باران رحمت

مجله فرهنگی مذهبی

باران رحمت

مجله فرهنگی مذهبی

وصال

راهکار وصال (قسمت دوم)

 

گام دوم و سوم: معرفت و تاسی

 

¯

 

رسول اعظم (ص) می فرمایند: مَن ماتَ و لَم یَعرُف امامَ زَمانَهُ، ماتَ میتهً جاهلیه. یعنی هرکس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است. (1)

معرفت مراتبى دارد. کمترین حد معرفت همان معرفت شناسنامه اى است و مرحله بالاتر معرفت نورانى (معرفة بالنورانیّة) است. هر چه معرفت ما نسبت به حضرت مهدى، علیه السلام، عمیق تر و ریشه دارتر باشد، به همان نسبت در توحید هم عمیق تر خواهیم بود. یک نسبت مستقیم بین معرفةاللّه و  معرفةالامام وجود دارد و حدیث من مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتةً جاهلیة  ناظر است بر همه مراحل معرفت. آن مرحله اى که اگر انسان شناخت نداشته باشد، به مرگ جاهلیت مرده است، مرحله اى است که در آن انسان حتى فاقد معرفت شناسنامه اى است. اگر کسى کمترین مرحله معرفت را داشته باشد، به مرگ جاهلیت نمى میرد، اما به کمال نمى رسد. (2)

رسول اعظم (ص) می فرمایند: هرکس بمیرد در حالی که امام زمان خود را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است.

اقتدا و تأسی

سؤال : اقتدا و تأسی به چه معناست ؟

و چگونه می توان به امام زمان(عج) که پنهان از دیده هاست اقتدا و تأسی نمود ؟

« اقتدا» به معنی الگو قرار دادن و جلودار دانستن مقتداست و « تأسی» به معنی اسوه قرار دادن و تبعیت و پیروی کردن از اوست .

لازمه درک صحیح مفهوم اقتدا و تأسی و به کارگیری آن ، برداشتن دقیق و کامل گام اول است که خود مهمترین گام و زیربنای بقیه گامها است .

پس وقتی به کسی اقتدا و تأسی می کنیم ، تمام افعال و حرکاتمان بی کم و کاست در پی افعال و حرکات او قرار می گیرد ، در پشت سر او و همراه او.

 

اگر امام زمان (عج) را به عادل بودن شناختهایم، پس ما هم باید عدالت دوستی و عدل ورزی را پیشه کنیم ، اگر امام زمان(عج) را به مهربانی و خوش خُلقی شناختهایم ، ما نیز باید با دوستان و آشنایان و اقوام و مردم اطرافمان به خُلق و خُوی خوش رفتار کنیم، اگر امام زمان را به زهد و پارسایی و پرهیزگاری شناختیم، ما هم باید چون او باشیم و در مسیر تحصیل تقوا و پرهیزگاری به او اقتدا و تأسی نماییم .

وقتی برای اقامه نمازجماعت به امام حاضر اقتدا می کنیم ، تمام حرکات نماز خود را با او هماهنگ کرده و از او پیروی میکنیم ، یعنی به او تأسی میجوییم. هنگامی که نیّت میکند و به نماز می ایسـتد، ما هم نیّت می کنیم و به نماز می ایسـتیم ، به رکـوع مـی رود مـا نیز به رکـوع می رویم ، به سجده می رود ، به سجده می رویم ، بر می خیزد ، برمی خیزیم و ...

پس وقتی به کسی اقتدا و تأسی می کنیم ، تمام افعال و حرکاتمان بی کم و کاست در پی افعال و حرکات او قرار می گیرد ، در پشت سر او و همراه او. (3)

 

تشرف علامه بحرالعلوم

علّامه سید مهدی بحرالعلوم(ره): این بزرگوار یکی از مشتاقان و ارادتمندان حقیقی حضرت ولی عصر(ع) بوده‎اند، که پیوسته متوسّل به آن حضرت می شدند. ایشان در زمان تحصیل با میرزای قمی (ره) همدرس بودند و مرحوم میرزا می گوید: چون استعدادش زیاد نبود من غالباً درسهارا برای ایشان تقریر می کردم.

 

بعد از اینکه من به ایران آمدم و چندسالی گذشت بار دیگر به زیارت عتبات عالیات موفّق شدم. در این زمان سید بحرالعلوم اشتهار علمی زیادی پیدا کرده بود و وقتی با ایشان ملاقات کردم، ایشان را دریای موّاجی از علم دیدم. وقتی سّر قضیه را از ایشان جویا شدم، در خلوت اینگونه برایم تعریف کردند: «شبی به مسجد کوفه رفته بودم،دیدم آقایم حضرت ولی عصر (ع) مشغول عبادت است ایستادم و سلام کردم. جوابم را مرحمت فرمودند و دستور دادند پیش بروم. من کمی جلو رفتم ولی ادب کردم و جلو تر نرفتم. فرمودند: جلوتر بیا، پس چند قدمی جلوتر رفتم باز هم فرمودند: جلوتر بیا. ومن نزدیک شدم تا آنکه او آغوش مهر گشود و مرا در بغل گرفت و به سینه مبارکش چسبانید. در آن هنگام آنچه را خداوند متعال می خواست که به قلب و سینه من سرازیر شود، سرازیر شد.» (4)


(1). سفینة البحار ، ج 1 ، ص 32

(2). پایگاه موعود.

(3). وبلاگ امام عصر.

(4). نجم الثاقب ـ ص473 (باتلخیص)، میرزا حسین نوری (ره)

تهیه و فرآوری - محمد حسین امین- گروه حوزه علمیه تبیان

تقوا

راهکارهای وصال، قسمت اول

راهکار اول: تقوا

بقیت الله علیه السلام

تقوا به معنای ترس از پروردگار و نگهداری نفس می‌باشد یعنی اطاعت کامل از خداوند و فرمانبرداری از دستورات او که خلاصه‌اش انجام واجبات و ترک محرمات می‌شود، البتّه تقوا مراتبی دارد و اگر این نردبان را آدمی تا آخرین پله‌اش طی کند به سعادت بزرگی دست خواهد یافت که در نهایت به جایی می‌رسد که خداوند متعال می‌فرماید: ای بنده من اطاعتم کن تو را مثل خودم قرار می‌دهم. من زنده هستم و نمی‌میرم، تو را هم زنده قرار می‌دهم و نمی‌میری و من بی‌نیاز هستم و محتاج نمی‌شوم، تو را هم بی‌نیاز قرار می‌دهم که محتاج نمی‌شوی. من هر چه را اراده کنم تحقق پیدا می‌کند، تو را هم به صورتی قرار می‌دهم که هر چه را بخواهی تحقق پیدا می‌کند. (1)

برای رسیدن به این مرحله، علاوه بر انجام واجبات و ترک محرمات تا حد امکان باید مستحبات را هم انجام دهد و از شبهات و مکروهات هم دوری کند.

آیة الله بهجت (ره):

ترک واجبات و ارتکاب محرّمات، حجاب و نقاب دیدار ما از آن حضرت است.

امام خمینی می‌فرماید: «رهبر همه شما و همه ما وجود مبارک بقیه الله است و باید ماها و شماها طوری رفتار کنیم که رضایت آن بزرگوار را که رضایت خداست بدست آوریم.» (2)

 

استاد اخلاق و مجسمه تقوا و عرفان در عصر حاضر؟ حضرت آیة الله بهجت می‌فرمودند:

«کجا رفتند کسانی که با صاحب الزمان ارتباط داشتند؟ ما خود را بیچاره کرده‎ایم که قطع ارتباط نموده‎ایم و گویا هیچ نداریم. آیا آن ها از ما فقیرتر بودند؟ اگر بفرمائید به آن حضرت دسترسی نداریم؟ جواب شما این است که چرا به انجام واجبات و ترک محرّمات ملتزم نیستید، و او به همین از ما راضی است زیرا «أورع النّاس مَن تورَّعَ عن المحرّمات» پرهیزگارترین مردم کسی است که از کارهای حرام بپرهیزد. ترک واجبات و ارتکاب محرّمات، حجاب و نقاب دیدار ما از آن حضرت است.» (3)

 

تقوا سبب نورانیت و قرب به حضرت ‌ولی‌عصر -عجل الله تعالی فرجه الشریف- و اتصال روحی با آن حضرت می‌شود. در توقیع شریف امام زمان-عجل الله تعالی فرجه الشریف- به شیخ مفید، ‌‌امام علیه السلام می‌فرماید: «پس هر فردی از شما عمل کند به آن چیزی که به وسیله آن به محبت ما نزدیک می‌شود و دوری کند از آن چیزهایی که به وسیله آن به اکراه و خشم ما نزدیک می‌شود. پس به درستی که امر ظهور ما یک دفعه و ناگهانی است، در وقتی که توبه برای فرد، نفعی ندارد و نجات نمی‌دهد او را از عقاب ما، پشیمانی بر رفتارهای ناپسند. خداوند شما را با الهامات غیبی خود ارشاد و توفیقات خویش را در سایه رحمتش نصیب شما فرماید.» (4)

حضرت فرمودند: کسی را نیافتی که راهنمائیت کند؟!

آن گاه با انگشتان مبارکشان بر روی زمین فشار دادند و سپس فرمودند: و لکن شما اموالتان را زیاد نمودید، ضعفاء مؤمنین را دچار حیرت ساختید و بین خود قطع رحم نمودید پس الان برای شما چه عذری مانده است؟

در تشرف علی بن ابراهیم بن مهزیار، امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- همین نکته را باز تذکر نموده‌اند که پسر مهزیار نقل می‌کند که پس از توسلات عدیده‌ای در یک سفر در جستجوی آن وجود مقدس به مکه مشرف می‌شود، شبی در مسجدالحرام مقابل درب کعبه شخص وارسته‌ای را می‌بیند که پس از سلام و معرفی خود، به این ‌که از سوی حضرت مأمور بردن پسر مهزیار به جهت پابوسی حضرت بقیه الله -عجل الله تعالی فرجه الشریف- است، از پسر مهزیار می‌پرسد: چه چیزی را طلب می‌کنی ای ابالحسن؟

گفتم: امامی که محجوب و مخفی از عالم است.

گفت: او از شما پوشیده و مخفی نیست و لکن اعمال بد شما، او را از شما پوشانده و مخفی ساخته است.

وقتی آن شخص پس از مقدماتی، عتی بن مهزیار را خدمت حضرت صاحب الامر -عجل الله تعالی فرجه الشریف- می‌برد حضرت در قسمتی از سخنانشان خطابه به او می‌فرماید: ای ابو الحسن شب و روز توقع و انتظار آمدن تو را داشتم، چه چیز آمدنت را نزد ما تأخیر انداخت؟

پسر مهزیار در جواب می‌گوید: ای آقای من تا الان کسی را نیافته بودم که مرا راهنمایی کند.

حضرت فرمودند: کسی را نیافتی که راهنمائیت کند؟!

آن گاه با انگشتان مبارکشان بر روی زمین فشار دادند و سپس فرمودند: و لکن شما اموالتان را زیاد نمودید، ضعفاء مؤمنین را دچار حیرت ساختید و بین خود قطع رحم نمودید؛ پس الان برای شما چه عذری مانده است؟ (5)

 

پی نوشت ها:

1. مستدرک وسائل‌الشیعه ج 11، ص 258

2. صحیفه نور /ج 14 ص 94 /

3. در محضر آیت الله العظمی بهجت/ ص361

4. نجم الثاقب ـ ص473 (باتلخیص)، میرزا حسین نوری (ره)

5. دلائل الامامة، ص 296 محمد بن جریر طبری.

قوا و عاقبت امر - جلسه 11 (07/11/1388

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بسْمِ اللَّه الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِین وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

 اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم

 «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون»

 

مروری بر مباحث گذشته

جلسه گذشته بحث ما راجع به آیه شریفه «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون» بود که سیاق « إِلَّا وَ أَنتُم {مُّتَّقون} » را اقتضا می­کند و اینکه ملکه قدسیّه تقوا نقش زیربنایی دارد نسبت به تمام مقامات معنویّه، ملکات فاضله و آثاری که در نشئات وجودی دارد؛ اعمّ از دنیوی، برزخی، اُخروی. آیاتی را در رابطه با عاقبت امر، یعنی عاقبت کار دنیوی مطرح کردیم مانند« وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»، « و لاتمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون».

گفته شد که در مقامات معنویّه مانند توکل، رضا و تسلیم «تقوا» نقش زیربنایی دارد. تقوا دارای درجات است. تقوا به درجه­ای می­رسد که از نظر درونی به مقام تسلیم منتهی می­شود. آنجایی که انسان از نظر درونی به مقام تسلیم برسد؛ عاقبت به خیری صد در صد که تأملی در آن نیست؛ از ناحیه تقوا برای انسان می­آید.

تقوا و یقین

به این علّت که در جلسه گذشته مقداری از مباحث باقی ماند و - انشاءالله - در دهه آخر ماه صفر بحث دهه اوّل محرم (امام حسین علیه السلام؛ مصلح غیور) را ادامه میدهیم، در این جلسه مقداری در ارتباط با جلسه گذشته بحث می­کنیم.

یقین، برتر از تقوا

ما این را داریم که: وَ العاقِبَةُ لِلتّقوی وَ اَهلِ الیَقین. در باب متّقین، آیات متعدّده داشتیم. درباب اهل یقین، مطلب از چه قرار است؟ یقین از مقامات معنویّه است و ما در معارف­مان؛ در آیات و روایات داریم و تا حدّی که جلسه ما اقتضا می­کند، این را عرض می­کنم.

 روایتی است که حضرت امام صادق (علیه السلام) به ابی­بصیر فرمودند «یا اَبا مُحمَّد، الاِسلامُ دَرَجَةٌ قال قُلتُ نَعَم. قالَ وَ الایمانُ علی الاِسلامِ دَرَجَةٌ» ای ابامحمد! اسلام، خودش یک شأنی است، درجه­ای معنوی است. می­گوید؛ گفتم بله. حضرت فرمودند؛ ایمان برتر از اسلام است « الایمانُ علی الاِسلامِ دَرَجَةٌ » درجه، پلّه است. یعنی یک مرتبه بالاتر. ایمان بالاتر از اسلام است. {مراد از این اسلام، اسلام ظاهری است و این غیر مقام تسلیم است. یک وقت اشتباه نشود} « قالَ: قُلتُ نَعَم » می­گوید گفتم بله! ایمان بالاتر از اسلام است « وَالتّقوی عَلَی الایمانِ دَرَجةٌ » حضرت فرمودند تقوا از ایمان هم برتر است. چرا؟ برای اینکه تقوی محصول ایمان است. ما در گذشته بارها تقوا را معنا کردیم « قال: قُلتُ: نَعَم» دوباره می­گوید بله « قال وَالیَقینُ عَلَی التَّقوی دَرَجَةٌ » حضرت در ادامه فرمودند؛ یقین از تقوا هم بالاتر است. پس معلوم می­شود این یکی از مقامات معنویّه است «قال قُلتُ نَعَم. قال: فَما اوُتِیَ الناسُ اَقَلَّ مِنَ الیَقینِ» یعنی به مردم چیزی کمتر از یقین داده نشده است « وَ اِنَّما تََمَسَّکتُم بأَدنَی الإسلامِ » و شما فعلاً به همان مرتبه پایین آن تمسّک کردید «فَایّاکُم اَن یَنفَلِتَ مِن اَیدِیکُم » مواظب باشید از دستتان بیرون نرود. همین سررشته را که گرفتید، بروید جلو. از دستتان در نرود.

 یک روایت دیگر از امام رضا (علیه السلام) داریم که این روایت خیلی صریح است. «قال (علیه السلام)؛ الاِیمانُ فَوقَ الاِسلامِ بِدَرَجَةٍ وَ التَّقوی فَوقَ الایمانِ بِدَرَجَةٍ وَ الیَقینُ فَوقَ التَّقوی بِدَرَجَةٍ وَ لم یُقسَم بَینَ العِبادِ شیءٌ اَقَلُّ مِنَ الیَقین » این عبارات خیلی صریح­تر است. ایمان بالاتر از اسلام است، تقوا برتر از ایمان و یقین بالاتر از تقوا است و چیزی هم بین بندگان خدا کمتر از یقین تقسیم نشده است. یعنی افرادی نادر، اهل این هستند.

معنای یقین در منطق

یقین چیست؟ همه این­ها را در یک جلسه نمی­شود مطرح کرد. فقط سرنخ­ها را می­دهم. اصطلاحاتی از نظر منطقی داریم که در مفاهیم ذهنیّه مطرح است. که در آنجا علم و یقین را مطرح می­کنند. فرق بین علم و یقین چیست؟ گرچه ما این­ها را به عنوان مرادف استفاده می­کنیم( مثل انسان و بشر که یک معنا را می­رساند) اما اینها با هم متفاوت­اند. علم آن چیزی است که از نظر مفهومی، انسان احتمال خلاف آن را ندهد. علم دارم یعنی احتمال خلاف نمیدهم.

 یقین آن است که اصلاً احتمال خلاف ندارد. یعنی احتمال خلاف هم در آن رد می­شود. این محکم­کاری است. این را می­گویند یقین. یک وقت می­گویی احتمال خلاف نمی­دهم، یک وقت می­گویی احتمال خلاف ندارد. این غیرِ آن و محکم­تر از آن است. بنابر این منطقی­ها و کسانی که مفاهیم ذهنیّه را مطرح می­کنند؛ بین علم و یقین فرق می­گذارند و یقین را هم اینگونه  که گفته شد تفسیر می­کنند.

معنای یقین در مقامات معنویّه

یک اصطلاح یقین داریم که در معارف ما و مقامات معنویّه است. در اینجا بعد از اسلام و ایمان و تقوا، یقین را مطرح می­کند. مقامات معنویّه و سیرهای معنوی را دارد مطرح می­کند. حتی در یک روایتی داریم که « جاءَ جَبرئیلُ الی النَّبی (صلّی اللهُ علیهِ و آلِه و سلَّم) فَقالَ یا رَسولَ الله اِنَّ اللهَ تَبارکَ وَ تَعالی اَرسَلَنی اِلَیکَ بِهَدیَّهٍ لَم یُؤتها اَحَداً قَبلَک » جبرئیل آمد پیش پیغمبر و گفت خداوند یک هدیه­ای فرستاده ( به تعبیر ما یک کادویی برای تو فرستاده است ) که قبلاً به کسی نداده است« قالَ رسولُ الله: قُلتُ وَ ما هِیَ؟» رسول خدا فرمود: آن چیست؟ « الصَّبر وَ اَحسُن مِنهُ» صبر و بهتر از آن... روایت مفصلی است تا می­رسد به اینجا که می­گوید « الیَقیِن » وقتی می­گوید یقین، پیغمبر از او سؤال می­کند که تفسیر یقین چیست؟« قُلتُ فَما تَفسیرُ الیَقیِن؟  قالَ المُوقِن یَعمَلُ لِلّه کَأَنَّهُ یَراهُ فَاِن لَم یَکُن یَری الله فَاِنَّ اللهَ یَراه» می­گوید: کسی که یقین دارد آنچنان برای خدا عمل انجام می­کند که گویی خدا را می­بیند و اگر خدا را هم نبیند، خدا که او را می­بیند! لذا این یقین که در معارف ما آمده، غیر مفاهیم ذهنیّه است؛ این جنبه مفهومی ندارد. یک سنخِ دیگری است.

تقوا، زیربنای یقین

این را می­خواستم بگویم که تقوا جنبه زیر بنایی برای تمام مقامات معنویّه دارد، این طور نیست که فقط ما را به تسلیم برساند، به ما فوق مقام تسلیم هم ما را می­رساند. تقوا انسان را به یقین می­رساند در مقامات معنویّه. اینکه گفتم نقش زیر بنایی دارد یک وقت هست می­گویی « وَ لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون » شاید اشاره به این باشد که مقیّد باشید تقوا را پیشه کنید و حقّ تقوا را هم رعایت کنید به طوری که خلاصه­اش موقعی که خواستی بمیری با مقام تسلیم بمیری، جلسه گذشته هم گفتیم؛ این برای عاقبت به خیری بود. اما یک وقت هست که بحث چیز دیگری است و آن این است که همین تقوا چون دارای درجات است به یک جایی انسان را می­رساند که به یقین برسد و یقین غیر مفاهیم ذهنیّه است؛ سنخِ آن، یک سنخِ دیگر است. چه سنخی است؟

یقین، شهودی است نه مفهومی

 در روایت داشت « فَما تَفسیرُ الیَقین»، جواب داد « المُوقِنُ یَعمَلُ لِلّهِ» موقعی که دارد عمل می­کند، « کَأَنَّهُ یَراه » مثل اینکه خدا را دارد می­بیند؛ علم به خدا نیست. سنخ را عوض کرد از سنخِ مفهومی خارجش می­کند می برد در سنخِ مشاهده­ای. حرف­های من را خوب توجّه کنید. « فَاِن لَم یَکُن یَری الله » فرض کنید ندید « فَإِنَّ الله تَعالی یَراه» خدا که او را می­بیند!

در یک روایت از پیغمبر اکرم هست که دوباره همین مطلب را دارد « قالَ رسولُ الله (صلّی الله عَلیه وَ آلِه و سلَّم) إِنَّ الله تَعالی یَقول: ثَلاثُ خِصالٍ غَیَّبتُهُنَّ عَن عِبادی» حضرت فرمود خداوند می فرماید: سه خصلت بوده است که من از بندگانم پنهان کرده­ام « لَو رَآهُنَّ رَجُلٌ ما عَمِلَ سوءً اَبَدا» که اگر شخصی آنها را ببیند، (رؤیت را پیش می­کشد) هیچ وقت کار بد نمی­کند؛ بعد می­فرماید « لَو کُشِفَ غِطائی فَرَآنی حَتّی یَستَیقِنَ » سرنخ را همین جا به دست می­دهد ؛ و آن اینکه همین تقواست که انسان را به مقام یقین می­رساند و مقام یقین آن مقامی است که بر او شهود می­شود آنچه را که بر دیگران پنهان است. سنخ آن را خواستم بگویم. سنخِ یقین سنخِ شهودی است که آن هم دارای درجات است. در این آیه شریفه می­فرماید « وَ کَذَلِکَ نُرِى إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِین » ملکوت سماوات و ارض را به  حضرت ابراهیم نشان دادیم. چرا؟ می­خواستیم از اهل یقین بشود. اهل یقین، اهل شهود هستند.

 لذا  اهل یقین خیلی کم هستند. روایتش را دیدید که قبلاً خواندم. علّت چیست؟ اگر منظور از یقین اصطلاح منطقی­ها باشد که فراوان است! نه، بحث مفهومی نیست. بحث، بحث شهودی است. شهود نسبت به آنچه را که بر دیگران پنهان است.

 گذرا بودن شهود

این شهود با چشم سر است؟ نه. روایت از امام هشتم (علیه السلام) است که فرمود« کَفی بِالیَقین غِنیً و بِالعِبادَةِ شُغُلاً وَ اِنَّ الایمانَ بِالقَلبِ وَ الیَقینَ خَطَراتٌ » این را معنا می­کنم برای شما. ایمان؛ دلبستگی است. سابقً گفته­ام که ایمان مربوط به قلب است، اعتقاد مربوط به عقل است؛ این مربوط به قلب است. واردات قلبیّه است. اما آن سنخ چیست؟ از سنخِ محبّت است، دلبستگی است. می­فرماید « وَ الیَقینَ خَطَراتٌ ».

روایت دیگر از امام باقر (علیه السلام) است که فرمود « الایمانُ ثابِتٌ فِی القَلبِ » ایمان، دلبستگی است. در دل هم هست « وَ الیَقینُ خَطَراتٌ فَیَمُرُّ الیَقینُ بِالقَلبِ » هر دو روایت می­گوید یقین: خطرات. این یعنی چه؟ یعنی این گذراست. می­گذرد. این یک نوع رؤیت درونی است در ارتباط با دل؛ اما همیشگی نیست. یک بارقه الهی می­زند به قلب، یک مرتبه غیب شهود می­شود باز دوباره برمی­گردد. خطرات معنایش این است.گذراست؛ چون اگر آن کسی که اهل معرفت است در آن حال بماند قالب تهی می­کند. یک مرتبه بارقه الهی می­آید، می­بیند و بعد هم برمی­گردد.

 زیربنای آن هم تقوا است می­خواستم این را بگویم. خوب این را دقت کنید؛ عمده بحث من این بود. زیربنای این هم تقوا است. مشاهده کردید که من روایات را خواندم. از اسلام و ایمان و تقوا آمد جلو تا رسید به یقین. بعد به یقین که می­رسد، می­گوید این را خداوند به کمتر کسی از بنده­هایش عنایت کرده است. این یک نوع شهود است این را ما در آیات هم داریم. نمی­خواهم وارد این بحث بشوم چرا که قبلاً این بحث­ها را باب خودش کرده­ام.

مراتب یقین؛ علم الیقین، عین الیقین، حقّ الیقین

 مرحوم مجلسی(رضوان الله تعالی علیه) وارد این مبحث که می­شود می­فرماید « وَ لِلیَقینِ ثَلاث مَراتِب: علمُ الیقین، عینُ الیقین و حقُّ الیقین » آیات را هم می­آورد ­« کلاََّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَترََوُنَّ الجَْحِیمَ ثُمَّ لَترََوُنهََّا عَینْ‏َ الْیَقِین » نگاه کنید همه رؤیت است.

 بعد می­رود سراغ آیه « إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْیَقِین » که در سوره واقعه است و آن آیات قبلی در سوره تکاثر بود. بعد می­رود سراغ فرق گذاشتن بین «عِلمُ الیقین، عِینُ الیقین، حقُّ الیقین» که هر سه در قرآن است. نمی­خواهم وارد این مسائل بشوم فقط به صورت عبوری آنچه را ایشان می­گوید نقل می­کنم. « وَ الفَرق بَینَها اِنَّما یَنکَشِف بِمِثالٍ فَعِلمُ الیَقین بِالنّار مَثَلا هُوَ مُشاهِدةُ المَرئیّات بِتَوَسُّطِ نورِها » ایشان علم الیقین را به چراغ آتش مثال زده­اند، نور آن را می­بینی و به وسیله نور آن دیدنی­ها را شهود می­کنی.

« وَعَینُ الیَقین بِها هُوَ مُعایَنَةُ جِرمِها » عین الیقین بالاتر است؛ جِرم آتش را هم می­بینی « وَحَقُّ الیَقین بِها الاِحتِراق فیها وَإِنمِحاءُ الهُوّیةِ بِها وَ الصَّیرورة ناراً صرفاً » و حق الیقین هم این است که خودت بیفتی در آتش و تو هم خودت بشوی آتش. دیگر من بهتر از این نمی توانستم بگویم. به حق الیقین کاری نداریم. این­ دو مرحله علم الیقین و عین الیقین؛ همه­اش شهود است. این­ها هیچ ارتباطی به مسائل ذهنیّه ندارد، این­ها از مفاهیم نیستند.

شرع و شعور؛ تنها راه رسیدن به شهود و مقامات معنویّه

عمده بحثم این است که؛ آن­هایی که می­خواهند به شهود برسند باید همین مسیر را بروند. بدانید! از نظر مقامات معنویّه راهی جز همین راه شرع نداریم. مراعات کردنِ همین مسائل شرعیّه (یعنی ترک محرّمات و اتیان به واجبات) است که انسان را به این­جا می­رساند. همین­هایی که ما در معارفمان داریم. مراقبت از این­ها!

 خیال نکیند ذکر و وِرد و امثال این­ها آدم را به جایی می­رساند! اگر این نباشد همه آن­ها بی­اثر است. چون نقش زیر بنایی دارد. از همین راه بوده است که اولیاء خاصّ خدا به مقامات معنویّه­شان رسیدند. گاهی به من مراجعه می­کنند، می­گویند چه کار کنیم؟ - نعوذ بالله - این ادا و اطوار در آوردن یعنی چه؟ اگر واقعا می­خواهی معصوم بشوی؛ با ترک محرمات و اتیان واجبات، می­شوی معصوم. عصمت هم دارای مراتب است. اولین مرتبه­اش همین است. مستحبات و مکروهات پیشکشت. این را مقیّد باشید. بنا نیست - نعوذ بالله-  انسان یک زبان افسار گسیخته داشته ­باشد، چشم افسار گسیخته داشته باشد، گوش افسار گسیخته داشته باشد، این اعضاء و جوارح ظاهریّه­اش از نظر مسائل شرعیّه اصلاً رعایت نکند، بعد این با ذکر و وِرد به مقامات معنویّه برسد. نخیر! هیچ درک نکردی معارف اسلام را !

 لذا غالباً دیدید که من همواره بر این مطلب تکیه می­کنم که شرع و شعور است که انسان را بالا می­برد. من یک وقتی گفته­ام ما سه تا «ش» داریم که اگر دو تای از آنها نباشد سومی آن بی­اثر است. که فعلاً وارد سومی نمی­شوم. دو تا اساسی است؛ شرع و شعور. رعایت موازین شرعی کردن و در کنار آن هم سطح بینش را بالا بردن. این است که تو را به مقامات معنویّه می­رساند.

بنده خم و راست بشوم، ادای مسلمان­ها را در ­بیاورم، به هیچ جا نمی­رسم. ذکرم شده است لقلقه زبان من! این­ها فایده ندارد. اساس کار شرع وشعور است. لذا می­خواستم این را بگویم که بله « وَ العاقِبةُ لِاَهلِ التَّقوی وَ الیَقین» اهل یقین چه کسانی هستند؟ این­ها هستند.

 

اللهمَّ صلِّ عَلی مُحمَّدٍ و آلِ مُحَمِّد. اللهّم اِنّا نَسئَلُکَ وَ نَدعُوکَ بِمُحمَّدٍ وَ عَلیٍّ وَ فاطِمة و الحَسنِ و الحُسین صلواتُکَ عَلیهِم و الأئمِّةِ المُعصُومینَ مِن ذُریَّةِ الحُسین علیهِمُ السَّلام وَ باسمِکَ العَظیمِ الاَعظَم الاعَزِّ الأَجَّلِّ الأکرَم یا الله....

 اللهمَّ صلِّ عَلی مُحمَّدٍ و آلِ مُحَمِّد. اللهمَّ اجعَلنا مَعَ مُحمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ فِی الدُّنیا و الآخِرَة وَ تَوفَّنا عَلی مِلَّتِهِم و ارزُقنا شَفاعَتَهُم وَ زِد فی قُلوبِنا مَحَبَّتَهُم وَ لا تُفَرِّق بَینَنا وَ بَینَهُم اللهمَّ العَن اعدائَهُم. اللهمَّ وَفِّقنا لِما تُحِبُّ وَ تَرضَی. اللهمَّ اقضِ حَوائِجَ المُؤمِنین و اشفِ مَرضَ المُسلِمینَ و أَدِّ دُیُونَهُم وسَلِّمِ المسافِرینَ مِنهُم وَ اغفِر لِموتاهُم. اللهمَّ اشغَلِ الظّالِمینَ بِالظّالِمینَ وَ اجعَلنا مِن بَینهم سالِمین وَ احفَظ حُماةَ الدّین و أَیِّدِ المُرَوِّجین وَ اجعَلنا مِنهُم. اللهمَّ انصُرِ الاسلامَ و اَهلَه وَ اخذُلِ الکفرَ وَ اَهلَه. اللهمَّ انصُر جُیُوشَ المُسلِمینَ. اللهمَّ ارحَم زَعیمَ المُسلِمینَ. اللهمَّ صلِّ عَلی مُحمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، اللهمَّ عَجَّل لِوَلیِّکَ الفَرَجَ وَ العافِیةَ وَ النَّصر وَ اجعَلنا مِن اَعوانِه وَ انصارِه و شیعَتِه.  بِمَنِّکَ وَ جُودِکَ و کَرَمِکَ یا ارحَمَ الرّاحِمینَ.

دریافت صوت    پخش صوت    دریافت فیلم    پخش فیلم

 

# تقوا و عاقبت امر - جلسه 10 (30/10/1388) # # ارسال به دیگران #

اَعوذُ بِاللهِ مِن الشَّیطان الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم و الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِین

و صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین و لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

 اَعوذُ بِاللهِ مِن الشَّیطانِ الرَّجیم

«یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ و لا تَمُوتُنَّ إِلَّا و أَنتُم مُّسْلِمُون»

مروری بر مباحث گذشته:

بحث ما راجع به ملکه قدسیّه تقوی بود و نقش زیربنایی آن نسبت به مقامات معنویّه و ملکات و فضائل نفسانیّه و حتّی اعمال جوارحیّه انسان که در تمام ابعاد وجودی انسان اثر می­گذارد و همچنین نسبت به نشئات؛ نشئه دنیوی، برزخی و اخروی؛ همه و همه. در جلسات گذشته این بحث را مطرح کردیم که در آیات شریفه قرآن دارد که حسن عاقبت مستقیماً در ربط با تقوی است. آیات متعدّده داشتیم؛ و از نظر ظهور آیات گفتیم که مراد این است که آنگاه که انسان کوچ می­کند از نشئه دنیا به نشئه دیگر؛ اگر اهل تقوی باشد، حسن عاقبت دارد و - نعوذ بالله - اگر دست خالی باشد از تقوی، سوء عاقبت دارد. بعد هم در ربط با حسن عاقبت و سوء عاقبت مطالبی در حدّ مختصر مطرح؛ و بعد این آیات شریفه «وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین» یا «وَ الْعَاقِبَةُ لِلتَّقْوَی» را مطرح کردم.

 در همین آیه شریفه «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون» عرض کردم مسئله موت و اینکه نمیرید مگر مسلم باشید را مطرح می کند و حال اینکه قبل آن توصیه به تقوی می­کند. اینها و آن­ آیه ای  که می­گوید «وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین» را کنار هم گذاشتم و عرض کردم که کانَّه آیه شریفه اینطور می­فرماید «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَ لَا تمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم{مُّتَّقون}» سیاق آیه هم به تعبیر ما طلبه­ها همین اقتضا را می­کند.

چرا در این آیه می­فرماید: « وَ لَا تمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون»؟

 چه شده است که اینجا دارد « وَ لَا تمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون»؟ بحث این جلسه این است.

باید مقدّماتی عرض کنم؛ در مساله ابعاد وجودی؛ انسان بُعد عقلانی دارد، بُعد قلبی دارد، بُعد نفسانی دارد تا می­رسد به اعضاء و جوارح خارجی. هر کدام از اینها هم کارکردی برای خودشان دارند.

استدلالات عقلیّه باید واردات قلبیّه شود

 در بعد عقلانی؛ مسئله استدلالات، براهین عقلیّه و امثال اینها. کارکرد عقل هم بیش از این نیست. حداکثر انسان را یک راهنمایی کند. همین. بعد هم این وقتی مفید فایده است که کارکرد او اثر بگذارد روی قلب. اگر روی قلب اثر گذاشت، مفید واقع شده است. اگر روی قلب، روی دل، اثر نگذاشت فایده­ای نداشته است. لذا این تعبیری که اهل آن می­کنند " استدلالات عقلیّه باید واردات قلبیّه شود" مراد آن­ها همین است. اهل معرفت مطرح می کنند که استدلالات عقلیّه اگر جزء واردات قلبیّه شد، برای انسان مفید فایده است. سعادت می­آورد، انسان را سعادتمند می­کند، فلاح و رستگاری می­آورد.

امّا اگر اینطور نبود، این استدلالات به درد نمی­خورد. بلکه کسانی که براهین عقلیّه سرشان می­شود ولی جزء واردات قلبیّه آنها نشده است مثل این است که راه را بلد باشند ولی آن را نروند و بروند به یک راه دیگر. اینها وضعشان بدتر است از کسانی که راه را بلد نبودند و نرفتند. اینها وضعشان بدتر است؛ راه را بلد بود و نرفت. امّا این راه را بلد نبود و نرفت.

 لذا می­بینیم آنهایی که در این وادی قرار می­گیرند و در مباحث اخلاقی یا معرفتی وارد می­شوند این حرف، این عقائد و این حالات را دارند. ما هم در بحث گفتیم که بعد عقلانی کارش بیش از این نیست، ایمان مربوط به قلب است اگر جزء واردات قلبیّه شد، یعنی کارکرد عقل در دل وارد شد، آن می ­شود ایمان؛ آن وقت این ارزشمند است، ایمان ارزش دارد.

خواجه نصیر الدین و هفتاد سال علوم عقلیّه

 مرحوم محقّق نراقی - رضوان الله تعالی علیه - قضیه­ای را نقل می­کند از نصیرالدین (او از اعظم متکلمین است). عین عبارت را می­خوانم: «اِنّی تَفَکَّرتُ فِی العُلومِ العَقلیَّه سَبعین سَنَة» می­گوید من هفتاد سال در علوم عقلی فکر کردم « وَ صَنَّفتُ فیها مِنَ الکُتُب ما لا یُحصی» و کتاب­های زیادی هم نوشتم «وَ لَم یَظهَر لی مِنها شَئٌ سِوی اَنَّ لِهذَا المَصنوع صانِعاً» در هفتاد سال فکر در علوم عقلیّه و نوشتن کتاب­های متعدّد بی­شمار، برای من چیزی ظاهر نشد جز این یک چیز که «اَنَّ لِهذَا المَصنوع صانِعاً» ما فقط به این رسیدیم که این دستگاه با عظمت که مصنوع است، سازنده­ای دارد. «وَ مَعَ ذلِک عَجائِزُ القَوم فی ذلِکَ اَشَدُّ یَقیناً مِنّی» آن عجوزه­های عوام یقینشان از من هم محکم­تر است. یقین آن پیرزن راجع به این مطلب از من محکم­تراست که این مصنوع صانعی دارد. می­گوید بعد از هفتاد سال! یعنی بعد از  این همه برهان­ها و این همه استدلالات عقلیّه!

راه صواب؛ تقوی و تطهیر باطن

 بعد مرحوم نراقی خودش نتیجه­گیری می­کند: درست این است که انسان اصل ایمان را، عقائد را تلقّی کند « مِن صاحِبِ الوَحی مَعَ تَطهیرِ الباطِن عَن خَبائِثِ الاَخلاق وَ الاِشتِغال بِالطّاعات وَ صَوالِحِ الاِعمال» می­خواستم این را بگویم که راه درست این است که انسان این عقائد و ایمان را از صاحب وحی بگیرد. چون آنجا اشتباه­کاری ندارد. اشتباه در وحی راه ندارد، ولی عقل من ممکن است اشتباه کند اما « مَعَ تَطهیِر الباطِن عَن خَبائِثِ الاَخلاق وَ الاِشتِغال بِالطّاعات وَ صَوالِحِ الاَعمال » این­ همان مسئله تقوی است. این تطهیر باطن، همان تقوی است. می­گوید: ملکه قدسیّه تقوی.

من مکرّر گفته ام محصول ایمان مستمر و عمل مکرّر می­شود تقوی. که همان تطهیر باطن است. بالاخره سر از اینجا در می­آورد که اگر بخواهیم این اعتقادات در قلب ما رسوخ کند، یعنی واردات قلبیّه شود چه کار باید بکنیم؟ تقوی.

 نشأت گرفتن مقامات معنویّه از قلب

گام به گام مقدمات را پیش برویم تا برسیم به آیه شریفه؛ عرض کردم تقوی نقش محوری دارد در جمیع ابعاد و آن نقش این است که آنچه کارکرد عقل است، این را وارد قلب می کند حالا وارد قلب شد می­آییم سراغ مطلب بالاتر؛ تمام مقامات معنویّه از قلب نشأت می­گیرند و ریشه در قلب دارند نه در عقل. مثلاً فرض کنید یکی از مقامات معنویّه "توکّل به خداوند" است به همان معنای ایکال امور به خداوند، خدا را وکیل خودم می­کنم در واگذاری امورم. این کار عقل نیست، دلت باید واگذاری کند. اگر دل واگذار نکرد این توکل نیست؛ اگر زبان-توکلت علی الله- گفت ولی دل نه، آنجا توکّل به خداوند نیست. آنجا توکلت علی الپول، رفیق و... است که کارش را برای او می کند. دل باید توکل کند، آن بگوید واگذار کردم به خدا.

یا مثلاً مقام "رضا" که بالاتر از توکّل است. آن هم مربوط به دل و قلب است؛ رضا به قضاء الهی، آنچه را که او برای من پسندیده است من هم بپسندم. در اینجا رضا، به معنای پسند است. اینکه می­گویند مقام رضا یعنی هر چه او برای من پسندید من هم بپسندم. رضا را بعضی­ها خشنودی معنا می­کنند. خشنودی، اثرِ رضا است نه خود رضا. وقتی بپسندم، خوشم می آید. نپسندم، خوشم نمی­آید. رضا به معنای پسند است. این پسند و ناپسند مربوط به دل است به عقل نیست­.

همین­طور می­رود بالا؛ فرض کنید توکل؛ که مرتبه پایین­تر از رضا است، امرم را واگذار کردم به  خدا، توکل به خدا کردم، او هم این را برای من مقدّر کرد، بعد هم پسندیدیم که مقام تسلیم است. می­گویند بالاترین مقام در مقامات معنویّه، تسلیم است. من به مقداری که مطلب را تا حدودی روشن کرده باشم عرض کردم.

تقوا؛ زیربنای مقامات معنویّه و فضائل انسانیّه

 در اینجا این مسئله مطرح است که تقوی نقش زیربنایی دارد نسبت به تمام مقامات معنویّه و فضائل انسانیّه و چون تقوی دارای درجات است (اینها را قبلاً بحث کرده ام)‌‌ اگربه درجه ای برسد مقام توکل برای انسان حاصل می­شود، یعنی دل واگذار می­کند به خدا، بعد این تقوی که پیش برود یعنی شدّت پیدا کند (چون تقوی شدّت و ضعف دارد) به حدّی می­رسد که زیربنا می­شود برای مقام رضا. بعد دوباره شدّت پیدا می­کند به حدی می­رسد که زیربنا می­شود برای مقام تسلیم، این مربوط به قلب هم هست.

تقوا و تسلیم

 در آیه شریفه خطاب به مؤمن است نه به مسلم چون ظهور مسلم می­رود به سمت اسلام ظاهری ولی ایمان" اَمرٌ قلبیٌّ " گفتیم ایمان عبارت است از تعلّقات قلبی انسان که قوّه و نیروی محرّکه است برای انسان. یک دل­بستگی است در قلب.

 « یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ » تقوی الهی را پیشه کنید « حَقَّ تُقَاتِهِ » یعنی به مرتبه­ای برسان تقوی را که هنگام مرگ "مسلم" بمیری. چه بسا اشاره به این باشد که به درجه­ای برسید که با مقام تسلیم، با خدا ملاقات کنید. اینکه نگفت « مُتَّقون »؛ « وَ لَا تمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم {مُّتَّقون} » چون قبل آن تقوی را گفته است. می­گوید باید به این مرتبه برسانی تقوی را که هنگامی که خواستی عبور کنی از نشئه دنیا به نشئه دیگر، با مقام تسلیم باشید.

حالا اینجا نکته­ها است؛ استاد ما - رضوان الله تعالی علیه -  نقل می­فرمود: چه بسا کسی که یک عمر به حسب ظاهر از متوسطین مؤمنین بود، نماز می­خواند و روزه می­گرفت و جهات ظاهری و اعتقاداتش درست بود، هنگام مرگش که رسیده بود می گفت هیچ کس {نعوذ بالله} به من ظلمی نکرد که خدا دارد الآن به من می­کند که مرا می­خواهد از اینجا ببرد و ازاین زن و بچّه­ام جدا کند....

 آنجا معلوم می­شود. پل یقه گیری آنجاست. بالاترین ظلم را خدا - نعوذ بالله - به من کرد که من را دارد از اینها جدا می­کند و اینها تنها می­شوند. آنجا معلوم می­شود « وَ لَا تمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون ». می­خواهی عبور کنی، بروی؟ تقوی باید برسد به مرتبه­ای که تو به مقام تسلیم برسی و الاّ مشکل داری در مراحل بعدی.

این که به تعبیر ما چه بسا عدول شده است از "الا المُتَّقوُن" همان حسن عاقبت است که در آیات دیگر هم همین است « وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»، « وَ الْعاَقِبَةُ لِلتَّقْوَی». اما مطلبی که در این آیه هست می­گوید درجات تقوا را اگر بریزیم در یک کانال معرفتی که بخواهیم همسو کنیم با مقامات معنویّه، چه بسا آنچه مورد نظر بوده، درجه­ای از تقوا است که زیربنا باشد برای تسلیم، « وَ لَا تمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون » که من این را بردم در یک کانال معرفتی، و نه اسلام ظاهری که چیزی  نیست. لذا در باب مسئله "تسلیم" حتی راجع به مؤمن حقیقی می­گویند: مؤمن تا به مقام تسلیم نرسیده است آن مؤمن به معنای حقیقی نیست.

مؤمن از کجا بفهمد مؤمن است؟

 ما داریم در روایات؛ در روایتی است « قیلَ لِاَبی عبدالله (علیه السلام) بِأَیِّ شَئٍ عَلِمَ المُؤمِنُ أَنَّهُ مُؤمِن؟» مؤمن از کجا بفهمد که مؤمن است؟ از کجا بفهمد؟ البته ما زیاد می­شنویم، می­آیند و می­گویند از کجا بفهمیم دعایمان مستجاب شده است؟ دنبال آن هست، امّا دنبال این نیست بفهمد مؤمن هست یا مؤمن نیست؟ دنبال آن است ببیند دعایش مستجاب شده است یا نه؟ گناهانم بخشیده شده است یا نه؟ حالا باز این یک مرتبه بالاتر است. « قال بِالتَّسلیم لِلّه وَ الرِّضا بِما وَرَدَ عَلَیهِ مِن سُرورٍ وَ سَخَط» ببین دلت تسلیم خدا شده است؟ آنچه را که خدا برای تو پسندیده است می­پسندی؟ حالا می­خواهد خوشی باشد یا نا خوشی باشد « مِن سُرورٍ وَ سَخَطٍ» یک وقت ناخوشی است، آنجا گره به ابرویت می­اندازی پس معلوم می­شود مؤمن حقیقی به آن معنا نیستی. این جزء معارف ما است جزء روایات ما. از کجا بشناسم که مؤمنم یا نه؟ می­گوید: ببین این دل تسلیم خدا شد؟ راضی شد به قضای الهی یا نه؟ حالا می­خواهد خوب آن بیاید یا بدش.

حسن عاقبت؛ اثر تسلیم

 آیه شریفه می گوید باید به این حد برسد. البته اگر به این حد رسید، آن وقت این دارای آثار بسیاری است. یکی از آثار ـ که البته اثری بالاتر از آن نداریم ـ این است که حین عبور از این نشئه به نشئه دیگر با حسن عاقبت می­رود.

 همه این آیات را کنار هم گذاشتم که بگویم متقی با حسن عاقبت می­رود. چه بسا در همین نشئه­ای که هست هنوز به عبور هم نرسیده است. اگر دل یک حالت تسلیمی نسبت به قضای الهی داشته باشد، ما داریم در روایات که خداوند به او عنایات خاصّه­ای می­کند. این را در روایات داریم، این جملات که در ادعیّه ما هم هست: « وَ اجعَلِ الاِرشادَ فی عَمَلی و َالتَّسلیمَ لِاَمرِک مِهَادِی وَ سَنَدِی» که تقاضایت از خدا در دعاها این باشد، بخواه این را، این "تسلیماً لامرک" را، چه بسا بیانگر این است که حسن عاقبت خواستن از خداست.

روایت از امام صادق (علیه السلام) است ـ روایات متعدّد داریم از حضرت در این رابطه ـ

« اِذا قالَ العَبدُ ماشاءالله لا حَول وَ لا قُوَّهَ اِلاَّ بِالله» اگر عبد این را بگوید آنچه که مشیّت الهی است، همان. « لا حَول و لا قُوَّةَ الا بِالله » هیچ پناهگاهی، هیچ نیرویی جز اینکه مربوط به خدا باشد در عالم وجود نیست. البته همیشه زبان ترجمان قلب است. زبان مترجم باید باشد، به آنچه در دل می­گذرد. « قال الله مَلائکَتی » خدا به فرشتگانش می­فرماید: فرشتگان من « اِستَسلَمَ عَبدی » این دل حالت تسلیم به من پیدا کرد « اَعینُوه اَدرکوُه » کمکش کنید « اُقضُوا حاجَتَهُ» حاجت اورا برآورید. بعد از اینکه گفت « ماشاءالله لا حَول وَ لا قُوَّهَ اِلاَّ بِالله».

جمع بندی

 می­خواستم بگویم عمده آثارش این است. من دنبال این مسئله بودم که چه شده است که سیاق آیه اقتضا می­کند که تعبیر شود به «متقون »؟ چون «یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِه» بعد دارد «ِ وَ لَا تمَُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مُّسْلِمُون» به ذهن آدم می­آید روند آن، سیاق آن،  ایجاب می کند «متقون» بیاید ولی عدول کرده است، جهت این است می­خواهد بگوید مرتبه­ای از تقوی برای تو حسن عاقبت می­آورد که موجب شود دل تسلیم خداوند شود..... .

 

اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد اللهم اِنّا نَسئَلُکَ وَ نَدعوک بِمحمّدٍ و علیٍ و فاطمه و الحسن و الحسین صلواتک علیهم و الأئمة المعصومین من ذُریَّةِ الحسین علیهم السلام و باسمک العظیم الاعظم الاعَزِّ الأَجَّلِّ الأکرم یا الله...    اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد، اللهم اجعلنا مع محمّد و آل محمّد فی الدُّنیا و الآخِرة و توفَّنا علی مِلَّتِهِم و ارزُقنا شفاعتَهُم وَ زِد فی قلوبِنا مَحَبَّتهم و لا تُفَرِّق بَینَنا و بَینَهُم، اللهم العَن اعدائَهم، اللهم وَفِّقنا لِما تُحِبُّ و تَرضی، اللهم اقضِ حوائجَ المؤمنین و اشفِ مرضی المسلمین و أَدِّ دیونَهُم وسَلِّمِ المسافرینَ منهم و اغفِر لموتاهُم، اللهم اشغَل الظّالمین بالظّالمین و اجعَلنا من بینهم سالمین و احفَظ حُماةَ الدین و أَیِّدِ المُرَوِّجین و اجعلنا منهم، اللهم انصر الاسلامَ و اهلَه و اخذُلِ الکفرَ و اهلَه، اللهم انصُر جیوشَ المُسلمین، اللهم ارحَم زعیمَ المُسلمین، اللهم صلّ علی محمّد و آل محمد، اللهم عجِّل لولیّک الفرجَ و العافیةَ و النصر و اجعَلنا من اَعوانه و انصاره و شیعته بمنّک و جوُدک و کرمِک یا ارحَم الرّاحمین.

 

دریافت صوت    پخش صوت

 

تقوا و عاقبت امر - جلسه 9 (23/10/1388

اعوذ بالله من الشَّیطان الرَّجیم؛  بسم اللَّه الرَّحْمن الرَّحیم و الحمدُ للَّه ربّ‏ِ الْعالَمین

و صلَّی اللهُ علی محمَّد و آله الطَّیِّبینَ الطّاهرین و لعنةُ الله علی اعدائِهم اجمَعین.

 اعوذُ بالله من الشَّیطان الرَّجیم

« یَا أیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاته و لا تَمُوتُنَّ إِلَّا و أَنتُم مسلِمُون»

مروری بر مباحث گذشته

بحث ما در گذشته راجع به ملکه قدسیّه تقوی بود و اینکه نقش زیربنایی برای مقامات معنویّه و فضائل انسانی دارد و در ابعاد گوناکون انسان از نظر وجودی مؤثر است و در نشئات وجودی (نشئه دنیوی، برزخی، اخروی). آخرین جلسه بحثم به اینجا رسید که این آیه شریفه دارد «و لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنتُم مسلمُون» تقوی موجب می­شود حُسن عاقبت برای انسان پیدا شود. یعنی آنگاه که انسان از نشئه دنیا به نشئه برزخ کوچ می­کند، کسانی حسن عاقبت دارند که با این ملکه قدسیّه از این عالم به عالم دیگر و نشئه دیگر کوچ می­کنند. لذا بحث حسن عاقبت و سوء عاقبت شد.

 حتّی در آیه شریفه عرض کردم «و لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا و أَنتُم مسلِمُون»چه بسا مراد این باشد: إِلَّا و أَنتُم مُتَّقون. چون قبل آن امر به تقوی می­کند. «یَا أَیهَُّا الَّذِین ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ حَقَّ تُقَاته» آنطور که سزاوار است تقوی الهی را پیشه کنید. بعد دارد «و لَا تَمُوتُنَّ إِلَّا و أَنتُم مسلِمُون» که عرض کردم استثناء از نفی است. خیلی محکمش می­کند. کسانی حسن عاقبت دارند که هنگام کوچ کردن از این نشئه اهل تقوی باشند.

گفته شد آنچه که موجب می­شود انسان به حسن عاقبت برسد و سوءعاقبت پیدا نکند، خوف و بیم نسبت به عاقبت است. و این از خوف­های ممدوح هم هست. ستایش شده و نقش سازندگی در سه رابطه اعتقادی، ایمانی(قلبی) و عملی دارد. خوف نسبت به هر سه بُعد هنگام خروج و عبور از دنیا که نکند - نعوذ بالله - با شکّ و ریب نسبت به امور اعتقادی یا فرض کنید انکار نسبت به مسائل اعتقادی چه در ربط با مبدأ، معاد، نبوت و امثال این­ها که اصول اعتقادی هستند از این عالم برود. و همین مسأله راجع به بعد ایمانی در ارتباط با قلب هم هست و آن اینکه حبّ به غیر خدا بر دل غلبه کند به طوری که چیزی از حبّ به خدا در دل باقی نماند و از این عالم بخواهد کوچ کند؛ یا جنبه­های عملی و فرو رفتن در لذائذ مادی که همه نقش تخریبی دارد و موجب سوء عاقبت می­شود. و حال اینکه در آیات داشتیم «و العاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین» «و العاقِبَةُ لِلتَّقْوَی». این­ها مقدّمات وبرای یادآوری بود چون این­ها را قبلاً بحث کردم.

سبب تضعیف یا از بین رفتن خوف از سوءعاقبت در انسان

در این جلسه این بحث را می­خواهم مطرح کنم که چه می­شود خوف انسان نسبت به سوء عاقبتش تضعیف شود یا از بین برود؟ چون خوف از سوءعاقبت موجب می­شود انسان در این چند رابطه کار کند تا حسن عاقبت را با تقوی تحصیل کند ؛ خوف از سوءعاقبت موجب می­شود انسان برود دنبال اینکه برای خودش حسن عاقبت تحصیل کند. حسن عاقبت با چه چیزی تحصیل می­شود؟ با تقوی.ببینید سطح را آوردم پایین. بنابراین خوف نسبت به سوء عاقبت نقش سازندگی به این معنا دارد. که این در تحصیل تقوی نقش دارد. حالا می­رویم سراغ اینکه چه می­شود این خوف از دل انسان بیرون برود و در نتیجه سوءعاقبت پیدا ­کند و اگر هم تقوا و زمینه­ای از تقوی در کار بود آن هم برود؟ چه می­شود این؟ آدم بنشیند فکر کند.

احساس ایمنی از آزمایش و مکر الهی در مباحث اخلاقی

یک بحثی را در مباحث اخلاقی مطرح می­کنند و یک بخشی از آن را هم در مباحث عرفانی - معرفتی بحث می­کنند؛ و آن را تحت عنوان احساس ایمنی از مکر الهی مطرح می­کنند. اگر انسان احساس ایمنی از مکر الهی کند می گویند این ضدّ خوف ممدوح است. در مباحث اخلاقی می­گویند ضد خوف ممدوح، ایمنی از مکر الهی است.

ایمنی از آزمایش و مکر الهی در قرآن

 و این را در آیات هم داریم که هیچگاه نباید انسان احساس ایمنی کند از مکر الهی. سوره اعراف «و لَو أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ و اتَّقَوا» اگر اهل قریه­ها بیایند ایمان پیدا کنند، تقوی پیشه کنند «لَفَتَحْنَا علَیهِْم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ و الْأَرْضِ و لَکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ یَکْسِبُون. أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُرَى أَن یَأْتِیَهُم بَأْسُنَا بَیَاتًا و هُمْ نَائمُون» تا می­رسد به اینجا: «أَ فَأَمِنُواْ مَکْرَ الله» مهمّ این است. این ضد آن مسئله تقوایی است که آن بالا آورد. «أَ فَأَمِنُواْ مَکْرَ اللَّهِ  فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُون» اینجا این مسئله را مطرح می­فرماید.

 در باب اینکه مکر الهی (که در این آیه وارد شده است) چیست؟ می­روند سراغ آن آزمایش الهی. خصوصاً آیات قبل آن این بود: «لَفَتَحْنَا عَلَیهِْم بَرَکَاتٍ مِّنَ السماء والارض...» که نِعَم الهیّه است. این را کمی باز می­کنم و آن اینکه انسان باید آزمایش الهی را در رابطه با نِعَم الهیّه در نظر داشته باشد. ما اینطور هستیم وقتی ببینیم به اینکه - نعوذ بالله - خطا می­کنیم، گناه می­کنیم بعد هم خدا دوباره نعمتش را به ما می­دهد، این موجب می­شود ما احساس ایمنی کنیم. مرحوم علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش مکر را حتی به عذاب الهی تفسیر می­کند. مکر الهی را می­گوید عذاب خدا. احساس ایمنی از عذاب خدا. جنبه امتحان و آزمایش در همین دنیاست و آن اینکه احساس ایمنی کند.

چه می­شود که احساس ایمنی می­کند؟ این می­بیند وقتی گناه می­کند خدا اینجا پس­گردنی به او نمی­زند، باز هم نعمت به او می­دهد. این موجب می­شود که آن خوف و بیم که در روابط سه­گانه مطرح کردم از بین برود. خدا این کار را هم می­کند. این خودش یک نوع آزمایش است به اینکه خدا می­خواهد ببیند ما راست می­گوییم یا دروغ می­گوییم.

استدراج

 اینکه عبد گناه می­کند خطا می­کند بعد خداوند  دوباره نعمت به او می­دهد، دوباره گناه می­کند دوباره نعمت می­دهد. این را در بحث­های اخلاقی می­گویند استدراج. از خودمان نیست از قرآن است. اسم آن را می­گذارند استدراج. یک در میان. یک گناه می­کنی یک نعمت می­دهد. یک گناه می­کنی یک نعمت می­دهد. یک در میان. گاهی می­گویند نه همینطور می­آید پایین. ایمان می­آید پایین. تنزّل می­کند. تعبیرات مختلفی دارند.

استدراج در قرآن و روایات

در همین سوره اعراف می­گوید «و الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِایاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُون. و أُمْلى لَهُمْ  إِنَّ کَیْدِى مَتِین» این کید را بگذارید در همان آیه که در همین سوره بود. آن آیه 99 بود. اینجا 180 است. نگاه کنید این­ها چقدر  به هم ارتباط دارند. «و أُمْلىِ لَهُمْ  إِنَّ کَیْدِى مَتِین» که همان مکر الهی را اینجا تعبیر به کید الهی می­کند. این­ها همه حساب شده است. اینکه می­بینی - نعوذ بالله – تو گناه می­کنی خدا دوباره نعمتش را می­دهد این را احتمال بده دارد یک جور امتحانت می­کند. می­خواهد ببیند چقدر پررویی؟ صریح گفتم من.

 در ذیل آیه روایت از امام صادق (علیه السلام) است «فَقال هُو العَبد یَذنِبُ الذَّنب فَتُجَدَّدُ لَهُ النِّعمَة مَعَه» بنده گناه می­کند بعد هم خدا یک نعمت تازه به او می­دهد «تُلهیهِ تِلکَ النِّعمَة عَنِ الاِستغِفار مِن ذلِکَ الذَّنب» این نعمتی که به او داد، موجب می­شود به اینکه او را باز می­دارد که برود از آن گناه استغفار کند. چون اگر پس­گردنی را بزند اینطور نیست. گناه می­کند خدا نعمت می­دهد، نعمت را که به تو داد این موجب می­شود به اینکه - نعوذ بالله - تو را باز می­دارد از استغفار از آن گناه و از آن خطا و همین از نظر درونی (چون آن طرفش مورد بحثم بود) موجب می­شود که خوف و بیم از سوء عاقبت از دلت برود. آرام­آرام پاک شود.

 در یک روایت دیگری هست از امام صادق (علیه السلام) دارد «اِذا اَرادَ اللهُ بِعَبدٍ خَیراً فَأذنَبَ ذَنباً اَتبَعَهُ بِنِقمَةٍ وَ یُذَکِّرُهُ الاستِغفار» اگر یک عبدی - نعوذ بالله- گناه کرد، اگر خدا خواست خیری به او بدهد، پس­گردنی به او می­زند. پس­گردنی به او می­زند برای اینکه او را یادآوری کند که برود استغفار کند. که این موجب می­شود که آن خوف از سوء عاقبت از دلش نرود. «وَ اِذا اَرادَ بِعَبدٍ شَرّا فأذنَبَ ذَنباً أَتبَعَهُ بِنِعمَةٍ لِیُنسیهِ الاِستِغفار و یَتَمادی بِها» از آن طرف اگر نه، بخواهد شر بشود، می­آید گناه می­کند بعد هم دوباره نعمت به او می­دهد. این موجب می­شود که دیگر استغفار نسبت به گناه فراموش می­شود و ادامه می­دهد. بعد می­فرماید«و هوَ قولُ الله عزّوجل (سَنَسْتَدْرِجُهُم مِّنْ حَیْثُ لَا یَعْلَمُون) بِالنِّعَمِ عِندَ المَعاصی» بنابراین همینطور ما ریشه­یابی می­کنیم وپیش می­آییم و آن این است که خوف از سوءعاقبت موجب می­شود که انسان برود دنبال اینکه تقوی تحصیل بکند چون «و العاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»، « و لا تَمُوتُنَّ إِلَّا و أَنتُم مُّسْلِمُون» أی متقون. می­میری! آن موقعی که می­خواهی بروی اگر دستت خالی از تقوی باشد وضعت وخیم است.

گفتم این خوف در سه رابطه نقش سازندگی دارد. خوف ممدوح هم هست. قبلاً هم گفتم چون دارای درجات است نقش مختلفی نسبت به افراد پیدا می­کند. حالا می­روی تقوی تحصیل می­کنی، مراقبت هم می­کنی که از دستت نرود. محافظت می­کنی، مراقبت می­کنی این ملکه قدسیه تقوی از دستت نرود. اما در مقابل این را هم بدان. حواست را جمع کن. آن چیزی­که این خوف را می­شکند احساس ایمنی از آزمایش الهی است. (مکر الهی، کید الهی). و آن با استدراجی است که خداوند انجام می­دهد که در آیه هم هست « مِّنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُون»

پاسخ به یک کج­فهمی

خیال می­کنی آدم خیلی خوبی هستی؟ بله؟ گناه می­کنی بعد هم خدا نعمت می­دهد. به ­به! خدا برای او خواسته است اگر کذا بگذارد. اینقدر بی­شعور؟ اینقدر نازل از نظر فهم دینی؟ طرف معصیت می­کند بعد هم خدا مثل آن حمار جلوی او جو می­ریزد بعد این می­گوید خوش به حالش. این حسرت می­خورد به حال او. خدا برای او خواسته است! بعدش هم می­گوید اگر کذا بگذارد. این­هایی که می­گویم متداول در ما است. نه! نه! خدا دارد امتحانش می­کند. خیر برای او نخواسته است. این­هایی که دارد به او می­دهد شرّ است. اگر خیر بود یک پاپوش برای او درست می­کرد او را محکم می­زد زمین، تا چشمش را باز کند.

احساس ایمنی از آزمایش و مکر الهی؛ منشأ بسیاری از گرفتاریها

 لذا این را به شما بگویم ما داریم در روایاتمان. جزء معارف ما است. بسیاری از این گرفتاری­هایی را که چه فرد چه جامعه پیدا کند (فرق هم نمی­کند) ، بر اثر معاصی است. و این هم لطف الهی است. خدا نکند که این لطفش را بگیرد. بگذار این پس گردنی را بزند. اگر یک بچه­ای را بخواهی خرابش کنی راه آن این است که اگر یک بی­ادبی کرد یک جایزه به او بدهی. چه در می­آید از کار؟ سؤال می­کنم از شما. اما بی­ادبی کرد یک پس­گردنی بزن. سطح را آوردم پایین.

 ما در روایات بسیاری داریم که در باب بلاء وارده شده. روایاتش را آنجا مطرح می­کنند. یک سنخ از ابتلائات، چه فردی چه اجتماعی (این­ها فرقی نمی­کند) بر اثر گناه است. آن هم تازه لطف خداست که اگر لطفش را بردارد که دیگر وامصیبت. که شاید چشمتان را باز کنید. برای کثافت­کاری­های شماست. مگر تعارف دارد؟ این­ها موجب می­شود. در روایات هست. دیدید که! می­گوید اگر برای او خیر بخواهد او را چه کار می­کند ؟ نقمت برای او می­آورد. گرفتاری برای او می­آورد تا چشمانش را باز کند، از این گناهانش استغفار کند. در نتیجه نسبت به متوسطین از مؤمنین؛ باید این­ها خوف سوءخاتمه را داشته باشند و این خوف برای تحصیل تقوی نقش سازندگی دارد. احساس ایمنی از مکر الهی هیچگاه نباید در این­ها پیدا شود و الّا دست خالی می­شوند از تقوی. این بر طبق مباحث اخلاقی بود.

احساس ایمنی از آزمایش و مکر الهی در مباحث معرفتی

یک مقداری می­رویم بالا. البته من و شما منظور نیستیم. در وادی معرفتی نسبت به اولیاء خاصّ خدا هم دوباره همین مسئله ایمنی از مکر الهی را مطرح می­کنند. یک روایتی است که این را از پیغمبر اکرم نقل کرده­اند «رُوِیَ اَنَّ النَّبی (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وَ جِبرائیل بَکَیا مِن خَوفِ الله تعالی»  پیغمبر و جبرئیل از خوف الهی گریه می­کردند. «فَأَوحَی اللهُ تعالی اِلَیهِما» خدا به پیغمبر و جبرئیل وحی کرد که شما چرا گریه می­کنید؟ «لِما تَبکیان؟» چرا گریه می­کنید شما؟ «وَ قَد اَمِنتُکُما» من که به شما ایمنی دادم. پیغمبر و جبرائیل در جواب خدا گفتند «وَ مَن یَأمَنُ مَکرَک» چه کسی است که ایمنی داشته باشد از آزمایش تو؟ هیچ کس. ولو اولین مخلوق و اشرفین در بین موجودات باشد. اشرف مخلوقاتش باشد. «وَ مَن یَأمَنُ مَکرَک» این جمله را چرا گفتند؟ گفتند نکند این «قَد اَمِنتُکُما» خودش یک آزمایش باشد. همین­که خدا گفت من به شما ایمنی دادم گفتند نکند این یک آزمایش باشد بخواهد ببیند بعد آن ما چه کار می­کنیم. مثل اینکه معصیت کرد بعدش نعمت به او می­دهند تا ببینند چند مردِ حلاّج است. اهل معرفت این را می­گویند. نکند این هم یک آزمایش باشد.

 راجع به حضرت ابراهیم اهلش این را دارند. من این را اشاره کنم. وقتی که او را بردند بالای منجنیق، بین زمین و آسمان، وقتی که پرتابش کردند جبرئیل آمد و گفت «أَ لَکَ حاجَة» احتیاجی،چیزی داری؟ گفت «اَمّا اِلیکَ فَلا» از تو نه! می­خواست بگوید من موحّدم. تو که هستی؟ همین آمدن جبرائیل و «أَ لَکَ حاجَة» گفتن او به ابراهیم، خودش آزمایش الهی بود برای توحید ابرهیم (سلام الله علیه) که در این وضع بین زمین و آسمان که دیگر کار تمام شده است «أَ لَکَ حاجَة» «اَمّا اِلیکَ فَلا». خوب از امتحان برآمد. « وَ إِبْرَاهِیمَ الَّذِى وَفّی» در سوره نجم است. اینجا می­گویند یکی از مصادیق این وفا اینجا بود. نسبت به مسئله توحیدی­اش خوب از امتحان برآمد. قضیه اسماعیل و... سر جای خودش. یکی از مصادیق آن اینجاست « وَ إِبْرَاهِیمَ الَّذِى وَفّی» لذا اهل معرفت هم دارند.امّا آن­ها در یک جایی هستند ولی ما در مرتبه پایین آن گیر کرده­ایم.

جمع بندی

بنابراین آن چیزی که هنگام عبور از این نشئه موجب حسن عاقبت است، تقوی است و ضد تقوی (یعنی آن چیزی­که موجب می­شود این را از بین می­برد، یعنی سوءعاقبت می­آورد) این است که خوف از سوء عاقبت برود. و خوف از سوءعاقبت را ایمنی از مکر الهی از بین می­برد. و در این عالم امر بر انسان مشتبه شود. از چه؟ از یک سنخ نِعَم الهی که به او عنایت می­شود با توجه به اینکه - نعوذ بالله - سر پیچی می­کند.

اللهمّ صلّ علی محّمد و آل محمّد.   

 

دریافت صوت   پخش صوت