی ریزی شد و در این رابطه بخشنامه های مکرری از سوی معاویه خطاب به استاندارانش صادر گردید که شرح آن را ابن ابی الحدید به نقل از ابوالحسن مدائنی آورده است.(3) به موجب یکی از این بخشنامه ها معاویه به عاملان خود فرمان داد که هر کس حدیثی در فضیلت ابوتراب- علی (ع)- نقل کند، سهم او را از بیت المال قطع کرده و خانه را بر سرش خراب نمایید. ناگفته نماند که در این دوران موضع امامان شیعه (ع) و یاران آنان سکوت محض و یا پذیرش قطعی سیاستهای خلفا نبود، بلکه بنا به قرائن تاریخی، شیعیان نه از سیاست خلفا در منع نقل و نگارش حدیث تمکین نمودند و نه نسبت به ذکر مناقب خاندان پیامبر (ص) تقیه و یا مصلح اندیشی پیشه ساختند. شاهد این مطلب وجود روایاتی است که از مقاومت برخی از یاران علی (ع) در مقابل سیاستهای حاکم و نیز استقامت آنان در مسیر نقل حدیث و ذکر فضایل اهل بیت (ع) خبر می دهد. از جمله: عبدالرحمن دارمی از محدثان اهل سنت می نویسد: ابوذر صحابی بزرگ رسول خدا (ص) در منی و نزدیک جمره وسطی نشسته بود و انبوهی از مردم به دورش گرد آمده بودند و از وی درباره ی مسائل دینی پرسش می نمودند، ناگهان یکی از مأموران خلیفه سررسید و به او گفت: مگر تو را از فتوا و نقل حدیث نهی نکرده اند؟ ابوذر گفت: آیا تو مأموری که مرا تحت نظر گیری؟ سپس به پشت گردن خود اشاره کرد و گفت: اگر شمشیر را اینجا گذاری و گمان برم که می توانم قبل از بریده شدن سرم یکی از سخنانی را که از پیامبر (ص) شنیده ام بازگو کنم، بدون تردید خواهم گفت.(4) به موجب روایات دیگر ابوذر در مسجد الحرام و ربذه نیز به ذکر مناقب علی (ع) ادامه داد (5) و عاقبت به جرم حق طلبی های خود - چه در شام و چه در مدینه - به ربذه تبعید گردید و در آن دیار چشم از جهان فروبست.(6) رشید هجری و میثم تمار دو بزرگواری هستند که در راه وفاداری به علی (ع) به شهادت رسیدند و کیفیت شهادت این دو نفر به این صورت گزارش شده که هر دو حتی در آخرین لحظات زندگانی خود به نقل فضائل علی (ع) پرداخته و از این جهت مأموران ابن زیاد در حالی که آنان را بر دار کشیده بودند- طبق فرمان ابن زیاد- زبان آنان را قطع نموده و به این ترتیب این دو یار باوفای علی (ع) به شهادت رسیدند.(7) پس از فاجعه ی جانگداز کربلا شیعیان- به توصیه ی امامان (ع)- مجبور شدند که سیاست تقیه را در پیش گرفته و از بیان علنی عقاید خود پرهیز کنند. در این دوران امام سجاد علیه السلام در مدینه زندگی می کردند و مدینه به عنوان شهری که روزگاری میزبان رسول خدا (ص) و مهاجران اولیه بود «دارالسنه» نام گرفته و مرکز اقامت فقهای متعددی بود که هفت نفر از آنان از شهرت بیشتری برخوردار شدند .(8) آنچه در مورد شخصیت امام چهارم (ع) در این دوره می توان به زبان آورد، آن است که آن حضرت به عنوان فقیهی مبرز در این شهر زندگی کرده و گاه با استفاده از روایات جدش رسول خدا (ص) به ارشاد و موعظه ی مردم می پرداخت. در این مورد ابن شعبه حرانی در تحف العقول و کلینی در کافی آورده اند که: «علی بن الحسین هفته ای یک نوبت در مسجد رسول خدا (ص) می نشست و به موعظه ی مردم و دعوت آنان به زهد و تقوا و ترغیب به آخرت می پرداخت.(9) یکی از فقهای آن دوران به نام محمد بن شهاب زهری در مورد شخصیت فقهی امام سجاد (ع) می گوید: « ما رأیت افقه من علی بن الحسین» (10) و همین شخص در جای دیگر آورده است: « علی بن الحسین برای ما به نقل حدیث می پرداخت و او بافضیلت ترین فرد هاشمی است که درک کرده ایم».(11) اما در عین حال از ارتباط امام سجاد (ع) با شیعیان خود و تربیت علمی آنان در این دوره، قرینه ی چندانی وجود ندارد. و این معلول همان فشار و اختناقی است که پس از وقوع فاجعه ی کربلا به خصوص در دوران زمامداری حجاج متوجه شیعیان گردید. بنا به روایتی که کشی در کتاب خود آورده است: پس از حادثه ی کربلا تنها سه نفر پیرامون امام چهارم باقی ماندند که عبارت بودند از: ابوخالد کابلی، یحیی بن ام الطویل و جبیر بن مطعم و سپس عده دیگری ملحق شدند.(12) بنا به روایت دیگر: در میان فقهای سبعه، دو تن از شیعیان دست اندرکار فتوی بودند که یکی قاسم بن محمد بن ابی بکر و دیگری سعید بن مسیب بود.(13) این دو تن نیز در ظاهر طبق رأس اهل سنت فتوا می دادند. زیرا همان گونه که گذشت پس از حادثه ی کربلا امامان شیعه و پیروان آنان مجبور شدند که جهت حفظ خود، سیاست تقیه را در پیش گیرند. با توجه به این شرایط و امعان به اینکه در حیات آن حضرت هنوز نگارش حدیث مرسوم نبود آثار و روایات چندانی از ایشان باقی نمانده است. با این حال شیخ مفید در شرح حال آن حضرت نوشته است: « فقهای عامه روایات زیادی از آن حضرت نقل کرده اند و مطالب مشهوری از موعظه، دعا، فضائل القرآن، حلال و حرام، مغازی و دانش روزها از آن سرور حفظ شده است که مجال ذکر آن نیست».(14) بدون آنکه بخواهیم کلام شیخ مفید را تخطئه کنیم یادآور می شویم که در مقایسه با روایات سایر معصومان(ع) در حال حاضر آثار چندانی از امام چهارم (ع) در کتب روایی وجود ندارد. شیخ طوسی 173 نفر را در زمره ی اصحاب و روایان آن بزرگوار ذکر کرده است. (15) که برخی از مشاهیر آنان عبارتند از: ابان بن تغلب، ابوحمزه ی ثمالی، رشید هجری، زید بن علی، سدیر بن حکم، سعید بن جبیر، سعید بن مسیب، ابوخالد کابلی، محمد بن جبیر بن مطعم، یحیی بن ام الطویل، معروف بن خربوذ، جابر بن عبدالله انصاری و قاسم بن محمد بن ابوبکر . در حال حاضر معروفترین اثر منسوب به آن حضرت همان صحیفه ی سجادیه است. پی نوشتها: 1- الشیعه فی التاریخ تألیف محمد حسین الزین، بیروت، دارالاثار ص 70 و 71. منبع: مقاله شرایط سیاسی و فرهنگی شیعه در قرن اول |
تاریخچه شیعه |
شیعه امامیه شیعه در لغت و اصطلاح شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق میشود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.1 و در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته میشود که به خلافت و امامت بلافصل علی ـ علیه السلام ـ معتقدند، و بر این عقیدهاند که امام و جانشین پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از طریق نصّ شرعی تعیین میشود، و امامت حضرت علی ـ علیه السلام ـ و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده است.2 وجه تسمیه اکثریت شیعه، را شیعهی امامیه یا اثنا عشریه تشکیل میدهد،از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را دوازده نفر میدانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شدهاند. نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی که از پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ روایت شده، بیان گردیده است آنان عبارتند از: تاریخ پیدایش تشیّع گرچه، در عصر پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ دربارهی پارهای از مسایل، اختلاف نظرهایی میان مسلمانان پدید آمد5 ولی فرقهها و دستهبندیهایی که بعدها پیدا شد، در آن زمان وجود نداشت. ولی پس از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ اختلافاتی پدید آمد که سبب پیدایش فرقههای مختلف در میان مسلمانان گردید. مهمترین اختلافی که در نخستین روزهای پس از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پدید آمد، مربوط به مسئلهی خلافت و امامت بود که مسلمانان را به دو دسته تقسیم کرد. و دستهی دیگر ـ که در رأس آنها ابوبکر و عمر قرار داشتند ـ بر این عقیده بودند که پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای خود جانشین تعیین نکرده است، و این کار را به مسلمانان واگذار کرده است. بر این اساس، و با توجه به اهمیت مسئلهی خلافت و امامت و نقش حیاتی آن در سرنوشت امت اسلامی، در یک اقدام شتابزده - در شرایطی که حضرت علی ـ علیه السلام ـ و عدهای از بزرگان صحابه به تجهیز بدن پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مشغول بودند ـ عدهای از مهاجران و انصار در سقیفهی بنی ساعده گرد آمده، و پس از گفتگوهایی که در مورد خلیفهی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ میان آنها مطرح شد، سر انجام با ابوبکر به عنوان خلیفهی پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ بیعت کردند، و چون شرایط سیاسی و اجتماعی دنیای اسلام و جهان به گونهای بود که امام علی ـ علیه السلام ـ و هواداران او، برای اثبات عقیده خود و عملی ساختن آن، به اقدامات عملی و خصمانه دست میزدند، موجودیت اسلام از ناحیه دشمنان خارجی (امپراطوری ایران و روم) و دشمنان داخلی (منافقین) آسیب جدّی می دید، امام علی ـ علیه السلام ـ مصلحت اسلام و مسلمین را پیروی از روش صبر و مدارا دید، و گرچه در مواقع مناسب، دیدگاه خود را درباره نادرستی عمل آنان بیان میکرد، ولی از درگیریهای خصومت آمیز خودداری کرد، و در هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی، از هیچ گونه کوشش و تلاشی خودداری نمیکرد. و در حل مشکلات، دستگاه خلافت را یاری مینمود. تا آنجا که از خلیفه دوم نقل شده که هفتاد بار گفته است «اگر علی نبود عمر هلاک میشد» و نیز گفته است: «خدایا مرا برای برخورد با مسئلهی دشواری که علی بن ابی طالب حضور ندارند، باقی مگذار»6 پی نوشتها : 1. الشیعه القوم الذین تجتمعوا علی امر، و کل قوم اجتمعوا علی أمر فهم شیعه، و کل قوم أمرهم واحد یتبع بعضهم رأی بعض هم شیع. لسان العرب، کلمهی شیع، المیزان، ج17، ص147. |
اندیشه قم
|
| جورج جرداق مسیحی می نویسد: «شیعه دارای دو عاطفه بارز و قوی است که مرجع ادبیات حماسی شیعه هستند: عاطفه خشم و عاطفه حزن و اندوه. خشم آنها برای این است که معتقدند حقشان را به ظلم و عداوت غصب کرده اند. خشم شدید، آنها را وادار کرده است که در هجو غاصبان و بیان حق خود و شرح ستمگری های دشمن و توجیه عقاید خویش و... به اندازه کافی و رسا سخن بگویند. حزن و اندوه آنها از این جهت، بسیار شد که دولت اموی و عباسی تا توانستند نسبت به آنها سختگیری کردند و برای آنها قتلگاه های بسیار ترتیب دادند و هنوز خونی نخشکیده بود که خون دیگری جاری می شد. در کشتار هم تنوعطلب و طالب تفنن بودند. گردن زدن، به دار آویختن، آتش زدن و خاکستر به باد دادن و کشتن تدریجی به وسیله محرومیت از نور و هوا و آب و غذا در کنج زندانها، انواع مرگ هایی بود که برای شیعیان مظلوم ترتیب داده بودند. اینها و خیلی کمتر از اینها برای جاری کردن اشک و آتش زدن قلب، کافی هستند و زبان گنگ را به سخن درمی آوردند، تا چه رسد به اینکه این مصیبتها برای کسانی واقع شود که دارای روح انقلابی و زبان گویا و بیان رسا هم باشند. نخستین قتلگاه را در کربلا برای حسین و خاندانش درست کردند. به دنبال آن، قصایدی گویا و سخنانی سوزان و خطابه های خونین به یاد خونهایی که بر زمین ریخته شده و پیکرهایی که در خاک و خون غلتیده بود، به وجود آمد... به دنبال ماجرای خونین کربلا ماجراهای خونین دیگری هم روی داد... هرگاه عاطفه خشم تحریک می شد، ترانه های غم و اشک، سروده می شد. در ادبیات شیعه، هم نیرو نهفته است هم ضعف، هم نرمی است هم درشتی. خشم، ادبیات انقلابی و حماسی آفریده و خون، ادبیات و وفا و محبت.»[1] در حقیقت اساس مظلومیت شیعه، مظلومیت اسلام و قرآن است. اگر قرآن مظلوم واقع نمی شد، تشیع هم دستخوش ظلم و ستم نمی شد. مظلومیت تشیع، زاییده مظلومیت عترت است. همان عترتی که در حدیث متواتر ثقلین که اهل حدیث بر صدور آن، اتفاق نظر دارند، همتای قرآن معرفی شده و بر جدایی ناپذیری آنها از یکدیگر تا قیام قیامت، تأکید شده است.[2] اگر قرآن ـ که ثقل اکبر است ـ مهجور و متروک نمی شد، عترت هم گرفتار مظلومیت نمی شد و اگر عترت ـ که همان ثقل اصغر است ـ آسیب نمی دید، شیعه هم مظلوم واقع نمی شد و طی تاریخی طولانی که جورج جرداق تنها به دوران خلافت اموی و عباسی محدودش کرده، خشم و اشک را به هم نمی آمیخت و برای مظلومان نوحه سرائی نمیکرد و بر سر ظالمان فریاد نمی کشید و حماسه نمی سرود. قرآن کریم در ذیل آیاتی که صحنه قیامت را توصیف کرده اند، می گوید: «وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»[3] «پیامبر (در روز قیامت) می گوید: پروردگارا، قوم من این قرآن را مهجور و متروک ساختند.» جالب است که نمی گوید: «امت من»، بلکه می گوید: «قوم من». یعنی همانهایی که با پیغمبر قومیت داشتند و دم از انتساب و خویشاوندی می زدند ـ مانند بنی امیه و بنی عباس و قریش و اعراب ـ بیشتر لطمه زدند و با مهجور کردن قرآن، زمینه مهجوریت عترت و مهجوریت تشیع ـ که همان اسلام راستین است ـ و مظلومیت شیعه را فراهم ساختند. پیامبر گرامی اسلام فرمود: «أنا أول وافد علی العزیز الجبّار یوم القیامه و کتابُه و اهل بیتی ثم امتی ثم أسالهم ما فعله بکتابِ الله و بأهل بیتی»[4]، «من و قرآن و اهل بیتم اولین کسانی هستیم که در روز قیامت به پیشگاه خداوند بار مییابیم، سپس امت من بار می یابد. آنگاه سؤال می کنم که با قرآن و اهل بیتم چه کردند». مضمون حدیث دیگری از امام صادق ـ علیه السلام ـ این است که اگر آل ابوبکر و عمر و بنی امیه و اولاد طلحه و زبیر از قرآن فاصله نمی گرفتند و به ابطال سنن و تعطیل احکام روی نمی آوردند، هرگز به خلافت دست نمی یافتند؛ چرا که قرآن، مانع ضلالت و کوری و لغزش و سرگردانی و هلاکت است. «و ما عدل أحد من القرآن إلا الی النار» هیچ کس از قرآن عدول نکرد، مگر اینکه در آتش جهنم فرو غلتید.[5] معاویه بن ابوسفیان در نامه ای به مظلوم ترین مظلومان تاریخ و مولای متقیان و امیرمؤمنان می نویسد: تو همان هستی که مانند شتر مهار کرده می راندند تا از تو بیعت بگیرند و از این رهگذر، پایه های خلافت خود را مستحکم سازند. حضرت در پاسخ وی نوشت: «و قلت: انی کنت أقادُ کما یُقاد الجمل المخشوش حتی أبایع ولعمر الله لقد أردت ان تذُمَ فمدحتَ و ان تفضحَ فافتضحتَ و ما علی المسلم من غضاضه فی أن یکون مظلوماً ما لم یکن شاکا فی دینه ولا مرتابا أبیتینه»[6]؛ «و گفتی: مرا مانند شتری که چوب در بینیش کرده و می کشند، کشان کشان به سوی مسند خلیفه می بردند تا از من به زور، بیعت بستانند. به خدای لایزال سوگند که خواستی مرا نکوهش کنی، ولی ستایش کردی و خواستی رسوایم کنی، ولی خودت رسوا شدی (چرا که اقرار کردی که از من به زور و ستم بیعت گرفته اند و من به طیب خاطر و از روی آزادی و اختیار، بیعت نکرده ام.) بر مسلمانی که در دینش گرفتار شک و شبهه نباشد و در یقین و باورش دستخوش تردید نگردد، نقص و عیبی نیست که مظلوم واقع شود.» آری آنان که مظلوم اهداف بلند و ایده ها و آرمان های خداپسندانه خویشند، همواره سرافراز و راست قامت تاریخند و ننگ و رسوایی و سرافکندگی از آن کسانی است که بر آنها ظلم و ستم روا داشته اند. پیامبر گرامی اسلام فرمود: «یا علی، ابشر بالسعاده، فانک مظلوم بعدی و مقتول»[7]، «یا علی، مژده باد تو را به سعادت و خوشبختی، چرا که بعد از من مظلوم و مقتول خواهی بود.» در زیارت مطلقه امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ چنین میخوانیم: «اللهم صل علی محمد و اهل بیته المظلومین»[8]، «خدایا، بر محمد و خاندان مظلومش درود فرست.» و نیز میخوانیم: «السلام علی المؤمنین الذین قاموا بامره و وازروا أولیاء الله و خافوا بخوفهم.»[9]، «سلام بر مؤمنانی که به امر خدا به پای خاستند و اولیای او را یاری کردند و به خوف آنها بیمناک شدند.» و نیز می خوانیم: «اللهم و ادخل علی قتله انصار و رسولک و علی قتله امیرالمؤمنین و علی قتله الحسن و الحسین و علی قتله انصارالحسن و الحسین و قتله من قتل فی ولایه آل محمد اجمعین عذاباً الیماً...»[10]، «خدایا، بر قاتلان یاران پیامبرت و بر قاتلان امیرالمؤمنین و بر قاتلان حسین و یاران آنها و بر قاتلان کسانی که در ولایت آل محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ کشته شده اند، عذابی دردناک نازل فرما.» مظلومیت امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ آنقدر گسترده و جان گداز است که خود فرمود: «مازلت مظلوماً منذ ولدتنی أمی»[11]، «از آن روزی که مادرم مرا به دنیا آورد، مظلوم بودم.» و به دنبال آن ادامه داد: «حتی برادرم عقیل هرگاه دچار چشم درد می شد، می گفت: تا در چشم علی داوا نریزید، در چشم من دوا نریزید. با اینکه چشم درد نداشتم، در چشمم دوا می ریختند.»[12] حضرتش فرمود: «کنت حسب أن الأمراء یظلمون الناس فاذا الناس یظلمون الأمراء.»[13]، «گمان می کردم که امرا و زمامداران به مردم ظلم می کنند. اکنون می بینیم که مردم به زمامداران ظلم می کنند.» پیامبر گرامی اسلام درباره زهرای مرضیه فرمود: «او اولین کسی است که از اهل بیتم به من ملحق می شود. او نزد من می آید در حالی که محزون، دل شکسته و مغموم، مغصوب و مقتول است.[14] سپس فرماید: «اللهم العن من ظلمها و عاقب من غصبها و ذلل من أذلَّها و خلد فی نارک من ضرب جنبیها حتی ألقت ولدها.»[15]، «خدایا، کسی که به او ستم کرده، لعنت کن و کسی که حقش را غصب کرده، کیفر ده و کسی که بر پهلوهایش ضربه وارد کرده و سبب انداخته شدن فرزندش شده، در آتش جهنم مخلد ساز.» اگر بخواهیم از این نمونه ها ذکر کنیم، مثنوی هفتاد من ـ بلکه هفتصد من ـ کاغذ شود. تنها خواستیم شاهد و نمونههایی برای آنچه آن نویسنده مسیحی لبنانی ذکر کرده، بیاوریم، تا جایگاه تاریخی شیعه و رهبرانش در قبال حکام جور و عالمان جیره خوار در بارها معلوم گردد. دو نکته ظریف نکته اول: مظلومیت شیعه و رهبرانش همواره به خاطر ستم ستیزی و مخالفت با جباران و ستم پیشگانی بوده است که هرگز برای حقوق انسان ها ارزشی قائل نبوده و جز طغیان و غصب و نهب اموال مردم و خونریزی و جنایت، راه و رسمی نداشته اند.ستم ستیزی آنها به گونه ای بود که احساسات خفته را بیدار می کرد و کاخ فرعونی بیدادگران را می لرزاند. کمیت اسدی شاعر حماسی شیعه درباره هشام و بنی مروان می گفت: «هنگامی که بر چوب ها (منبرها) سوارند، به صواب سخن می گویند و هنگامی که از چوب ها فرو می آیند، به خطا عمل می کنند»[16] امویان تلاش می کردند تا شعله حماسه های جاویدان این شاعر پر جنب و جوش شیعه را خاموش کنند، اما او میگفت: «هرگز به آنها اعتنایی ندارم و از خشم این فرومایگان بیمناک نیستم. اگر هم بمیرم، سرفرازیم در این است که با جهل یا تجاهل نمرده ام».[17] امویان همواره او را تهدید به انتقام می کردند و مخصوصاً یزید بن عبدالملک که بیش از همه تشنه خون او بود و او می گفت: «هان ای یزید، تا می توانی همچون ابرهای انبوه تولید رعد و برق کن. این رعد و برق ها به من زیانی وارد نمیکنند.»[18] شیوه خداپسندانه ستم ستیزی در دوره خلافت جائرانه عباسیان نیز ادامه دارد و این نیست مگر با الهام از مبارزات خستگی ناپذیز امامان بر حق که البته همواره طعم تلخ مبارزات تعطیل ناپذیر خود را می چشیدند و با دسیسه و نیرنگ کارگزاران خلافت و حکومت، جام شهادت را نوش جان می کردند و سرافرازانه جان می باختند. امام کاظم ـ علیه السلام ـ می فرماید: «جدم را در خواب دیدم... که به من می فرمود: تو زندانی مظلومی هستی»[19] مظلومیت سلسله اولیای شیعیان تا امام دوازدهم ادامه دارد و به همین جهت است که در ذکر صلوات بر آن جناب، به «المترقب و الخائف»[20] توصیف شده است و منظور این است که بزرگوار همواره به خاطر جور و آسیب دشمنان، مراقب و ترسان است. در حدیثی آمده است که رهبر بزرگ اسلام در خطبه ای که در روزهای آخر عمر با حال ضعف و شدت بیماری ایراد کرد، فرمود: «لا تاتونی غدا بالدنیا تزفّونها زفا و یأتی اهل بیتی شعثاً غبراً متهورین مظلومین تسیل دمأوهم أمامکم»[21]، «مبادا که فردای قیامت نزد من آیید، در حالی که به سوی دنیا شتاب گرفته اید و اهل بیت من با موی پریشان و صورت غبارآلود و شکست خورده و مظلوم که شاهد جاری شدن خون آنها بوده اید، بر من وارد شوند.» در دوره عباسیان شاعر حماسه سرای دیگری به نام دعبل می زیست که به جرم تشیع و ظلم ستیزی مستمر ـ که شیعه را از غیر شیعه تمایز می بخشد ـ چاره ای جز آوارگی و دربدری نداشت. «کوشش شاعر این بود که در برابر طغیان و ستم، تا سرحد جان مقاومت کند. در سراسر زندگی، با جور و ستم، هماهنگی و نرمی نکرد. همواره در آوارگی به سر برد تا مرگ افتخار آمیزش فرا رسید. می گفت: چهل سال است که چوبه دارم را بر دوش می کشم و کسی نمی یابم که مرا بر سر آن به دار آویزد.»[22] او می گفت: «گویی در نظر من همه جا کربلا و هر زمانی روز عاشورا است.»[23] جورج جرداق کوشیده است که حماسه های شیعه را آن گونه که باید و شاید تبیین کند، تا از این رهگذر، ظلم ستیزی و مظلومیت شیعه را کاملاً آشکار سازد. او سرانجام به سراغ ابولعلای معری از دوران قدیم و جبران خلیل جبران و میخائیل نعیمه از دوران معاصر می رود. او با آوردن شعری از ابوالعلاء می گوید: «این است عواطف سرشار و سوزان بزرگ معره که هنگام گفت و گو از امام علی و پسرش حسین شعله ور می شود... کدام مصیبت است که به پای مصیبت پدر شهیدان و پسرش برسد؟ این همان مصیبتی است که فصول آن در زمان گذشته تنظیم شد. آنگاه در اعماق دلها نقش بست و همچنان گسترش یافت؛ تا زمان، او را یا او، زمان را فرا گرفت... آثار تأثرات عاطفی... در این سه بیت (معری) چنان نهفته است که در حقیقت، جامع تمام سخنان حزن آور و هیجان انگیزی است که در امتداد مصائب علوی و مصائب یاران حق گفته شده است. یاران حق همان مردمی هستند که آزارها و شکنجه ها دیدند، به بیابانهای دوردست تبعید شدند؛ تا از گرسنگی و سرما بمیرند، زنده به گور شد و با فرزندان و برادران خود بر سر دار رفتند و سوزانده شدند، مقصود... این بود که... از علی بیزاری جویند و شرافت اخلاقی را... منکر شوند.»[24] و اما جبران خلیل جبران گاهی به سوی نیچه و زمانی به سوی بودا و ویلیام بلایک متمایل می شود. «لکن سه تن از بزرگان عالم انسانیت، قلب وی را به عشق خود لبریز کردند... اینها عبارتند از مسیح، محمد و علی و... جبران، علی را آن موجودی می نگرد که با عالی ترین معانی هستی پیوند خورده است... آنها که بلاغت علی را در حد اعلای کمال یافته و غرق در شگفتی شده اند، دو دسته اند: دسته ای صاحب عقل سلیم و دسته ای صاحب فطرت پاک و بیدار... سرانجام این جهان را بدرود گفت؛ در حالی که عرب از پرتو انوار تابناکش بهره ای نبرده بود. اما ایرانیان حق شناس و روشن ضمیر، پس از روزگاری دراز با بلاغت او آشنایی یافتند و از این شخصیت نامتناهی بهره ها بردند و در پرتو انوار جاودانی او را به سوی سعادت، راهنمایی شدند.»[25] از نظر نعیمه، علی آن کسی است که «آثارش به سرحد کمال رسیده است. سخنش را چنان ارزشی است که برای سخنان دیگر نیست.»[26] شیعه ثابت کرد که گوهرشناس است و حاضر است راه و رسم علی و اولاد معصوم و مظلومش را شیوه زندگی خود قرار دهد و بهای آن را هم هر چه باشد، بپردازد. دعبل شاعر با جماعتی به سفر رفت. «در بین راه گروهی از راهزنان به آنها حمله کردند و به غارت اموالی که با مسافران بود... پرداختند. پس از غارت اموال... اطراف سرکرده خود جمع شدند و او قصیده ای از دعبل که ستمها و مصائب وارده بر آل علی را مجسم می کرد، برای ایشان قرائت کرد. دعبل از راهزنی که مدح ستمدیدگان را می خواند و... بر ستمدیدگان اشک می بارید، تعجب کرد. از او پرسید: این قصیده از کیست؟ گفت: وای بر تو! تو را به این سؤال چکار؟ گفت: می خواهم دربارهآن، مطلبی برای تو بگویم... گفت: صاحب این قصیده مشهورتر از آن است که کسی او را نشناسد. او دعبل خزاعی است. گفت: من دعبل هستم.... او صدا زد: هر کس هر چه به غارت برده است، به احترام شاعر ستمدیدگان و درماندگان پس بدهد.»[27] نکته دوم: مظلومیت و ستم ستیزی شیعه همچنان ادامه دارد. امروز هر چند سلاحهای مرگبار ظالمان کند شده و از کار افتاده و به جان و مال شیعیان کمتر تعدی و تجاوز می شود، ولی قلمهای مسموم، همچنان مشغول تخریب پایه های تشیع و جریحه دار کردن احساسات پاک شیعیان و جسارت به ساحت پیشوایان آنهایند. نگارنده در سفر عمره سال جاری فرصتی داشتم که ساعاتی را در کتابخانه حرم شریف نبوی ـ صلی الله علیه و آله ـ بگذرانم. جالب این است که کتابهایی که در قفسه های اتاقهای مطالعه چیده شده، به طور عمده کتابهای ابن تیمیه و افرادی است که دنباله رو افکار انحرافی اویند. وهابیت که در گذشته با حمله به کربلای معلا به جسارت به حرم مطهر حسینی سابقه ای ننگین دارد، همچنان تلاش می کند که مظلومیت شیعه را استمرار بخشد. یکی از کتابهایی که در معرض استفاده مشتریان قرار داده بودند، کتابی است به نام «المنتقی من منهاج الاعتدال فی نقض کلام اهل الرفض و الاعتزال» که خلاصه ای است از کتاب «منهاج السنه» ابن تیمیه، در این کتاب، اهانتها و جسارتها و تهمتهای بسیاری بر مکتب تشیع وارد شده است. مؤلف این کتاب می نویسد: «شیعه معتقد است که علی در نجف در قبر مغیره بن شعیه مدفون است؛ حال آن که او در میان مسجد کوفه دفن شده است.»[28]، درباره کربلای معلای حسینی می گوید: «وفیها قبر وهمی... و أقنعوا عقولهم انه قبر سیدنا ابی عبدالله الحسین السبط»[29] در کربلا قبری موهوم است و شیعه خود را قانع کرده است که قبر حضرت اباعبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ سبط گرامی پیامبر است. او در عبارتی دیگر، وقاحت را به حد اعلا رسانیده، می گوید: «و منها القبر المکذوب علی سیدناالحسین فی کربلا»[30]، یکی دیگر قبری است در کربلا که به دروغ به سرور ما حسین ـ علیه السلام ـ نسبت داده اند. اینگونه نویسندگان مزدور با این ترفندها به آمریکاییان اشغالگر عراق چراغ سبز داده اند که به اعتاب مقدسه اهانت کنند و با قتل عام شیعیان، قلب دشمنان را شاد سازند. درست مثل این که یک ضد انقلاب فراری گفته بود: جسارت به حرم امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ به این دلیل جایز است که رضاخان به حرم مطهر امام رضا ـ علیه السلام ـ جسارت کرد و مسجد گوهرشاد را به خون محبان اهل بیت آغشته و رنگین ساخت. ما در زیارت مطلقه امیرالمؤمنین می گوییم: «السلام علیک یا مولای و علی ضجیعیک آدم و نوح»[31]، «سلام بر تو و بر آدم و نوح که هر سه در یک قبر خفته اید.» اینها برای این که قداست وصف ناپذیر کربلا و نجف را در نظر امت اسلامی بشکنند و موقعیت شیعه را تضعیف کنند، از به کار گرفتن هیچگونه حربه ظالمانه ای ابا ندارند. به کارگیری این گونه قلم های مسموم، در کنار جنایتهایی است که وهابیت، علیه شیعه مرتکب شده و می شود. در کشور پاکستان با تشکیل سپاه صحابه، همواره به مساجد و محافل و تکایای شیعیان حمله ور می شوند و افراد بی گناه را به جرم تشیع و عشق به ساحت مقدس اهل بیت و اعتقاد به ولایت، به خاک و خون می کشند. در خود عربستان هم شیعیان در موقعیت بسیار سخت و چندش آوری به سر می برند و از حقوق اجتماعی و سیاسی محرومند. با این که جمعیت آنها، مخصوصاً در قطیف، چشم گیر است. یکی از شیعیان عربستان که از شیراز عازم قم و مشهد بود، می گفت: «عربستان به ما اجازه ورود به ایران نمی دهد. ما ناگزیر به قطر می رویم. در آنجا سفارت جمهوری اسلامی ایران برای ما کارتی صادر می کند. ما با همان کارت به ایران می آییم. دو روز در قم توقف می کنیم و برای زیارت حضرت معصومه ـ علیه السلام ـ و ده روز در مشهد برای زیارت امام هشتم علی بن موسی الرضا ـ علیه السلام ـ روز هشتم ماه شوال، سالروز تخریب حرم مطهر چهار امام مدفون در بقیع است که به دست وهابیت در سال 1344 ه.ق صورت گرفته است.» از آنجا که تشیع در جهان معاصر، خار چشم استکبار و دولتهای جهانخوار است، وهابیت مأموریت دارد که به هر قیمتی باشد، قداست تشیع و پایگاه های زیارتی شیعه را بشکند و اعیاد و سوگواری ها را از میان ببرد یا به ابتذال بکشد. هم اکنون شاهدیم که در روز نیمه شعبان که عید بزرگ انتظار فرج است، گروهی در کوچه پس کوچه های تهران و برخی از شهرستانها به بهانه جشن میلاد مهدی موعود ـ علیه السلام ـ به رقص و پایکوبی می پردازند و با پخش آهنگهای مبتذل، اغراض شیطانی دشمن را تحقق می بخشند. در حقیقت، استکبار دو مأموریت را برنامه ریزی کرده است: یکی از برنامه ریشه دار وهابیت و دیگری برنامه ویرانگر بهائیت که این هر دو توطئه ای است علیه تشیع و سندی است برای اثبات مظلومیت تشیع در جهان معاصر. صدام هم با به راه انداختن جنگ تحمیلی مأموریت داشت که انقلاب اسلامی را که روح و حقیقت آن، شیعی و اثنا عشری است، از پای درآورد و چون در انجام مأموریت خود ناکام ماند، استکبار درصدد حذفش برآمد، تا بتواند توطئه دیگری برای شیعیان عراق و نقشه دیگری برای انقلاب اسلامی پیاده کند. دکتر ناصربن عبدالله بن علی القفاری پایان نامه دکتری خود را در عربستان تحت عنوان «اصول مذهب الشیعه» به نگارش درآورد و با این که در آغاز متعهد شده بود که از راه عقل و انصاف خارج نشود، ولی تا آنجا که توانست از حربه پوسیده تهمت و افترا بهره گرفت؛ چرا که چون حرف حسابی در چنته نداشت، راهی جز به کارگیری شیوه ناجوانمردانه توهین و نسبت های دروغ برایش باقی نمانده بود. این کتاب در کشور عربستان کتاب سال شناخته شده است. از آنجا که این کتاب شیعه را متهم کرده که به تحریف قرآن معتقد است و در اعتقادات و اصول به تخطئه شیعه پرداخته است، دو دانشجوی دکتری دانشکده الهیات دانشگاه تهران که هر دوی آنها از فضلای حوزه علمیه قم می باشند و در رشته های علوم قرآنی و فلسفه اسلامی فارغ التحصیل شده اند، به طور جداگانه به نقد کتاب مزبور پرداخته اند که باید بگوییم: سعیشان مشکور باد![32] پایان نامه های دکتری این دو دانشجو در رد دکتری قفاری با درجه عالی به تصویب رسیده است. نگاهی به کیمیای سعادت[33] غزالی در مقام شمردن آفت ها یکی از آفات را لعن کردن می شمارد و این هم یکی از مهلکات است و البته معلوم است که لعن گفتن و بدزبانی فی الجمله کار زشتی است و انسانی که طالب نجات است نباید زبان و دهان خود را به آن آلوده کند؛ ولی او معتقد است که هیچ کس و هیچ چیز را نباید لعنت کرد.تنها می توان به طور کلی ظالمان و فاسقان و مبتدعان و کافران را لعن کرد و یا کسانی که یقین داریم که بر کفر مرده اند. بنابراین، نمی توان شخص جهودی را لعن کرد؛ چه ممکن است مسلمان شود و نمی توان برای مسلمانی طلب رحمت کرد؛ چه ممکن است مرتد بمیرد. پس «بر تعیین نباید لعنت کرد.»[34] او که گویا تمام بحث لعن را به خاطر تبرئه و تطهیر یزیدبن معاویه در کتاب خود آورده است، می نویسد: «اگر کسی گوید: لعنت بر یزید روا باشد؟ گوییم: «این قدر روا باشد که گویی: لعنت بر کشنده حسین باد اگر پیش از توبه بمیرد که کشتن از کفر بیش نبود و چون توبه کند، لعنت نشاید کرد، که وحشی حمزه را بکشت و مسلمان شد و لعنت از وی بیفتاد. اما حال یزید خود معلوم نیست که وی بکشت و گروهی گفتند که فرمود و گروهی گفتند که نفرمود، لکن راضی بود و نشاید به تهمت کسی را به معصیت کردن نسبت داد که این خود جنایتی بود و اندر این روزگار بسیار بزرگان بکشتند که هیچ به حقیقت ندانستند که فرمود: پس از چهار صد سال و اندی حقیقت آن چون شناسند و حق تعالی خلق را از این فضول و از این خطر مستغنی بکرده است که اگر کسی اندر همه عمر خویش ابلیس را لعنت نکند، وی را اندر قیامت نگوئید: چرا لعنت نکردی؟ اما چون لعنت بر کسی کند، اندر خطر سؤال بود تا چرا کرد و چرا گفت... یکی از بزرگان همی گوید: اندر صحیفه من کلمه لااله الا الله برآید یا لعنت کسی. کلمه لااله الا الله دوست دارم که برآید و یکی رسول را گفت: مرا وصیت کن. گفت: لعنت مکن... پس به تسبیح مشغول بودن اولی تر از آنکه به لعنت ابلیس... و هر که کسی را لعنت کند و با خویشتن گوید که این از صلابت دین است، آن از غرور شیطان باشد و بیشتر آن باشد که از تعجب و هوا باشد.»[35] نگاهی به کتاب «التفسیر و المفسرون» نویسنده کتاب مزبور ـ که در برخی از مراکز داخل و خارج از کتب درسی است ـ در «دشمنی و ناسازگاری با شیعه و پیرامون ائمه»[37] در عین «عدم اطلاع از تفاسیر به ویژه تفاسیر معاصر»[36] راه افراط پیموده و از جاده انصاف، خارج شده است.او درباره آیه 55 سوره مائده[38] که از آیات متقن امامت و ولایت است، مفسرین شیعه و مخصوصا طبرسی را مورد طعن و جسارت قرار می دهد و می گوید: «در تفسیر این آیه از روایت: «تصدق علی بخاتمه فی الصلاه»، (انگشتر بخشی علی در نماز) استفاده شده و این روایت، موضوعه (جعلی) است».[39] آری دکتر ذهبی با گرایش به اشعریت، چنان برخورد ظالمانه ای با شیعیان و پیروان اهل بیت کرده و چنان بی انصافی هایی از خود بروز داده که از اعتبار مطالب منصفانه و قوی کتاب خود هم کاسته است، او تفسیر به رأی را به ممدوح و مذموم تقسیم کرده است. «هر تفسیری که موافق عقاید خودش بوده و دوست داشته، می گوید: تفسیر به رأی ممدوح است و چون گرایش اشعری داشته، عموماً تفاسیر اشعری را ممدوح دانسته است. مثلاً تفسیر فخر رازی را ممدوح می شمارد و در مورد تفاسیری که به مکتب (مؤلف) آن علاقه نداشته ـ مثل معتزله ـ ... تفسیر به رأی... معرفی می کند.»[40] او معتقد است که رد سخنان صحابه و تابعین جایز نیست و مفسر به هیچ وجه حق رد سخنان صحابه را ندارد. «مگر امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ از صحابه نیست؟ مگر حضرت زهرا ـ علیها سلام ـ از صحابه نیست؟ ... دکتر ذهبی با یک معیار برخورد نکرده... می گوید: کتابهای شیعه اوهام و اباطیل است و کتابهای اهل سنت»[41] از هرگونه خطایی منزه است. او «امام علی را در رتبه سوم صحابه قرار داده»[42] یعنی ابن عباس که شاگرد حضرت است و ابن مسعود را بر وی مقدم شمرده است. او به مسأله ظهر و بطن قرآن می تازد و شیعه را به لحاظ اینکه طبق احادیق نبوی معتقد است که قرآن را ظهری و بطنی است، مورد نکوهش قرار می دهد، در حالی که «شافعی که از محققین اهل سنت است، در مسأله تفسیر، ظهر و بطن را مطرح می کند و این طور نیست که فقط شیعه بگوید. این بطن غیر از بطنی است که فرق باطله می گویند. آنها بی ضابطه چیزهایی را بر قرآن حمل می کنند. اما شیعه برای بطن صحیح ضابطه مطرح می کند.»[43] مقصود از بطن آیات چیست که امثال دکتر ذهبی را علیه شیعه بر می آشوبد و برگی بر اوراق بی شمار پرونده مظلومیت شیعه می افزاید؟ «بطن آیات یعنی پیامهای نهفته در دل آیات که باید استخراج کرد»[44] ظهر و بطن آیات، از هم جدا نیستند. اگر از ظهر قرآن چشم بپوشیم و فقط در پی به دست آوردن بطن باشیم، به همان مشکلی گرفتار می شویم که فرقه های باطل گرفتار شدند و اگر از بطن قرآن چشم بپوشیم. قرآن را از پویندگی و انطباق بر همه شرایط و اوضاع و احوال زندگی و راهگشایی بازداشته و در قالب زمان محدودی که همان زمان نزول آن است، محدود کرده ایم. هنر بزرگ مفسران قرآن در هر عصری این است که با درک پیام های نهفته در دل آیات، بتوانند پاسخگوی نیازها و حلال مشکلات هر دوره ای باشند. آنچه ذهبی را وادار کرده که درباره مسأله ظهر و بطن قرآن به پرخاش و جسارت بپردازد، این است که او با مسأله امامت و ولایت در تضاد است و با دشمنان امامت و ولایت دمساز و مهربان است و به همین جهت است که کعب الاحبار یهودی الاصل را به دلیل این که «معاویه از او تجلیل کرده»[45] می ستاید و عدالت و وثاقت او را مسلم می شمارد. در حالی که «عمر او را ممنوع الحدیث کرد. تا ا ین که برای قصه پردازی به شام رفت و معاویه از او حمایت کرد و او هم جایگاه معاویه را تثبیت کرد».[46] کعب الاحبار کسی است که «همه محققین و مورخین شیعه و اهل سنت... می گویند از شخصیت های مهم نقل کننده اسرائیلیات است».[47] آری «بخش عمده و اساسی باطن قرآن مربوط به امامت است و روایات تأویل زیاد داریم که مفسران کمتر به آن پرداختند»[48] مخالفین شیعه می خواهند به تشکیک در مورد ظهر و بطن قرآن و تأویلات اساسی آن به کمک عقل و نقل، آن هم بر طبق ضابطه های متقن و محکم، اساس تشیع را که همان اعتقاد به امامت و ولایت است خدشه دار کنند. اگر تآویلایت اساسی قرآن[49] ناشناخته می ماند و نتیجه ای جز مجهوریت آن ندارد. مجهوریت قرآن چیزی جز عدم توجه به بطن قرآن و نادیده گرفتن پیام های جدی آن نیست. اگر ذهبی به تاویل ضابطه قرآن و سیر مفسر از ظاهر به باطن انگ تفسیر به رأی می زند و چون می بیند که پیشوایان و هم مسلکان خودش نیز به تفسیر به رأی روی آورده اند، کارشان را تفسیر به رأی ممدوح می شمارد، به این انگیزه است که در خانه ائمه اطهار را همچنان بسته نگاه دارد و عاشقان مظلوم آنها را در کنج انزوا قرار دهد. در پایان این نوشتار داستانی نقل می کنم که سند مکتوبی درباره آن ندیده ام، ولی از افراد موثق شنیده ام. داستان این است که زمانی که مرحوم آیت الله حکیم به زیارت بیت الله الحرام مشرف شده بود، بن باز که سابقاً مفتی وهابیت بود و بینایی خود را از دست داده بود، به دیدن ایشان می شتابد. او پس از تعارفات معمولی به آیه الله حکیم می گوید: شما عالمان شیعه چرا آیات قرآن را تأویل می کنید؟ وی در جواب می گوید: مگر چه اشکالی دارد. بن باز می گوید: بسیار اشکال دارد آیه الله حکیم می گوید: ممکن است در بعضی آیات، لازم شود که تأویل کنیم. بن باز می گوید: به هیچ وجه لازم نمی شود. آیه الله حکیم می گوید: شاید لازم شود و او اصرار می ورزد که اصلاً لازم نمی شود. آیه الله حکیم می گوید: ممکن است لازم شود. مثلاً در این آیه شریفه می فرماید: «من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیل»،[50] «هر کس در این جهان کور است، در آخرت هم کور و گمراه تر است.» اگر این آیه را تأویل نکنیم و به معنای کوری ظاهر بگیریم، معنای آن این است که شما که در این جهان به کوری چشم مبتلا شده ای، در آخرت هم گرفتار کوری چشم باشی. ولی اگر تأویل کنیم، معنای آن این است که هر کس در این جهان گرفتار کوری دل باشد، در آخرت هم دچار کوردلی و گمراهی است؛ بلکه گمراه تر است. بن باز از شنیدن این جواب دندان شکن ناراحت می شود و برمی خیزد و در حین رفتن می گوید: با شما علمای شیعه نمی شود بحث کرد. از خداوند بزرگ مسألت و از پیشگاه اولیای تشیع استمداد می کنیم که شیعیان را در ادامه راهشان پایدارتر از همیشه بدارند. دکتر احمد بهشتی- روزنامه همشهری، ضمیه اندیشه، 17 آذر 1383 پی نوشتها : [1] . امام علی صدای عدالت انسانیت، جلد ششم: علی و قومیت عربی ترجمه دکتر احمد بهشتی، انتشارات فراهانی، چاپ اول، 1351، صفحه 193، 194. اندیشه قم |
|
| مبادی نظری، اصول اعتقادی ویژه شیعه هستند که مورد توجه خاص و جدی آنها قرار دارند؛ یعنی اصل «امامت» و «عدل» و نیز اعتقاد به غیبت امام دوازدهم علیه السلام و ظهور ایشان در موقع مقرر به اراده ی الهی و نیز ارزش هایی همچون اجتهاد، شهادت، تقیه و جهاد. در واقع، تشیع نظریه ها، آموزه ها، مفاهیم و نمادهایی دارد که با ارائه ی قرائت های رادیکال از آنها یا دست کم به حاشیه راندن قرائت های محافظه کارانه و به متن آوردن قرائت های انقلابی، ایدئولوژیک شده اند. بنابراین، ضروری است با آموزه های انقلابی تشیع که در رویکرد انقلابی آنان مؤثر بوده، آشنا شویم. به عبارت دیگر، وقتی سخن از نیروی انقلابی تشیع به میان می آید، توجه به زمینه های فکری و اعتقادی امری ضروری به نظر می رسد. 1. امامت «امامت» یکی از اصول مذهب تشیع است. اعتقاد شیعه به امام عادل و معصوم، در درون خود یک اصل انقلابی را می پروراند و آن اعتقاد به نامشروع بودن همه ی حکومت های غیر معصوم در زمان معصوم علیه السلام و غاصبانه بودن همه ی حکومت های غیر مأذون در دوران غیبت است. این اصل به صورت بالقوه، عنصری انقلابی است که در صورت فعلیت، می تواند حکومت های نامشروع را سرنگون و حکومت مطلوب را جایگزین کند. (1)بنابراین، نظریه ی امامت شیعه بر مبنای وصایت و نصب بنیان نهاده شده و اصلی که از آن نشأت می گیرد(نفی و غیر مشروع بودن دیگر حکومت ها) موجب تداوم روحیه ی انقلابی و آمادگی نسبی شیعیان برای انقلاب در طول تاریخ شده است. (2) این موضوع را الوردی، نویسنده ی معروف سنی، کاملا درک کرده است. او می گوید: شیعه نخستین کسانی هستند که تفکر انقلابی و پرچم قیام را در اسلام بر ضد طغیان به دوش کشیدند و همواره نظریه های شیعه روح انقلاب را با خود همراه داشت. عقیده به «امامت»، که شیعه بدان سخت ایمان داشت، آنها را به انتقاد و اعتراض نسبت به هیأت های حاکم و بالاخره، به جبهه گیری در برابر آنها وامی داشت و این حقیقت در سرتاسر تاریخ شیعه مشهود است. به عقیده ی آنها، هر حکومتی به هر شکل و در هر قالبی که باشد، غاصب و ظالم است. مگر آنکه امام معصوم علیه السلام یا نایب آن زمام حکومت را در دست گیرد. به همین دلیل بوده که شیعیان به طور مداوم، در قلب جریان انقلابی مستمر به سر می بردند؛ نه آرام می گرفتند و نه آنان را رها می کردند. (3) 2- عدالت شیع «عدالت» را از صفات خداوند و جزو اصول مذهب خود قرار داده است تا موضعی انقلابی در مقابل کسانی بگیرد که مشروعیت حکومت ظالم را به خداوند نسبت می دادند. شیعه عدالت را از خداوند به تمام نخبگان سرایت داد و آن را جزو شروط لازم خلیفه، والی، حاکم، قاضی، پلیس، امام جمعه و امام جماعت برشمرد. (4)بدین روی، می توان گفت: بزرگ ترین انگیزه و بلکه حساسیت و دلواپسی شیعیان انقلابی عدالت خواهی آنان است. به عبارت دیگر، ویژگی مهم ایدئولوژی اسلامی - سیاسی شیعیان، که منبع الهام و تحرک آنهاست، «عدالت خواهی» آنان است. آنها برخاسته اند تا عدالت را مستقر سازند و اسلامی را که پیام اصلی اش عدالت و استقرار عدالت است، استقرار بخشند. در واقع، شیعیان برخلاف اهل سنت، که اسلام را در درجه ی اول دین قدرت می دانند، اسلام را در دین عدالت می دانند و تاریخ راستینش را تاریخ عدالت و دادگستری. (5) 3 و 4 . غیبت و انتظار احیای سیاسی مذهب، به ویژه در نحله ی فکری تشیع، اساسا بر محور ارائه ی تفسیر تازه ای از یک سلسله مفاهیم اصلی شیعه متکی بوده که هدف آن ایجاد نوعی تحرک سیاسی و ظلم ستیزی است. فقهای برجسته ی اهل سنت مبنای اطاعت از حکام را بر حکم کلی قرآن مستند می سازند که بر اساس آن، باید از خدا، پیغمبر و اولی الامر اطاعت نمود. آنها معتقدند: به هر حال، یک رژیم جائر بر هرج و مرج ترجیح دارد. اما در میان شیعیان، وجود دو واقعه به عنوان زمینه های بالقوه ای برای صدور جواز انقلاب مورد استفاده قرار گرفته است:اول. آموزه ی «غیبت» امام عصر (عج) است. اعتقاد به اینکه هر حکومتی غیر از حکومت امام معصوم علیه السلام یا حکومت مأذون از طرف امام معصوم علیه السلام غصبی است، به صورت بالقوه، موجد و انگیزه ای برای انقلاب است. (6) دوم. آموزه ی «انتظار» است که شاخه ی فرعی آموزه ی غیبت به شمار می آید؛ به این معنا که در زمانی نامعلوم در آینده، مقدر است حاکمی مشروع ظهور پیدا کند و عدل رادر جهان بگسترد. (7) بدین روی، انتظار برای صلح و منجی جهانی، شیعیان را به نوعی امیدواری به آینده سوق می دهد. شیعیان تمام آرمان ها و آرزوهای خویش را تا رسیدن موعود، دست نایافتنی می دانند و بنابراین، همواره از وضع موجود ناراضی اند و امید به ظهور مصلح جهانی، آنها را همواره در حالتی آماده باش قرار می دهد و روحیه ای فعال به منتظران می دهد. در واقع، انتظار عامل محرکی است که انسان را به تلاش و تکاپو وامی دارد. (8) 5- اجتهاد اما تا ظهور منجی، شیعه با واقعیت عصر غیبت رو به روست و در این راستا، یکی از اساسی ترین امکاناتی که در اختیار شیعه قرار می گیرد تا بر اساس آن زندگی اجتماعی، و سیاسی خویش را با شرایط روز و مقتضیات زمان وفق دهد، اصل «اجتهاد» است. اجتهاد نه تنها امکان استخراج احکام شرعی را از منابع به فقهای جامع الشرائط می دهد، بلکه تنها در زمینه های تخصصی فقهی و شرعی خلاصه نشده و به نوعی، در مسائل فرعی و درجه ی دوم، اجتهاد آزادانه ی فردی را شاهدیم که امکان ابراز عقیده ی آزاد را برای تک تک افراد قایل است. بنابراین، این اصل روح اعتراض و انتقاد را در برابر حاکمیت های غیر منعطف تقویت می کند. به علاوه، شیعه از مجرای مرجعیت، به نوعی رهبری اجتماعی دست می یابد که در مواقع لزوم، می تواند نیروها و اقشار مختلف جامعه را سازمان دهی و آماده ی جهاد کند. (9)بدیهی است که توجه به مرجع تقلید به امور سیاسی، اجتماعی و مسائلی که جنبه ی عمومی آن قابل توجه است، همچنین دخالت وی در سیاست یا بی تفاوتی وی نسبت به امور سیاسی-اجتماعی، می تواند از نظر تنظیم رفتار سیاسی، در مقلدین وی تأثیر بسزایی داشته باشد. (10) بدین سان، اساس پویایی مذهب شیعه را می توان در تجزیه و تحلیل اجتماعی و هماوردی آن با چالش های زندگی مسلمانان در عنصر «اجتهاد» جست و جو کرد. بی تردید، اجتهاد در طول تاریخ، همواره شیعه را از اسارت در چنبر جمود و واپس گرایی حفظ کرده و جذابیت های لازم را برای همسازی معرفت دینی با دستاوردهای دانش بشری در حوزه های گوناگون سیاست، اجتماع، اقتصاد، فرهنگ و علوم ایجاد کرده است. (11) 6- شهادت نگاه شیعیان به مرگ در راه دین، که از آن به «شهادت» یاد می کنند و آن را یکی از کلیدهای ورود به ملکوت می دانند، اصلی ترین و روشن ترین عنصر مبارزاتی است. هنگامی که از آموزه ی «شهادت» سخن به میان می آید، نمادی ترین واقعه، شهادت امام حسین علیه السلام است که در تشیع، این حادثه مظهر و الگوی تمام عیاری برای شهادت شمرده می شود. تلقی شیعیان از چنین مرگی پیروزی است؛ چه دشمن را نابود کنیم و چه شهید شویم، در هر حال پیروزیم. این تفکر، ترس از مرگ را، که مهم ترین مانع و بازدارنده ی حرکت مبارزاتی است، به چالش می کشد. (12)پدیده ی دوم «واقعه ی کربلا» و نقش آن در پی ریزی نظریه ی «انقلاب»در تشیع است. شیعه امام حسین علیه السلام را مظهر یک پرچم سرخ در حال اهتزاز به عنوان استمرار نبرد حق و باطل و گرفته شدن انتقام خون اهل حق از باطل و اسوه ی ظلم ستیزی و نپذیرفتن حکومت غاصبان تلقی نموده است. (13) همچنین عنصر «شهادت» که شاید قوی ترین نیروی محرک برای عمل سیاسی به شمار می رود و به تعبیر دکتر علی الوردی، مورخ و نویسنده ی عرب، پیوسته شیعه را به صورت یک آتشفشان خاموش درآورده است.(14) حامد الگار نیز معتقد است: ترکیب دو عنصر «غیبت» و «شهادت»، به ویژه در مراحلی از تاریخ، به تشیع دیدگاه و موضعی مبارزه جویانه و انقلابی می بخشد. (15) 7 و 8. تولا و تبرّا از جمله آموزه های دیگر، «تولّا» و «تبرّا» هستند که جزو فروع دین و اصول مذهب تشیع به شمار می روند و به مفهوم دوستی با دوستان خدا و گسستگی از اهل باطل هستند. این نفی و اثبات جریانی است، هم درونی و هم برونی. جریان درونی به معنای کوشش برای کسب آمادگی های روحی و معنوی به عنوان پشتوانه ای برای جریان بیرونی است که در واقع، جهادی عملی و پیگیر در مسیر عینیت بخشیدن به ولایت ائمه ی اطهار علیهم السلام به شمار می رود. تولّا یعنی: اثبات ولایت اولیای دین و نفی هر ولایتی که معارض با آنهاست. (16)9. جهاد از دیگر معتقدات و مبادی نظری تشیع که به عنوان مبانی قوی اعتقادی برای تهییج روح انقلابیگری قابل بررسی است، موضوع «جهاد» است که در مذهب شیعه، به عنوان یکی از فروع دین مورد تأکید قرار گرفته. همین زمینه ی اعتقادی و ایمانی و سابقه و سرنوشت تاریخی، بستر مناسبی برای تقویت روح مبارزه و انقلابیگری در میان شیعه، به ویژه در دوران معاصر فراهم ساخته است. در واقع، جهاد با همه ی ابعاد و شرایط آن، از مؤلفه های اساسی فرهنگ سیاسی شیعه به شمار می رود.(17)10 و 11. امر به معروف و نهی از منکر همچنین «امر به معروف» و «نهی از منکر» از عناصر اساسی فرهنگ سیاسی شیعه به شمار می آیند که در چارچوب آنها مشارکت سیاسی در امر حکومت و نظارت همگانی بر هیأت حاکم تحقق می یابد و سلامت جامعه در ابعاد گوناگون تضمین می شود. در سایه ی این مشارکت و نظارت همگانی، همه ی فرایض دینی اقامه می شوند و عمل به آنها ضامن بقا و استمرار حکومت و نظام اسلامی صالح و عادل است. (18)12- تقیه اصل «تقیه» به ظاهر نمادی محافظه کارانه از تشیع است، و حال آنکه وقتی به متون دینی شیعه مراجعه کنیم، می بینیم تقیه همان اصل مخفی کاری انقلابی است. در متون دینی، تقیه سپر مؤمن معرفی شده است. سپر یکی از ابزار جنگجوست، و گرنه انسان معمولی به سپر نیاز ندارد.امام صادق علیه السلام به ابوجعفر محمد بن نعمان؛ یکی از یارانش، از افشای سر شیعیان گله می کند و می گوید: پدرم می گفت: چه چیزی بیشتر از تقیه چشم روشنی است؟ به راستی که تقیه سپر مؤمن است. پیروزی تعصب کسی می شود که لب فرو می بندد و در حکومت باطل بر شکنجه و اذیت استقامت می ورزد. (19)تقیه به عنوان یک تمهید سیاسی - تشکیلاتی از سوی امامان معصوم علیهم السلام و سایر رهبران و علمای شیعه تجویز شده و هدف آن، حفظ و نگه داری نیروها و امکانات شیعیان در راه تقویت مبانی دین و مبارزه با دشمنان بوده است. بنابراین، حد و مرز تقیه را شرایط و موقعیت زمان مشخص می نموده است. (20) بنابراین، به کمک تقیه می توان با پنهان داشتن اعتقاد و ایدئولوژی خویش، در انجام فعالیت های زیرزمینی و مخفیانه به گونه ای موفق عمل کرد. این بهترین تاکتیکی است که در هنگام ضعف نیروها و فقدان آمادگی، می تواند کارساز باشد و یکی از عاقلانه ترین شیوه های مبارزاتی است. 13. استقلال طلبی رهبران دینی افزون بر آموزه های یاد شده، که ریشه در اعتقادات مذهبی - انقلابی تشیع دارد، رویکرد رهبران شیعی در حفظ استقلال خویش در مقابل حکومت ها، قابل توجه است؛ از جمله، آنان «برای حفظ استقلال مالی، خمس را، که امری متروک بود، احیا کردند.» (21) همچنین آنان با هدف استقلال قضایی، از مراجعه ی شیعیان به دستگاه های قضایی حکومت ها جلوگیری نموده، آن را منع می کردند.استقلال قضایی موجب بی نیازی شیعه از دستگاه حکومتی می شده، و احساس بی نیازی، شیعه را در مقابل حکومت ها به بی اعتنایی و تنفر وا می داشته است. چنین حالتی از زمینه های روحیه ی انقلابیگری در برابر حکومت هاست که تشیع در دل خود پرورش می داده. استقلال قضایی به حدی گسترش یافت که رهبران شیعه به شیعیان اجازه دادند شخصا قوانین جزایی را درباره ی زیر دستان و فرزندانشان اجرا کنند. رهبران شیعه برای جلوگیری از فروپاشی اقلیت شیعه، مانع جذب شیعیان به دستگاه حاکم شدند و به شیعیان اجازه ی جنگیدن، حتی جنگ مقدس بر ضد کفار، ندادند و شرط جواز جهاد را رهبری عدل قرار دادند. همچنین به شیعیان اجازه ی همکاری با حکومت های غاصب را ندادند و همکاری با آنها را از محرمات قطعی اعلام کردند. (22) در مجموع، با توجه به مبادی و عناصر نظری و اعتقادی شیعه - که به آنها اشاره شد - روشن است که عنصر «انقلابیگری» در تفکر شیعه نهفته است، تا آنجا که جورج جرداق، شیعه را اصحاب «مذهب ثوری» یا مکتب انقلابی معرفی می کند. (23) با این اوصاف، می توان گفت: حرکت انقلابی و جنبش اسلامی در قلمرو شیعه مشکل ایدئولوژیک نداشت. اصول اعتقادی و مبانی فقهی و تجربه ی تاریخی و ساختار روانی و اجتماعی برآمده از این اصول اعتقادی و مبانی فقهی و تجربه ی تاریخی و ساختار روانی و اجتماعی برامده از این اصول و مبانی به گونه ای نبود که با الزامات و فشارهای تاریخ نوین در یافتن پاسخ اسلامی برای دست یازیدن به اقدامات سیاسی و انقلابی در تعارض قرار داشته باشد. شیعیان تحت رهبری علمای دین، می توانستند با تکیه بر مبانی ایدئولوژیک خود، در برابر نظام حاکم جائر و وابسته بایستند و تا سر حد ساقط کردن آن مقاومت کنند. (24) اما با این حال، تشیع در گذشته و دست کم تا قرن نوزده میلادی نوعی رابطه ی مسالمت آمیز با سیاست داشته و در مقاطعی، حتی با حکومت های وقت کنار می آمده است. (25) مارتین کرامر، محقق عنود و اسلام ستیز آمریکایی، هم به این امر اشاره کرده است: مذهب تشیع در بیشتر سده های هزاره ی اول اسلام. ایدئولوژی اقلیت های محتاطی بود که تلاش می کردند آرمان های مذهبی را با واقعیات روزمره آشتی دهند. مذهب تشیع دوازده امامی ایدئولوژی یکی از این اقلیت ها بوده است. تدابیری که ا ین شیعیان اندیشیده بودند بسیار گسترده و فراگیر بود، به طوری که حتی شامل تقیه یا کتمان عقاید واقعی نیز می شد... در چنین فضایی از تفکر بوده که برداشت مبتنی بر تطبیق و سازش، شکوفا شده و ریشه کن سازی بی عدالتی به زمانی موکول گردیده است که غیبت امام دوازدهم به سر آید و با بازگشت خود، عدالت را در همه جا برقرار سازد. (26) البته این هماهنگی بیشتر ماهیتی مستعجل و موقت داشته است و هرگز موضع عقیدتی اساسی شیعه، که همه ی قدرت ها و دولت های دنیوی را در غیبت امام غایب نامشروع می داند، تهدید یا تضعیف نمی کرده و اصرار تشیع درباره ی تجزیه ناپذیری مشروعیت حکومت امام، قدرت خود را حفظ کرده است. باید گفت: آرمان خواهی اثری متناقض بر رفتار سیاسی شیعه داشته، به گونه ای که گاه آن را به فعالیت خستگی ناپذیر وادار کرده و گاه این عقیده که همه ی قدرت های دنیوی نامشروعند یا مشروعیتشان در حد یک مصالحه ی موقت مشکوک است، شیعه را واداشته تا کمتر در سیاست دخالت کند و آن را شایسته ی نفوس لاابالی و جاه طلب بینگارد. جدا ماندن از سیاست با یکی دیگر از وجوه آرمان خواهی شیعه تشدید شد و آن این بود که شیعه اجرای عدالت عدالت واقعی را جز در بازگشت امام غایب غیر ممکن می دانست. (27) به همین دلیل، این عقیده در تشیع رواج یافت که تا ظهور امام موعود علیه السلام، برقراری حکومت کامل و عادلانه میسر نیست. پی نوشت ها: 1- روح الله حسینیان، تاریخ سیاسی تشیع تا تشکیل حوزه ی علمیه، ص 14. منبع: کتاب ژئوپلیتیک شیعه و نگرانی غرب از انقلاب اسلامی |