باران رحمت

مجله فرهنگی مذهبی

باران رحمت

مجله فرهنگی مذهبی

سه دستور عرفانی آقای قاضی

سه دستور عرفانی آقای قاضی

3 دستور العمل عرفانی از آیت الله سید علی آقا قاضی رحمه الله

(قسمت اول)

آیت الله سیدعلی قاضی

[مقدمه]

هدف از خلقت انسان رسیدن به قرب الهی است و این هدف جز با تزکیه و تهذیب نفس به دست نمی آید. خداوند متعال در فرازهای اول سوره شمس به تبیین ضرورت و اهمیت تزکیه و تهذیب نفس پرداخته و بعد از سوگندهای پی در پی و محکم و تاکیدهای فراوان (1) می فرماید: «قد افلح من زکیها وقد خاب من دسیها ; به تحقیق کسی که نفس را پاک کند رستگار شود و کسی که آن را تباه کند، بی بهره شود» (2)

می دانیم که هر چه سوگندهای قرآن در مورد یک مساله، بیشتر و محکم تر باشد، دلیل بر اهمیت و سرنوشت ساز بودن آن مساله است; بنابراین تهذیب نفس جایگاه والایی در زندگی انسان دارد و اگر انسان بخواهد رستگار شود، باید خود را تزکیه کند و گرنه از سعادت و رستگاری محروم می شود.

از سوی دیگر تزکیه بدون داشتن استاد و برنامه و دستورالعمل مشخص، امکان پذیر نیست. داشتن یک استاد، برنامه و دستورالعمل مطمئن و پیروی از آن یک ضرورت است.

امام خمینی رحمه الله می فرماید: «مواظب باشید مبادا پنجاه سال با کد یمین و عرق جبین در حوزه ها جهنم کسب نمایید، به فکر باشید در زمینه تهذیب و تزکیه نفس و اصلاح اخلاق، برنامه تنظیم کنید; استاد اخلاق برای خود معین نمایید.» (3)

 

آیت آلله قاضی رحمه الله یکی از بزرگان اخلاق بود که دستورالعمل های اخلاقی او می تواند راهگشای ما برای رسیدن به مراحل عالی معنویت باشد.

امام خمینی رحمه الله درباره او می فرماید: «قاضی، کوهی بود از عظمت و مقام توحید.» (4)

علامه طباطبائی رحمه الله می فرماید: «ما هر چه در این مورد داریم، از مرحوم قاضی داریم. چه آنچه را که در حیاتش از او تعلیم گرفتیم و از محضرش استفاده کردیم، چه طریقی که خودمان داریم، از مرحوم قاضی گرفته ایم.» (5)

آقا سید هاشم حداد می فرماید: «از صدر اسلام تا به حال، عارفی به جامعیت مرحوم قاضی نیامده است.» (6)

در این مقاله سه دستور العمل اخلاقی و عرفانی از آیت الله قاضی رحمه الله جمع آوری شده و سعی شده است شواهدی از احوالات آن عارف وارسته متناسب با فقرات مختلف دستور العمل ها در پی نوشت ها آورده شود.

 

دستور العمل های اخلاقی

دستور العمل اول: روایت عنوان بصری

آیت الله سید علی قاضی برای گذشتن از نفس اماره و خواهش های نفسانی، به شاگردان و تلامذه و مریدان سیر و سلوک الی الله دستور می دادند روایت عنوان بصری را بنویسند و بدان عمل کنند; یعنی، یک دستور اساسی و مهم، عمل طبق مضمون این وایت بود و علاوه بر این می فرمودند: باید آن را در جیب خود داشته باشند و هفته ای یکی دو بار آن را مطالعه نمایند. این روایت، بسیار مهم است و حاوی مطالب جامعی در بیان کیفیت معاشرت و خلوت و کیفیت و مقدار غذا و کیفیت تحصیل علم و یفیت حلم و مقدار شکیبایی و بردباری و تحمل شدائد در برابر گفتار هرزه گویان و بالاخره مقام عبودیت و تسلیم و رضا و وصول به اعلا ذروه عرفان و قله توحید است. از این رو شاگردان خود را بدون التزام به مضمون این روایت نمی پذیرفتند. (7)

این روایت را «عنوان بصری» از امام صادق علیه السلام نقل می کند که به جهت رعایت اختصار، تنها بخشی از آن را که شامل دستور العمل است، بیان می کنیم:

 

عنوان بصری می گوید: عرض کردم، ای اباعبدالله! حقیقت عبودیت چیست؟

فرمود: «ثلاثة اشیاء: ان لا یری العبد لنفسه فیما خوله الله ملکا لان العبید لا یکون لهم ملک، یرون المال مال الله یضعونه حیث امرهم الله به ولا یدبر العبد لنفسه تدبیرا وجملة اشتغاله فیما امره تعالی به ونهاه عنه، فاذا لم یر العبد لنفسه فیما خوله الله تعالی ملکا هان علیه الانفاق فیما امره الله تعالی ان ینفق فیه واذا فوض العبد تدبیر نفسه علی مدبره هان علیه مصائب الدنیا واذا اشتغل العبد بما امره الله تعالی ونهاه لا یتفرغ منهما الی المراء والمباهاة مع الناس.

فاذا اکرم الله العبد بهذه الثلاثة هان علیه الدنیا وابلیس والخلق ولا یطلب الدنیا تکاثرا وتفاخرا ولا یطلب ما عند الناس عزا وعلوا ولا یدع ایامه باطلا. فهذا اول درجة التقی. قال الله تبارک وتعالی «تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض ولا فسادا والعاقبة للمتقین؛ (8) حقیقت عبودیت سه چیز است: این که بنده خدا درباره آنچه که خدا به وی سپرده است، برای خودش ملکیتی نبیند. چرا که بندگان دارای ملک نیستند; مال را مال خدا می دانند و در آن جایی که خداوند ایشان را امر کرده است که بنهند، می گذراند و بنده خدا برای خودش هیچ تدبیری نمی کند و تمام مشغولیت او در مورد چیزی است که خدا به آن امر کرده یا از آن نهی کرده است.

آن گاه که بنده خدا در مورد چیزهایی که خدا به او سپرده است، برای خودش ملکیتی نبیند، انفاق کردن در چیزهایی که خدا به آن امر کرده است، بر او آسان می شود و اگر بنده خدا تدبیر امور خود را به مدبرش بسپارد، مصائب [و مشکلات] دنیا بر او آسان می گردد و زمانی که بنده به امر و نهی خداوند متعال مشغول شود، دیگر مجالی نمی یابد تا از این امر فرصتی برای خودنمایی و تفاخر با مردم پیدا کند.

پس آنگاه که خدا بنده [خود] را به این سه چیز گرامی بدارد، دنیا و ابلیس و خلائق بر او آسان می گردند و برای مال اندوزی و فخر فروشی، دنبال دنیا نمی رود و به جهت عزت و علو [درجه خود] به آنچه در نزد مردم است، چشم نمی دوزد و روزهای خود را به بطالت نمی گذراند. پس این اولین درجه تقوا است. خداوند متعال می فرماید: این سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار می دهیم که اراده برتری جویی و فساد در زمین را ندارند و عاقبت برای پرهیزگاران است

گفتم یا ابا عبدالله، به من سفارشی بفرما.

فرمود: «اوصیک بتسعة اشیاء فانها وصیتی لمریدی الطریق الی الله تعالی والله اسال ان یوفقک لاستعماله. ثلاثة منها فی ریاضة النفس وثلاثة منها فی الحلم وثلاثة منها فی العلم فاحفظها وایاک والتهاون بها؛ تو را به نه چیز سفارش می کنم، همانا آن ها وصیت من به اراده کنندگان راه خداوند متعال است و از خدا می خواهم به تو در عمل به آن ها توفیق دهد. سه مورد از آن نه چیز در مورد [تربیت و] ریاضت نفس است و سه مورد از آن ها در مورد حلم [و بردباری] است و سه مورد از آن ها درباره علم [و دانش] است. پس آن ها را به خاطر بسپار و مبادا [در عمل] به آن ها سستی کنی

عنوان می گوید: من دلم را برای آن حضرت فارغ نمودم.

حضرت فرمود: «اما اللواتی فی الریاضة فایاک ان تاکل ما لا تشتهیه فانه یورث الحماقة والبله ولا تاکل الا عند الجوع و اذا اکلت فکل حلالا و سم الله و اذکر حدیث الرسول صلی الله علیه و آله: ما ملا آدمی وعاءا شرا من بطنه. فان کان ولابد فثلث لطعامه وثلث لشرابه وثلث لنفسه. و اما اللواتی فی الحلم فمن قال لک «ان قلت واحدة سمعت عشرا» ، فقل: «ان قلت عشرا لم تسمع واحدة » ومن شتمک فقل له «ان کنت صادقا فیما تقول فاسال الله ان یغفر لی وان کنت کاذبا فیما تقول فالله اسال ان یغفر لک » ومن وعدک بالخنی فعده بالنصیحة والرعاء.

واما اللواتی فی العلم فاسال العلماء ما جهلت وایاک ان تسالهم تعنتا وتجربة وایاک ان تعمل برایک شیئا وخذ بالاحتیاط فی جمیع ما تجد الیه سبیلا واهرب من الفتیا هربک من الاسد ولا تجعل رقبتک للناس جسرا.

قم عنی یا ابا عبد الله فقد نصحت لک ولا تفسد علی وردی فانی امرء ضنین بنفسی والسلام علی من اتبع الهدی (9) اما آن چیزهایی که در مورد تادیب نفس است: این که مبادا چیزی بخوری که به آن اشتها نداری; چرا که باعث حماقت و نادانی می شود و چیزی مخور مگر آن گاه که گرسنه شوی و آن گاه که خواستی چیزی بخوری از حلال بخور و نام خدا را ببر و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را بیاد بیاور [که فرمود: ] آدمی هیچ ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرده است. پس اگر ناچار شد، یک سوم [شکمش را] برای غذا، یک سوم برای آب و یک سوم برای نفس کشیدن [اختصاص دهد.]

اما آن سه مورد که درباره حلم است، پس کسی که به تو بگوید: اگر یک کلمه بگویی، ده تا می شنوی! [به او] بگو: اگر ده کلمه بگویی، یکی هم نمی شنوی! و [اگر] کسی به تو ناسزا بگوید، به او بگو: اگر در آنچه می گویی، راست گو هستی، از خدا می خواهم که مرا ببخشد و اگر در آنچه می گویی، دروغ می گویی، پس از خدا می خواهم از تو درگذرد و اگر کسی به تو وعده فحش دادن داد، به او وعده خیرخواهی و مراعات [حال او را] بده.

و اما آن سه چیزی که در مورد علم است، این که آنچه را نمی دانی از علما بپرس و مبادا که چیزی را از آن ها بپرسی تا آن ها را به لغزش افکنده و آنان را آزمایش کنی و مبادا از روی نظر [و رای] خودت دست به کاری بزنی و در همه مواردی که راه دارد، احتیاط کن و از فتوا دادن فرار کن همانند فرار کردن از شیر درنده و گردن خود را پل عبور برای مردم قرار نده.

ای ابو عبدلله، دیگر از نزد من برخیز; همانا برای تو خیرخواهی [و نصیحت] کردم و [ذکر و] ورد مرا فاسد نکن زیرا که من مردی هستم که نسبت به [گذشت عمر و ساعات زندگی] خودم [حساب دارم و ] نگرانم [از این که مقداری از آن بیهوده تلف شود] و سلام بر کسی باد که هدایت پذیرد

آیت الله سید علی قاضی طباطبایی

دستور العمل دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد حمد الله جل شانه. و الصلاة و السلام علی رسوله و آله: حضرت آقا، تمام این خرابی ها که از آن جمله است وسواس و عدم طمأنینه، از غفلت است و غفلت کمتر مرتبه اش، غفلت از اوامر الهی است و مراتب دیگر دارد که به آن ها ان شاء الله نمی رسید و سبب تمام غفلات، غفلت از مرگ است و تخیل ماندن در دنیا. پس اگر می خواهید از جمیع ترس و هراس و وسواس ایمن باشید، دائما در فکر مرگ و استعداد لقاء الله تعالی باشید و این است جوهر گرانبها و مفتاح سعادت دنیا و آخرت. پس فکر و ملاحظه نمایید چه چیز شما را از او مانع و مشغول می کند، اگر عاقلی!

و به جهت تسهیل این معنی، چند چیز دیگر به سرکار بنویسد بلکه از آن ها استعانتی بجویی:

اول بعد از تصحیح تقلید یا اجتهاد مواظبت تامه به فرایض خمسه و سایر فرایض در احسن اوقات و سعی کردن که روز به روز خشوع و خضوع بیشتر گردد و تسبیح صدیقه طاهره علیها السلام بعد از هر نماز، خواندن آیت الکرسی کذلک و سجده شکر و خواندن سوره «یس» بعد از نماز صبح و «واقعه» در شب ها، و مواظبت بر نوافل لیلیه و قرائت مسبحات (10) در هر شب قبل از خواب و خواندن معوذات در شفع و وتر و استغفار هفتاد مرتبه در آن و ایضا بعد از صلاة عصر و این ذکر را بعد از صلوات صبح و مغرب یا در صباح و عشاء ده دفعه بخوانید: «لا اله الا الله وحده لا شریک له، له الحمد وله الملک وهو علی کل شی ء قدیر، اعوذ بالله من همزات الشیاطین واعوذ بک ربی ان یحضرون ان الله هو السمیع العلیم؛ غیر از الله خدایی نیست، یکتاست، شریکی ندارد، ستایش برای اوست، حکومت از آن اوست و او بر هر کاری تواناست. از سر به گوشی های شیطان ها به الله پناه می برم و پناه می برم به تو ای پروردگار من از این که در برم آیند. همانا خدا شنوا و داناست.»

مدتی به این مداومت نمایید بلکه حالی رخ دهد که طالب استقامت (11) شوید، ان شاء الله تعالی (12)

 

پی نوشت ها:

(1) در این سوره، یازده قسم و سیزده تاکید وجود دارد.

(2)  شمس/10 و 9

(3)  روح الله الموسوی الخمینی، مبارزه با نفس یا جهاد اکبر، تهران، انتشارات امیر کبیر، 1360، ص 31

(4) محمد حسین حسینی طهرانی، روح مجرد، تهران، انتشارات حکمت، ص 285

(5) صادق حسن زاده، اسوه عارفان، قم، انتشارات آل علی، چاپ پنجم، 1379، ص 71

(6)  روح مجرد، ص 174.

(7) محمد حسین حسینی طهرانی، روح مجرد، تهران، انتشارات حکمت، ص 175

(8) قصص/83

(9) محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 1، باب 7، آداب طلب العلم و احکامه، ص 225، 226

 

(10) علامه طباطبایی فرمودند:

سوره های مسبحات که با یسبح و سبح شروع می شود، پنج عدد است: سوره حدید، حشر، صف، جمعه و تغابن.

در روایت است که رسول الله صلی الله علیه و آله این پنج سوره را هر شب قبل از خواب می خواندند. از سبب قرائت این سوره ها سؤال کردند؛ حضرت جواب فرمودند: «در هر یک از این سوره ها آیه ای است که به منزله هزار آیه از قرآن است.»

(محمد حسین، حسینی طهرانی، مهر تابان، قم، انتشارات باقرالعلوم علیه السلام، صص 157- 156)

 

علامه طباطبایی فرمودند: «مرحوم قاضی اول دستوری که می دادند، ذکر یونسی بود و دیگر مسبحات است که هر شب تلاوت شود. فرمودند: در خبر مسبحات خمس است که سوره اعلی را ندارد و ما این حدیث را به مرحوم قاضی عرضه داشتیم و ایشان با وجود این، سخت مصر بودند که مسبحات قرائت شود. زیرا خودش هم چیزهایی می دانست که از استادان سینه به سینه اخذ کرده بود.»

(حسن، حسن زاده آملی، هزار و یک نکته، قم، مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ دوم، 1356، صص 5- 6)

 

(11) علامه حسن زاده آملی: مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی در طبقات اعلام شیعه در مورد آیت الله قاضی نوشته است: «فرایته مستقیما فی سیرته» کلمه ای بسیار ارزشمند است، چه عمل عمده در سلوک الی الله استقامت است. نزول برکات و فیض های الهی بر اثر استقامت است. «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ان لا تخافوا ولا تحزنوا وابشروا بالجنة التی کنتم توعدون.» فصلت/30.

 

(12) صادق حسن زاده، اسوه عارفان، قم، انتشارات آل علی، چاپ پنجم، 1379، صص 129- 128.

سه مرحله تقوا


e,*g/j

اشاره

مهم ترین برنامه ای که قرآن و احادیث به ما معرفی می کنند، تقوای الهی است.تقوا دارای مراتب و مراحلی است.

 

مرحله اول تقوا، ترک محرمات و عمل به واجبات

حضرت امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمودند: «اَلمُتَّقی مَنِ التَّقی الذُّنُوبَ»؛ با تقوا کسی است که از گناه پرهیز کند. و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: «اِعمَل بِفَرائِضِ اللّهِ تَکُن أتّقَی النّاسِ»؛ به واجبات الهی عمل کن تا با تقواترین مردم باشی. که این مرتبه اولِ مرحله عمل می باشد.

حضرت آیت الله مجتهدی (ره) می فرمایند: وقتی که ما در قم طلبه بودیم، هر شب موقع خواب از رساله مراجع تقلید مسأله می خواندیم و با احکام فقهی و نظرات مراجع و دستورات اسلام آشنا می شدیم، بعد می خوابیدیم. امّا الان مردم یا توضیح المسائل در منزل ندارند یا اگر دارند، حال مراجعه کردن ندارند و اگر به مشکلی و یا مسأله ای برخورد کردند، از یکی از روحانیون می پرسند و چون همه روحانیون مجتهد نیستند، لذا هر کدام از آن بزرگواران نظر مرجع تقلید خودش را بیان می کند، و کمتر روحانی یافت می شود که نظرات همه مراجع تقلید را بداند و در مسأله مورد نظر، فتوای همان مرجع را بگوید. حتی بعضی پا فراتر گذاشته اند، یعنی مرجع مشخص نکرده اند، یا می گویند: باقی هستیم، اگر باقی بر تقلید از مرجع میّت هستند، باید به اجازه یکی از مراجع زنده فعلی باشد.

 

مرحله دوم تقوا، به جا آوردن مستحبات و ترک مکروهات

حضرت آیت الله مجتهدی در این زمینه می فرمایند: علما باید مستحبات را برای خود واجب بدانند و مکروهات را حرام. شما طلاب به مستحبات خیلی اهمیت بدهید.

همچنین ایشان می فرمایند: استاد ما «حاج شیخ علی اکبر برهان» خیلی در مستحبات و مکروهات دقیق بودند، لذا ما جرأت نداشتیم نزد ایشان این موارد را رعایت نکنیم، استاد ما حتی نسبت به بعضی موارد هم مخالف بودند؛ مثل خوردن آجیل و تخمه و چای و...، و ما نزد ایشان جرأت چای خوردن هم نداشتیم.

[سه نکته مهم درباره عمل به مستحبات:]

[1.] مطلبی که در مستحبات مهم است، این است که حضرت علی علیه السلام فرمودند: «اِذا اَضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالفَرائِضِ فَارْفُضُوها»؛ اگر مستحبات به واجبات ضرر زد، مستحبات را رها کنید.

[2.] و مطلب دیگر این که حضرت فرمودند: «اِنَّ لِلْقُلُوبِ اِقْبالاً وَ اِدْباراً، فَاِذا اَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوها عَلَی النَّوافِلِ، وَ اِذا اَدْبَرَتْ فَاقْتَصِروُا بِها عَلَی الفَرائِضِ»؛ برای قلب ها روی کردن (حالت میل و رغبت) و پشت کردن (بی میلی و بی رغبتی) است. هنگامی که این قلب ها میل داشت، آن ها را به انجام مستحبات وادارید و هرگاه قلبتان میل و رغبت نداشت، به واجبات اکتفا کنید.

[3.] مطلب مهم دیگر، دائمی بودن است. حضرت علی علیه السلام فرمودند: «قَلیلٌ یَدوُمُ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مُنْقَطِعٍ»؛ کار کم و همیشگی، بهتر از کار زیادی است که انسان را خسته کند و پیوستگی و دوام نداشته باشد. این حدیث فقط درباره مستحبات نیست، بلکه در تمام امور به کار می آید.

 

مرحله سوم تقوا، انجام ندادن مباح

مرحله سوم تقوا، این است که انسان مباح هم انجام ندهد؛ یعنی مثلاً در هنگام خوردن و آشامیدن و... که از افعال مباح هستند، صرفاً جهت سیر شدن، غذا نخورد، بلکه نیت کند که با سیر شدن می تواند نیروی کافی به دست آورد تا واجبات و عبادات را انجام بدهد و بتواند بهتر درس بخواند و بهتر به اجتماع و اسلام خدمت کند. این جاست که ضمن برطرف شدن گرسنگی یا تشنگی، خداوند برای او، عبادت هم می نویسد؛ چرا که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «اِنَّمَا الاَعْمالُ بِالنِّیّاتِ» و همچنین فرمودند: «یُبْعَثُ النّاسُ عَلی نِیّاتِهِم»؛ مردم در روز قیامت بر طبق نیت هایشان مبعوث می شوند.

 

[موانع راه رعایت تقوا]

باید توجه داشت که انسان ها عموماً و طلاب خصوصاً، در این راه دشمنان زیادی دارند که مهم ترین آن ها یکی شیطان است و دیگری نفس امّاره که پیوسته در کمین ما هستند تا ما را منحرف سازند.

شیطان در این زمینه قسم خورده است: «

قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ»؛ (به عزت و جلال تو قسم که تمام افراد را گمراه خواهم کرد.) خداوند متعال هم می فرماید: «اِنَّ الشَّیطانَ لَکُم عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً»؛ به درستی که شیطان برای شما دشمنی است (آشکار)، پس شما هم او را دشمن بدارید. «یا اَیُّها الَّذینَ آمَنُوا لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ»؛ ای کسانی که ایمان آوردید از ردّ پاها و گام های شیطان پیروی نکنید.

منبع: کتاب «آداب الطلاب» شاکر برخودارفرید

تنظیم: رهنما، گروه حوزه علمیه تبیان

چرا چای آهن بدن را کم می کند؟ پلی فنل های چای مانع جذب آهن می ش

چرا چای آهن بدن را کم می کند؟

پلی فنل های چای مانع جذب آهن می شوند

ریختن چای در فنجان

محققان اعلام کردند: مصرف برخی پلی فنل ها باعث کاهش جذب آهن در بدن و افزایش ابتلا به بیماری کمبود آهن می‌شود.

 

دانشمندان هشدار دادند: مصرف زیاد انگور و چای سبز به دلیل داشتن این نوع پلی فنل ها می‌تواند سبب بروز کمبود آهن در بدن شود.

 

دکتر هان (Han)، استادیار تغذیه دانشگاه پن گفت: پلی فنل ها به دلیل اثرات سودمندشان بر سلامت انسان و پیشگیری از ابتلا به سرطان و بهبود متابولیسم استخوان و تراکم عناصر معدنی آن مورد توجه هستند. اما کمتر کسی به تاثیرات آنها بر جذب عناصر غذایی توجه کرده است.

 

به گزارش ایانا به نقل از ساینس دیلی، محققان در پژوهش خود به بررسی تاثیرات مصرف عصاره هسته انگور و اپی گالو کاتچین گالات (EGCG) موجود در چای سبز پرداختند.

 

آنها از سلول های روده ( محل جذب آهن) به منظور ارزیابی اثر پلی فنل ها استفاده کردند و متوجه شدند این پلی فنل ها به عنصر آهن در سلول های روده می چسبند و ترکیب غیر قابل جذبی را تشکیل می‌دهند که این ترکیب نمی تواند وارد جریان خون شود، لذا از راه مدفوع (موقعی که سلول ها جایگزین می شوند) از بدن خارج می‌شود.

 

وجود آهن برای حمل اکسیژن از ریه‌ها به سراسر بدن و بسیاری از فعالیت های سلولی، ضروری است. افرادی که در معرض خطر کمبود آهن قرار دارند، با مصرف این پلی فنل ها به میزان بیشتری در خطر مذکور قرار می‌گیرند.

 

کمبود آهن یکی از شایع ترین موارد کمبود عناصر در جهان به ویژه در کشورهای در حال توسعه‌ای است که در آنها گوشت به مقدار کافی مصرف نمی شود.

افرادی که بیشتر در معرض این خطر قرار دارند (زنان باردار و خردسالان) باید مواد غذایی حاوی این پلی فنل ها را کمتر مصرف کنند.

 

دکتر هان و همکارانش متوجه شدند آهن به شکل هِم (Heme) در گوشت قرمز ، مرغ و ماهی پیدا می‌شود.

 

در کشورهای غربی، عصاره هسته انگور و EGCG به شکل قطره به فروش می رسد. محققان پیشنهاد کردند روی برچسب این محصولات، نکات فوق را برای آگاهی مصرف کنندگان درج کنند.

همشهری آنلاین

اگ

تقوا

 

بسم الله الرحمن الرحیم

تقوا، کلید حل مشکلات

سخنرانی حضرت آیه‏الله مصباح یزدی در همایش ناظران شورای نگهبان --26/11/1386

حمد و سپاس خدای متعال را که ما را در عصری آفرید که در آن یکی از بزرگ‏ترین نعمت‏های خود را به بشریت و جامعه اسلامی ارزانی داشت و آن برقراری نظام اسلامی در این کشور است که افتخار انتساب به وجود مقدس ولی عصر(عج) را دارد. در واقع، اگر ما تمام عمر را فقط به خاطر همین نعمت شکرگزاری کنیم، باز حق شکرش ادا نشده است. چراکه این نعمت، نعمت‏های فرعی و جنبی نیز دارد که باز هرکدام از آن‌ها بسیار عظیم و ارزنده هستند. یکی از افتخارات ما رهبر و بزرگ‌مردی است که او را به عنوان شایسته‌ترین فرد برای جانشینی امام (ره) می‏شناسیم و ایشان نیز به‌حق، در طول این دو دهه اثبات کرده‌اند، در جهانی که امروز در آن زندگی می‏کنیم و در میان اشخاصی که می‏شناسیم، کسی برای مدیریت جامعه اسلامی شایسته‏تر از ایشان نیست، و چه نعمتی از این بالاتر. همین طور خدای متعال صدها و هزاران نعمت دیگر به ما عنایت فرموده است. این مقدمه برای ادای شکری بسیار ناچیز در برابر این نعمت‏های بزرگ بود.
اما سنت الهی بر این است که در مقابل این نعمت‏های عظیم، تکالیفی برای انسان‏ها قرار می‏دهد که وجود آن تکالیف هم خود، نعمت دیگری است. یعنی وقتی خداوند نعمت سلامتی و توانمندی عنایت می‌کند، دستور می‏دهد که انسان انفاق کند، زکات و خمس بدهد و همه این دستورات وسیله‏ای است برای این‌که ما تکامل پیدا کنیم. در واقع، حضرت حق ابتدا زمینه و امکان ادای این وظیفه را به عنوان یک نعمت فراهم می‏کند؛ سپس امر می‏کند که این کار را انجام بده؛ برای آنکه ما بدانیم چه چیزی باعث سعادت ماست و از این نعمت چگونه باید استفاده کنیم. ولی کسانی که معرفت کافی ندارند، گمان می‏کنند این امر که نام آن را تکلیف گذارده‌اند، زحمتی است که خدا برای ما درست می‏کند! اما در واقع این‌که می‌فرماید: نماز بخوانید، روزه بگیرید و انفاق کنید، رحمت دیگری است که اگر آن‌ها را تکلیف نفرموده بود ما نمی‏دانستیم چگونه باید تکامل پیدا کنیم، به خدا نزدیک شویم و شایستگی نعمت‏های ابدی او را بیابیم. پس این نعمت‏های دنیا برای این است که از آن‌ها استفاده کنیم، تا لیاقت استفاده از نعمت‏های ابدی را پیدا کنیم. اما تشریع و فرستادن انبیا برای همین است که به ما نشان دهند  چگونه باید از این نعمت‏های فردی و اجتماعی استفاده کنیم، تا لیاقت پیدا کنیم در عالم آخرت در جوار لطف و رحمت الهی برای همیشه سعادتمند شویم. الحمدلله در این زمان، ایرانیان و به خصوص مردم قم، از این نعمت الهی بیش از دیگران بهره‏مند هستند. این‌جا عشّ آل محمد(ص) است، از این‌جاست که علوم و معارف اهل بیت به همه دنیا صادر می‏شود. اراده الهی بر این تعلق گرفته که قم به برکت حضرت معصومه(س) چنین لیاقتی را پیدا کند که مرکز نورافشانی علوم اهل بیت(علیهم السلام) به همه عالم شود که البته این نعمت هم جای شکرگزاری دارد.
اکنون برای ما این مسأله مطرح است که با توجه به این دو بخش از نعمت‏های عظیم الهی، چگونه بهترین استفاده را از این امکانات و از این نعمت‏ها ببریم. همان‌طور که می‏دانیم، فلسفه آفرینش انسان در این عالم، این است که با اعمال اختیاری خود زمینة تکامل خود، یعنی زمینه استفاده از نعمت‏های ابدی و قرب الهی را فراهم کند. اما با این‌که همگی کم و بیش با این مفهوم آشنایی داریم، در عمل همانند هم نیستیم. ما از تاریخ انبیای گذشته اطلاعات چندانی نداریم، جز آنچه در قرآن و روایات معتبر آمده است. اما از زمان رسول خدا(ص) که به دست مبارک او نعمت‏های الهی به تمامیت رسید، اطلاعات بسیاری در اختیار ما است. در طول هزاران سال، خدا به وسیله پیامبران بزرگ، مردم را هدایت کرد؛ اما نفرمود: «أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی» و این نعمت خجسته به دست مبارک رسول خدا و با تعیین امیرالمؤمنین(ع) تمام شد: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی»1، یعنی دیگر نعمت الهی هیچ نقص ندارد.
با این‌که خدای متعال چنین ویژگی را به پیغمبر خاتم عنایت فرمود، اما از همان زمان که هنوز ایشان در قید حیات بودند، زمینه‏ها و زمزمه‏های مخالفت شروع شد و بالاخره در روز رحلت پیغمبر اکرم(ص) خشت اول مخالفت گذاشته شد. سپس سال‏ها در طول این 1400 سال هر روز به نحوی جامعه اسلامی دچار نوسانات، انحرافات، و پیدایش فرقه‏ها، مذاهب و افکار مختلف انحرافی شد که نمونه‏هایی از آن‌ها را در زمان خود نیز می‏بینیم. تا زمان ظهور حضرت حجت‌ نیز همین‌گونه خواهد بود: «وَ لا یَزالُونَ مُخْتَلِفِین»2. همه سعادت خودشان را می‏خواهند.
فرض مورد قبول ما این است که پیغمبر اکرم(ص) راه سعادت را به همة مردم نشان داد و آخرین خشت این بنا را هم که ولایت علی(ع) بود برای آن‌ها بیان کرد؛ یعنی کاستی شریعت کامل شد. ولی با این حال، کسانی از این نعمت استفاده نکرده و نمی‏کنند و ما هم درست استفاده نمی‏کنیم. علت چیست؟ چرا با این‌که می‏دانیم خدا بهترین نعمت‏ها را برای ما فراهم کرده، راه شناخت کمالات برای ما معین شده، بهترین کتاب در دست ماست، به گونه‌ای که کتاب آسمانی هیچ امتی بدون تغییر حفظ نشده و تنها قرآن است که خداوند آن را همان‌طور که نازل شده برای امت اسلام حفظ کرده است و با این‌که صدها نعمت دیگر اختصاص به این امت دارد، ما شکرگزار آن‌ها نیستیم؟ ما همه طالب سعادت هستیم. چه کسی از سعادت گریزان است؟ چه کسی از بهشت می‌گریزد؟ ما بسیاری از مسایل را می‌دانیم، اما عمل نمی‏کنیم. بنای کار بعضی از همان ابتدا بر مخالفت است. بعضی هم در راه، نوساناتی پیدا می‏کنند. ان‌شاءالله ما از کسانی نباشیم که بنایشان بر مخالفت است. الحمدلله این‌گونه نیستیم؛ اما باید بدانیم آن‌طور هم نیستیم که راه درست را مو به مو اجرا کنیم، مرتکب هیچ گناهی نشویم و هیچ تخلفی نکنیم. به راستی چرا گاهی کج‌روی می‏کنیم؟
به نظر می‌رسد منشأ همه این انحرافات، اشتباهات و فتنه‏ها و بلاها دو چیز است. آن‌ها که منحرف و جهنمی می‏شوند، کسانی که به جامعه اسلامی ضرر می‏زنند، حقوق دیگران را غصب می‏کنند و سد راه کمال دیگران می‏شوند، این انحرافاتشان دو علت دارد: نخست، این‌که آن‌ها دقیقاً نمی‏دانند راه صحیح کدام است؛ بلکه می‌پندارند کاری که می‏کنند درست است: «هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»3. در واقع همة ما اهل زیان هستیم: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ»4، انسانی که در زندگی هیچ ضرر نکند کم‌یاب است و آنان همان انبیا و معصومین(ع) هستند. دیگران هم وقتی اشتباه، انحراف یا گناهی مرتکب می‏شوند ضرر می‌کنند؛ اما بعضی افراد ضررشان از همه بیشتر است و به تعبیر قرآن، در زمرة «اخسرین» هستند نه «خاسرین». خاسر یعنی زیانکار و «اخسرین» یعنی زیانکارترین. علت این‌که کسانی خیال می‏کنند به راهی درست می‏روند، ولی اشتباه می‏کنند، این است که: «ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»؛ این اشتباه رفتن نتیجة علاقه به دنیاست؛ یعنی تمام تلاش‏هایشان برای امور دنیاست و چیزی برای آخرت نمی‏ماند؛
همه عمرشان را باخته‌اند و در مقابل، چیزی به دست نیاورده‌اند و با این حال، خیال می‏کنند خیلی هنرمند و زرنگ هستند: «وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً». اما آنچه منشأ این اشتباه‏شان شد همان جهل است. آنان نمی‏فهمند، وگرنه می‌دیدند که چگونه ضرر می‏کنند.
علت دوم انحراف مربوط به گروهی است که می‏دانند راهشان غلط است و هیچ شکی در آن ندارند؛ با این حال، اصرار می‏کنند تا همان راه را بروند. نمونة آشکار این گروه کسانی بودند که برای مقابله با امام حسین(ع) در کربلا جمع شدند. آن‌ها که در اردوگاه سیدالشهداء(ع) بودند نیز خوب راهشان را می‏دانستند و هیچ ابهامی در آن نداشتند. حضرت سیدالشهداء(ع) هم در شب عاشورا جایگاه آنان را در بهشت نشان داد. برای آنان هیچ ابهامی در راه‏شان نبود. شوخی می‏کردند و می‏خندیدند؛ گویی که فردا کارزاری نیست. یکی از آنان به دیگری گفت: من هیچ وقت تو را این‌قدر خندان ندیده بودم! گفت چرا نخندم؛ چه از این بهتر؟ امید داریم که فردا به حضور پیغمبر اکرم(ص) مشرف می‏شویم. همان‌طور که اصحاب سیدالشهداء(ع) راه را می‏دانستند، طرف مقابل هم کاملاً به کار خود واقف بود. از زمان امیرالمؤمنین(ع) تا حاکمیت عبیدالله بن زیاد در کوفه، شرایط تغییر کرده بود و دوره‏های مختلفی پدید آمده بود. در این زمان، فضاحت بنی امیه برای همه ثابت شده بود و پرده از شیطنت‏های معاویه افتاده بود. در دستگاه یزید چیزی برای مخفی کردن وجود نداشت. همه چیز آشکار بود. حاکم جامعه اسلامی شراب می‏خورد و سگ‌بازی می‏کرد!! سپاهیان یزید می‏دانستند که در سپاه مقابل، چه کسانی هستند. عمرسعد که شب عاشورا تا صبح با خود اندیشید که حسین بن علی را بکشم یا نه، می‏دانست حسین کیست، می‏دانست کشتن حسین یعنی چی، و می‏دانست به نفع چه کسی قامت راست کرده است؟ ولی کرد آنچه را نباید می‌کرد. این دیگر جهل نیست؛ چون طرفین به خوبی می‏دانستند چه می‏کنند. این عامل دوم، یک مانع درونی در شخص است که نمی‏گذارد آن‌طور که می‏داند عمل کند و این عامل، همان دلبستگی‏ها و پای‌بندی‌های آدمی است.
انسان می‏داند که باید پرواز کند؛ اما وقتی یک سنگ آسیاب به پایش بسته شده است، چگونه پرواز کند؟ فرض کنید کبوتری می‏خواهد پرواز کند؛ اما طنابی را به پایش بسته‌اند. گاهی خیز برمی‏دارد؛ ولی زمین می‏خورد. سنگ‏هایی که به پای ما بسته می‏شود، مانع از گام نهادن در راهی می‌شود که باید برویم. اگر می‏دانیم باید برویم، ولی برخلاف عقل و علم خود رفتار کنیم و نرویم، دلیلی بر غلبة هواهای نفسانی است. وقتی از همان ابتدا فقط به دنبال چیزهایی رفتیم که از آن‌ها خوشمان می‌آمد، به آن‌ها عادت کردیم و با آن‌ها انس گرفتیم؛ این همان تعلقات قلبی و هواهای نفسانی است و کم کم کار انسان به جایی می‏رسد که همین هوای نفسانی معبود او می‌شود. این بیان قرآن است، نه شعر و خیال‌بافی: «أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه»5، کسی که هوای نفسش را خدای خود قرار می‏دهد، به هر طرف که می‌رود، خواست دلش را در نظر دارد. به جای این‌که بگوید چون خدا گفته، می‏گوید چون دلم می‏خواهد. اگر بگویند مگر خدا نگفته بود، می‌گوید: آری خدا گفت؛ من هم فهمیدم؛ اما دلم می‏خواست این‌گونه رفتار کنم.
این بالاترین عاملی است که سد راه انسان می‏شود، یعنی با این‌که می‏داند راه چیست و چاه کدام است، خودش را در چاه می‏اندازد و از راه منحرف می‏شود و نه تنها خودش منحرف می‏شود؛ بلکه  دیگران را هم منحرف می‏کند و به دنبال خود به بی‌راهه می‏کشاند. مصیبت این‌جاست که به اندازه تعداد افرادی که به دست او گمراه می‏شوند، بر گناهانش افزوده می‏شود. اگر تنها خود گمراه شده بود، گناه یک نفر را داشت؛ اما اگر یک نفر دیگر را گمراه کرد، این خود گناهی دیگر است. و همین‌طور، اگر یک میلیون نفر را منحرف کرد، و به جهنم رهنمون شد، البته همه این عذاب‏ها برای او هم هست: «وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ»6.این آدمیزاد با چنین جثه‌ای کوچک می‏تواند به چنین موقعیتی برسد؛ موقعیتی که معنایش این است که در مقابل خدای متعال می‌ایستد؛ شمشیر بلند می‏کند و می‌گوید: آمده‌ام به جنگ تو! جنگ با خدایی که دست، چشم و جان انسان از اوست.
در قرآن کریم، به نمونه‌ای رسماً به عنوان جنگ با خدا اشاره شده است. البته معنای سایر گنا‏هان نیز جنگ با خداست؛ اما صریحاً دربارة رباخواران می‏گوید: اگر دست از رباخواری برنمی‏دارید، «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّه»7. قرآن، ابتدا در آیات متعددی ربا را مذمت کرده و آن را به صورت‏های مختلف نکوهش می‏کند؛ مانند این که: نفعی برای شما ندارد، مپندارید بر مال‏تان افزوده می‏شود، اشتباه می‏کنید، سعادت خود و جامعه‏تان را آتش می‏زنید، آنچه می‏کارید از بین می‏رود، می‏پوسد و باری برای شما نمی‏دهد. بعد می‌گوید اگر پس از این نصیحت‏ها و راهنمایی‏ها هنوز می‏خواهید ادامه دهید، دیگر اعلان جنگ به خدا بدهید. هم‌چنین دربارة کسانی که در جامعه، عملیات مسلحانه انجام می‏دهند ـ که ظلمی سازمان یافته است ـ می‌فرماید: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَه»8.
در نتیجه، عواملی که موجب انحراف انسان می‌شود، دو چیز است. نخست: این‌که نمی‌داند، و دیگری آن‌که می‏داند ولی نمی‏خواهد، یعنی برای اطاعت خدا انگیزه ندارد؛ بلکه دلبستگی‏های به دنیا و هوس‏های نفسانی مانع او می‌شود. به همین جهت، وقتی انبیاء مبعوث می‏شدند، سرلوحه کلام‏شان یک جمله بود که در قرآن کریم از اکثر انبیاء نقل شده است: «فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَطِیعُونِ»9، تقوا داشته باشید و اطاعت کنید، من فرستاده خدا هستم و می‌گویم راه علاج، کسب تقواست. یعنی اگر انسان بخواهد به وظیفه خود عمل کند، باید بداند چه کار کند و انگیزه و توانایی انجام آن کار را داشته باشد و بتواند روی هوای نفسش پا بگذارد، باید قوه‌ای درونی کسب کند تا بتواند با آن بر هوای نفسانی مقابله کند و بر آن غالب شود و آن قوه، تقواست.
اگر خطیب نماز جمعه در خطبه‌های نماز علاوه بر حمد خداوند، امر به تقوا نکند خطبه‏اش را انجام نداده است. تقوا لفظی است که گفتن آن آسان است؛ اما هم فهمیدن آن و هم عمل کردن به آن، بسیار دشوار است. بسیاری از الفاظ و مفاهیم زیبا، و شعارهای اسلامی و اخلاقی وجود دارد که در جامعه، مفهوم دقیق خود را از دست داده و معانی دیگری به خود گرفته و قدری گل‌آلود شده‌اند. در واقع معنای اصیل مفاهیمی چون: تقوا، صبر و بسیاری از مفاهیم دیگر، این‌گونه که اکنون در ذهن ما است، نیست. وقتی می‏گویند فلان کس انسان باتقوایی است، یعنی از خود مراقبت می‌کند و هوای خود را دارد، در هیچ کاری دخالت نمی‏کند و با احتیاط است. متأسفانه ما می‌پنداریم که تقوا یعنی احتیاط منفی. یعنی این‌که انسان هیچ کار نکند، در انتخابات شرکت نکند، رأی ندهد، نظارت نکند، بر ضد و به نفع کسی حرف نزند؛ یعنی آهسته بیا و آهسته برو، و این همان معنای اصیل یک انسان باتقوا است! مفهوم تقوا برای ما مشتبه شده است. در حالی که لازمة تقوا این است که به واجبات عمل کند؛ یعنی آن‌جایی که باید حرف بزند، سخن بگوید، و آن‌جایی که باید اقدام کند، اقدام نماید. معنای صحیح تقوا این است که انسان به واجبات و وظایفش عمل کند و گناه هم نکند. نه تنها گناه نکند؛ بلکه چیزهایی را هم که احتمال خطر آن را می‏دهد، مرتکب نشود. بنابراین انسان باتقوا کسی است که وظیفه‏اش را درست عمل کند، آن‌جا که در میدان جنگ است، مثل شیر به میدان برود و آن‌جا که باید داد بزند فریاد بکشد، آن‌جایی هم که باید سکوت کند، سکوت کند، طوری که هر چه به او می‏گویند، گویی نمی‏شنود.
بر حسب نقل ـ جدا از این‌که این نقل تا چه اندازه معتبر است، کار به آن‌جا می‏رسد که حضرت زهرا (س) می‌فرمایند: آقا شما این‌جا می‏نشینید تا حق من را ببرند؟ در خانه نشسته‌اید و زانوهایتان را در بغل گرفته‌اید؟ «اشتملت شملة الجنین»10 کجا رفت آن زور بازو؟ حضرت می‌فرماید: زهراجان! این وظیفه است. اگر می‏خواهی گواهی به رسالت باقی باشد، یعنی اگر می‌خواهی اسلام باقی بماند، امروز من باید سکوت کنم. لازمة تقوا همین است که آن‌جا که باید سکوت کند، با همه قدرت لب فرو می‏بندد و هیچ اظهار نمی‏کند، آن‌جا هم که باید حرف بزند، رساتر و بلندتر از همه فریاد می‏زند، آن‌جا هم که باید شمشیر بکشد، شمشیر می‌کشد و با اطمینان خاطر تکلیف خود را انجام می‌دهد.
پس تقوا فقط منفی و سلبی نیست. البته آن‌جایی که وظیفه سکوت است، باید سکوت کرد؛ اما آن‌جایی هم که باید اقدام کرد، حتماً باید اقدام کرد و هیچ ترسی هم نباید داشت: «لا یَخافُونَ فی الله لَوْمَةَ لائِم»11. هر چه دیگران، دوستان و نزدیکان ملامتش کنند که این چه کاری است که می‏کنی، مگر از جانت سیر شده‌ای، چرا آبرویت را حفظ نمی‏کنی، اگر برای خودت دلت نمی‏سوزد دلت برای زن و بچه‏ات بسوزد، می‌گوید: هر چه خدا بخواهد همان است: «لا یَخافُونَ فی الله لَوْمَةَ لائِم»، از هیچ ملامتی نمی‏هراسد. این همان تقواست.
در پرتو تقواست که، اگر نگویم بر همه مشکلات، بر اکثر مشکلات فردی و اجتماعی پیروز می‏شویم. این دوای همه دردهاست؛ زیرا لازمة آن عمل به وظیفه است و وظیفه یعنی آن راهی که خداوند برای سعادت ما قرار داده است. اگر انسان راهی را که خداوند مقرر کرده طی کند به نتیجه می‏رسد. زیرا اگر به نتیجه نمی‏رسید، هیچ‌گاه خدا به گام نهادن در آن دستور نمی‌داد. وقتی خدا می‏فرماید این راه را برو، یعنی برو که به نتیجه برسی. اگر آن راه را شناختم و رفتم، در همین دنیا نیز به نتایجش می‏رسم: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقانا»12. اولین نتیجه تقوا این است که تشخیص حق و باطل آسان می‌شود و ابهام‏ها برطرف می‏شود. گاهی انسان در مسائل درمی‏ماند؛ نمی‌داند راه صحیح کدام است، اما قرآن می‏فرماید: اگر مردم ایمان و تقوا داشته باشند ما برای آن‌ها برکات‏مان را از آسمان و زمین نازل می‏کنیم. آثاری عجیب از تقوا نقل شده است که مجال نقل آن‌ها نیست. کسانی برای من نقل کردند که در زمانی ملخ آمد و مزارعی را از بین برد. در بین همه این مزارع، به اندازه یک چهارگوش دست نخورده و سالم باقی ماند. این زمین برای کسی بود که زکاتش را همیشه می‏داد. به راستی ملخ‏ها از کجا زمین‌های زکات داده را می‏شناسند؟ البته خدا می‏داند و آثار تقوا را در همین دنیا قرار داده است تا ما باور کنیم. بنای اصلی این نیست که پاداش یا مجازات عمل را در این عالم بدهند؛ اما در مواردی خدا آثار عمل را در همین جهان قرار می‌دهد تا ما به خود آییم و قدری بیاندیشیم: «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیر»13، هر بلایی به شما می‏رسد، اثر اعمال خودتان است و این در حالی است که خداوند بسیاری از اعمال را می‌بخشد. اما باید توجه داشته باشیم همه نتیجه اعمال را اینجا به شما نمی‏دهد: «وَ لَوْ یُواخِذُ اللّهُ النّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی ظَهْرِها مِنْ دَابَّة»14. اگر بنا بود خدا اثر هر گناهی را در این عالم بدهد، آن وقت هیچ جنبنده‏ای روی زمین زنده نمی‏ماند: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النّاس»15. اما موارد خاصی است که گویا خداوند نسبت به آن‌ها حساسیت خاصی دارد و نتیجه‏اش را در همین عالم ظاهر می‏کند. هم خوبی‏هایی است که اگر انسان مرتکب شود، اثرش در اینجا ظاهر می‏شود و هم بدی‏هایی است که مکافاتش در همین عالم گریبان آدمی را می‌گیرد. یکی از آن خوبی‌ها احسان به والدین است. اثر خدمت به پدر و مادر در همین عالم ظاهر می‏شود. به عکس،  قطع رحم نیز از چیزهایی است که اثرش در همین عالم ظاهر می‏شود؛ اما این موارد نسبت به آثار اصلی چیزی نیست: «الیوم عمل و لا حساب و غداً حساب و لا عمل»16، یعنی این عالم دنیا جای کار و امتحان است، کلاس درس است، باید درس خواند و امتحان داد؛ اما نتیجه‏اش را روز بعد می‌دهند. برای ما قیامت بسیار دور جلوه می‌کند، در حالی که: «إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً»17. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ»18: تقوا داشته باشید ببینید هر کسی برای فردایش چه کرده است. در این آیه، از قیامت با عنوان «فردا» یاد کرده است. مقیاس‌ها برای خداوند فرق دارد. تمام عالم برای خدا یک روز است. اصل این است که ما در دنیا فقط باید کار کنیم و انتظار پاداش نداشته باشیم؛ ولی خدا از باب لطف، نمونه‏ای از پاداش‏ها را در این عالم می‏دهد تا بدانیم عالم بی‏حساب نیست.
پس علاج مشکلات ما تقواست. اگر تقوا داشته باشیم کاسب کم‌فروشی نمی‏کند، کارمند دیر سرکارش حاضر نمی‌شود، ارباب رجوع را دور سر نمی‏گرداند، امروز و فردا نمی‏کند، برای کاری که باید انجام بدهد و وظیفة اوست رشوه و پول چایی نمی‏خواهد، کسی هم که حقی ندارد برای این‌که ناحق به چیزی برسد رشوه نمی‏دهد. هم‌چنین طبیب به جیب و پول بیماری که به او مراجعه کرده نگاه نمی‏کند. کسی هم که می‏خواهد رأی بدهد منفعت خود را نمی‌بیند؛ بلکه مصلحت اسلام برایش مهم است. هیچ‌گاه از خودش نمی‌پرسد اگر فلانی رئیس جمهور یا نماینده شد مشکلات ما را حل می‏کند یا نه. هیچ‌وقت به خود اجازه نمی‌دهد برای منافع و ملاحظات خود به کسی رأی دهد؛ بلکه در نظر می‌گیرد تا به کسی رأی دهد که برای اسلام و برای مردم نافع باشد، چه برای برای او نفع داشته باشد یا ضرر، فرقی نمی‌کند؛ بلکه ملاک، مصلحت اسلام و مسلمین است. اگر تقوا باشد، فکر انسان این‌گونه است؛ در غیر این صورت آدمی فقط به فکر خود و مصالح خود است و این عین بی‏تقوایی می‏شود. حال می‌خواهد این‌گونه اندیشیدن، برای عالم، جاهل، معلم، دانش آموز، کارگر یا کارفرما باشد. اگر تقوا باشد کارها درست به پیش می‏رود و اگر نباشد همه جا خراب می‌شود.
اما بعد از این‌که فهمیدیم علاج مشکلات ما تقواست و مشکلات ما از بی‏تقوایی است، سؤال اصلی این است که چه کنیم تا تقوا داشته باشیم؟ در ابتدا باید وظایف را درست شناخت. گاهی شیطان کار را مشتبه می‏کند. گاهی انسان خوبی و بدی را نمی‌داند؛ پس باید از کسانی که می‏دانند بپرسد و تحقیق کند تا بداند وظیفه چیست و چه باید کند، حکم خدا و مصلحت اسلام چیست؟ باید بپرسد آن‌جا که مصلحت اقتضا می‌کند، وظیفه‏اش چیست، اما این‌که دلش نمی‏خواهد ملاک نیست. دل را باید رام کرد و مشکل‏ترین کارها این مسأله است. رام کردن دل بسیار مشکل است. آن‌هایی که جوان هستند، تا دیر نشده است قدر خودشان را بدانند که این کار برای آن‌ها آسان‏تر است. در جوانی عادت به هوا‌پرستی هنوز قوی نشده و این ریشه درخت محکم نشده است. به سرعت می‌توان آن را تغییر داد؛ اگر درخت کج هم شده باشد، باز می‌شود با قدری کوشش کم کم آن را به حالت اول بازگرداند و راست گردانید. درخت‏هایی هستند که به علت باد کج شده‌اند یا از همان ابتدا کج نشانده شده‌اند. آن باغبان‏هایی که هنرمند هستند، با وسایلی درخت را می‏بندند و کم کم درخت قامت راست می‏کند. جوان تا جوان است باید مراقب باشد؛ چون وقتی پیر شد و ریشه‏های هوای نفس در دلش قوی شد، دیگر تغییر دادن آن خیلی مشکل است. جوانان قدر خودتان را بدانید؛ زودتر اقدام کنید و نگذارید عشق به دنیا در دل‏تان ریشه دواند. تمرین کنید آنجایی که دل‏تان یعضی چیزها را می‏خواهد، مقداری با آن مخالفت کنید، این امر در جوانی آسان است، اما اگر انسان سال‏ها به کاری عادت کرد، تغییر آن مشکل است. نه این‌که نشود، اما مشکلاتی دارد. جوانی که تازه سر کار رفته است، اگر بخواهد به وظیفه‏اش عمل کند خیلی مشکل نیست. اگر اشتباهی هم بکند، وقتی به او تذکر دهند، توجه پیدا می‌کند و رفتار خود را تصحیح می‌کند. اما مدیری که سال‏ها به جای ساعت 8 ، ساعت 10 صبح در محل کار خود حاضر شده است، بسیار راحت و با کمال آسایش به ارباب رجوعش می‌گوید: برو فردا بیا، فردا برو یک هفته دیگر بیا. اگر یک پست مهمی هم داشته باشد، کسی نیست که به او بگوید بالای چشمت ابروست!
به هر حال، برای کسب تقوا هیچ راهی جز تمرین وجود ندارد. فقط انسان باید تصمیم بگیرد کارش را درست انجام دهد. اما توجه کنید این تصمیم یک دفعه پیش نمی‏رود، انسان باید برنامه‌ریزی داشته باشد و مشخص کند که برای مثال، امروز من سر ساعت 8 باید سرکارم باشم و اگر دیر شد خودم را مؤاخذه کنم؛ نه این‌که اگر 5 دقیقه دیر شد بگویم چیزی نیست، فردا 5 دقیقه زودتر می‌آیم. انسانی که عادت کرده چشمش آزاد باشد و از روی هوس هرجا که می‌رود به این‌طرف و آن‌طرف نگاه می‏کند، اگر قدری چشمش را کنترل کند، با این‌که ممکن است در ابتدا قدری برایش سخت باشد، اما پس از چند روز، ترک نگاه گناه‌آلود برایش شیرین می‌شود، آن وقت است که لذت ترک لذت را می‌چشد. هم‌چنین کسی که عادت کرده بدگویی کند و بی‌مهابا حرف بزند و مسخره کند، باید بداند هر کلمه حرفی که می‌زند باید جوابش را بدهد: «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ»19.دقت کنیم تا رفتاری عادت نشده، به سرعت می‌توان آن را تغییر داد. پس وقتی انسان خواست حرفی بزند؛ در ابتدا تأملی کند و ببیند می‌تواند جوابش را بدهد یا نه. آیا سکوت کردن جایز است یا نه؟ آن‌جایی که باید بگوید و خداوند به گفتن او رضایت دارد، باید بگوید. به جای این‌که فکر کند آیا رفیق من بدش می‏آید یا خوشش می‏آید، ببیند خدا بدش می‏آید یا خوشش می‏آید. بهترین راه، راهی است که حضرت امام (رضوان الله علیه) فرمود و آن این است که انسان متوجه باشد که عالم محضر خداست، خدا بر همه چیز، بر حالات درونی و بر افکار و اندیشه‏های ما احاطه دارد. همه چیز برای او حاضر است و از او نمی‌توان چیزی را مخفی کرد: «یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُون»20. در شب‏های تاریک و در فضای آرام هر آنچه در خاطر شما خطور می‏کند خدا بدان آگاه است. هرچه از خوبی یا بدی در ذهن آدمی مجسم می‌شود، خدا به آن آگاه است و آن را حساب می‌کند. اگر انسان توجه داشته باشد که کسی این امضاء کردن‌ها و نکردن‌های او را می‌بیند، روزی از او حساب خواهد کشید، کلمه کلمه حرفی که می‏زند، می‏شنود و آن را ضبط می‏کند، روزی حساب حرام و حلال یک ریالی را که به دست آورده و خرج می‌کند از او خواهد پرسید، قدری به خود می‌آید. باید این را تمرین کنیم و بدانیم این عالم برای همین است که ما بفهمیم دائماً در حضور خدا هستیم و خدا از اسرار ما آگاه است.
به این داستانی که مرحوم آقای طباطبایی نقل می‏فرمودند توجه کنید: یکی از بستگانش خواب مفصلی مربوط به عالم برزخ دیده بود. در خواب پرسید: حساب کشیدن در آن عالم چگونه است؟ در پاسخ به او گفت: ابوالقاسم! همین را به تو بگویم که آن‌جا مو را از ماست می‏کشند. به او گفت: مگر آن‌جا ائمه به انسان کمک نمی‏کنند؟ گفت: همه کارها دست آن‌هاست: «إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ»21؛ مو را از ماست می‏کشند. اگر انسان باورش باشد که ما به این عالم آمده‌ایم تا دائماً امتحان بدهیم، یعنی چشم‏، گوش، دست، فکر، رفتار، امضاء کردن و امضاء نکردن‏مان، مورد بازخواست است، به‌گونه‌ای دیگر زندگی خواهیم کرد.
چرا از یک امضاء که هم وظیفه تو بود و هم کار بنده خدا راه می‏افتاد، دریغ کردی و کار او را 24 ساعت به تعویق انداختی؟ چه بسا او ضررهایی در ظرف این 24 ساعت متحمل شود که همه آن‌ها به گردن توست و تو باید جواب بدهی. اگر این روحیه باشد همه چیز درست می‌شود. آن‌گاه انسان وجدان آرامی خواهد داشت. شب راحت می‏خوابد و از هیچ کس هم نمی‏ترسد. به نظر دیگران اهمیتی نمی‌دهد؛ چون حسابش با کسی دیگر است.برای مثال، اگر دوستی از شما دعوت کرد تا به خانه‌اش بروید، و در آن‌جا صاحب‌خانه با کمال احترام به شما لطف و محبت کرد، اما بچه‏های همسایه، شما را مسخره کردند؛ آیا ناراحت می‏شوید؟ وقتی صاحب‌خانه با کمال احترام پذیرای شماست، به کودکان اعتنایی نیست. این مثل بسیار ساده‏ای است، ولی ممثل خیلی بالاتر از این است. یک طرف خداست با آن همه عظمت، و طرف دیگر کسانی که هیچ کار از دست‏شان برنمی‏آید و می‌پندارند که قدرت دارند، در صورتی که بدون اراده خدا هیچ کاری نمی‏توانند بکنند. آیا رواست ما خدا را کنار بگذاریم و برای دل‌خوشی آن‌ها کار کنیم؟ حماقت از این بیشتر می‏شود؟ آیا رواست برای این‌که چند کودک نابالغ ما را مسخره نکنند، در سایت‌ها و روزنامه‌ها به نفع ما چیزی بنویسند، خدا را کنار بگذاریم و به وظیفه خود عمل نکنیم؟! آیا این این حماقت نیست؟ چه کسانی این‌گونه می‌اندیشند؟ این عالم خدا دارد؛ خدایی که قدرت بی‌نهایت دارد و همه چیز تحت فرمان اوست و کسی نمی‌تواند بی‏اذن او نفس بکشد. «وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّه»22: مرگ هم بی‏اذن خدا نمی‏شود. «وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُومِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ»23: ایمان هم بی‏اذن خدا نمی‏شود. همه‌چیز در عالم به اراده خداست. پس چرا انسان برای این‌که مبادا چند نفر بچه به او نقد کنند، فحش بدهند و او را مسخره کنند، خدا را نادیده بگیرد؟
پس لازم است از یک سو شناخت‏مان را نسبت به خدا، و از سوی دیگر شناخت‏مان را نسبت به وظایف‏مان افزایش دهیم. باید نسبت به وظیفه خود مطمئن باشیم. اگر تردیدی هست، راه تحقیق باز است تا به یقین برسی و چون دانستی باید آن کنی که خدا می‌خواهد. باید رضایت خدا را در نظر داشت و از غضب او ترسید و نباید در مقابل او به هیچ چیز دیگر اعتنا داشت: «لا یَخافُونَ فی الله لَوْمَةَ لائِم». اگر انسان این‌چنین شد وجدانش هم راحت است و می‌داند که یک قدرت بی‏نهایت هوادار او است.
حضرت ابراهیم(ع) را در منجنیق گذاشتند، چون آنقدر حرارت آتش زیاد بود که کسی نمی‏توانست نزدیک آن برود. به طبع کسانی هم که می‏خواستند ابراهیم در آتش بیاندازند نمی‏توانستند نزدیک بروند. از این رو، ابراهیم را در منجنیق گذاشتند و به سوی آتش پرتاب کردند. همان‌طور که ابراهیم به سوی آتش می‌رفت، جبرئیل به او گفت: یا ابراهیم! آیا با ما کاری داری؟ تصور کنید شخصی از منجنیق رها شده و می‌رود که به آتش بیافتد. در این هنگام ابراهیم در پاسخ جبرئیل می‌گوید: «أمّا الیک، فلا»24؛ به شما نیازی ندارم. گفت: پس از خدا بخواه. گفت: او می‏داند که چه می‏کنم، هر چه صلاح اوست، همان درست است. برای چنین انسانی است که خداوند می‌فرماید: «یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیم»25. وقتی مرد وظیفه شدی، آتش را برایت گلستان می‌کنند. برای ابراهیم آن مصلحت است. آن‌جا که مصلحت چیزی دیگر است، و باید زیر خنجر باشد، سیدالشهداء (ع) سر خویش را تقدیم می‌کند و با کمال تسلیم می‏گوید: «رضاً بقضائک»؛ هر چه تو بخواهی. الگوی مکتب ‏ما این‌ها هستند. این سیاست‌بازی‏ها، جلب قلوب، و افکار و آراء عمومی، فریب و خیمه شب‌بازی است و البته وسایل آزمایش من و شماست: «وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ»26. و این دست خدا است که بر همه آن‌ها مسلط است: «وَ اللّهُ غالِبٌ عَلی أَمْرِه»27؛ شکست برای خداوند معنایی ندارد. باید همه چیز را برای او انجام داد، به دیگران هیچ اعتباری نیست و به قول معروف: دیگران پشمی به کلاه‏شان نیست. صدبار امتحان کرده‌ایم؛ اما باز می‌پنداریم شاید این بار با بقیه فرق داشته باشد! نه عزیز من، اعتماد به غیر خدا اشتباه است. ما اگر کاری می‏کنیم، یا به نفع کسی است یا به ضرر کسی. اگر خدا راضی است آن کار را باید انجام داد؛ ولی اگر خدا راضی نیست، آن کار نباید صورت گیرد. اگر تمام عالم بگویند بکن؛ اما تو که می‌دانی خدا راضی نیست، نباید آن کار را انجام دهی و نباید هم بترسی.
این انقلاب که چنین شگفتی‏هایی را آفرید، برخاسته از چنین روحیه‌ای است که در گروهی از مردم به خصوص در شخص امام (رضوان الله علیه) تجلی داشت. همه این برکات به برکت آن روح بزرگ است. اگر من و شما امروز خوشی و راحتی داریم، در دنیا عزتمندیم و از این‌که ایرانی هستیم افتخار می‌کنیم و سرفرازیم، همگی به برکت وجود امام است. حضرت امام اخلاص داشت و خداوند چنین عزتی را به او داد و اگر مقداری از این عزت نصیب ما شده، از برکت اخلاص او است. ما باید از او یاد بگیریم و تمام تلاش خود را به کار گیریم تا کار را فقط برای رضای خدا انجام دهیم.

وفقنا الله و ایاکم


1 مائده / 3.

2 هود / 118.

3 کهف / 103-104.

4 عصر / 2.

5 فرقان / 43.

6 عنکبوت / 13.

 7 بقره / 279.

8 مائده / 33.

9 آل‌عمران / 50 و ...‌.

10 ر.ک: بحار‌الانوار، ج 29، ص 234.

11 مائده / 54.

12 انفال / 29.

13 شوری / 30.

14 فاطر / 45.

15 روم / 41.

16 نهج‌البلاغه، ص 83، خطبه 42.

17 معارج / 6-7.

18 حشر / 18.

19 ق / 18.

20 بقره / 77.

21 غاشیه / 25-26.

22 آل‌عمران / 145.

23 یونس / 100.

24 مستدرک‌الوسایل، ج 3، ص 303، باب 38.

25 انبیاء / 69.

26 بروج / 20.

27 یوسف / 21.

آدرس: قم _ بلوار محمدامین(ص) _ بلوار جمهوری اسلامی _ مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)
تلفن: 2936020 0251 پست الکترونیک: Info@MesbahYazdi.Org

راز و رمز صلوات

راز و رمز صلوات

آن چه پیش رو دارید گزیده‌ی از سخنان حضرت یت الله علامه مصباح یزدی(دامت برکاته) در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 8/7/87 مطابق با شب بیست و نهم ماه مبارک‌ رمضان 1429 یراد فرموده‌اند. باشد ‌‌تا ین رهنمودها چراغ فروزان راه هدیت و سعادت ما قرار گیرد.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، فِی کُلِّ وَقْتٍ وَ کُلِّ أَوَانٍ وَ عَلَی کُلِّ حَالٍ عَدَدَ مَا صَلَّیْتَ عَلَی مَنْ صَلَّیْتَ عَلَیْهِ، وَ أَضْعَافَ ذَلِکَ کُلِّهِ بِالْأَضْعَافِ الَّتِی لا یُحْصِیهَا غَیْرُکَ، إِنَّکَ فَعَّالٌ لِمَا تُرِیدُ.

این جملات آخرین فراز از حضرت سجاد(ع) در دعی ورود به ماه رمضان است. ترجمه تحت اللفظی‏ آن این است که خدایا بر محمد و آل محمد در هر وقتی، در هر فرصتی و در هر حالی صلوات بفرست، به اندازه آنچه بر همه، صلوات فرستاده‏ای، و بیش از آن به اضعاف آنچه بر دیگران صلوات فرستاده‏ای، اضعافی که غیر از تو کسی نمی‏تواند آنرا شمارش کند؛ إِنَّکَ فَعَّالٌ لِمَا تُرِیدُ، به درستی تو هر کاری بخواهی، می‏توانی انجام دهی و انجام می‌دهی. مضمون صلوات در دعا بسیار فراوان است. صحیفه سجادیه مالامال از صلوات است. در دعاهای دیگر نیز همین گونه است. اما چنین تعبیری بسیار اندک یافت می‌شود. در ین فراز در مقام شمارش صلواتی که از خدا طلب می‏کند، اضعاف صلواتی است که بر همه خلایق و چند برابر آن فرستاده شده است. اضعاف را جز خدا  کسی نمی‏تواند شمارش کند. شبیه آن است که گفته شود عددی به توان بی‏نهایت. با ین وصف اضعاف عددی است که نمی‏شود به هیچ صورت دیگری ترسیم و  تصویر نمود که چقدر است.
درباره صلوات بر اهل بیت(ع) پیش از ین در شرح مناجات شعبانیه که با صلوات شروع می‏شود، مطالبی گفته شده است.
فرستادن صلوات به ین معنا است که از خدا درخواست می‏کنیم تا رحمت خاصی که «صلوات» نامیده شده و ما نمی‏دانیم حقیقت آن چیست، برای پیغمبر مقرر بفرماید. بزرگان دین گفته‏اند صلوات از خدای متعال «رحمت»، از ملائکه «تزکیه» و از مؤمنین «دعا» است. وقتی دعا می‏کنیم، از خداوند می‌خواهیم  تا آن رحمت را خدا بر پیغمبر نازل کند؛ رحمت انواع گوناگونی دارد؛ اما هر رحمتی «صلاة» نیست. «صلاة» تحیّت است، رحمتی است همراه با احترام. ادای احترام و تکریم خاصی است. رحمت شامل موجودات غیرانسانی و غیر ذی‏شعور نیز می‏شود. همه چیز مشمول رحمت خداست؛ حیوانات نیز مشمول رحمت‏های دیگری هستند، رحمت‏هایی که درک می‏کنند؛ اما هیچ کدام اینها «صلاة» نیست. «صلاة» به عنوان تشبیه، یک سلام ویژه‏ است. انسان وقتی به کسی سلام کند، به او احترام می‌گذارد. ادای احترام یک امر اعتباری است. در هر طایفه و قومی، مردم برای خود یک نوع ادای احترام دارند. بعضی کلاه خود را برمی‌دارند یا بعضی دست به سینه می‏گذارند، یا به شکل دیگر. در زبانهای مختلف الفاظ مختلفی نیز بکار می‏برند. اصل کلمه سلام به معنی سلامتی و امنیت است؛ ین که می‌گوییم سلام بر شما، یعنی من امنیت می‏دهم به شما. آنهایی که مؤمن نیز نیستند، و ایمان به خدا ندارند، می‏توانند بگویند سلام؛ منظورشان هم ین است که یعنی از ناحیه من به شما ضرری نمی‏رسد و شما در امان هستید. اما مؤمن وقتی که سلام می‏کند، در واقع معنای آن دعایی است برای سلامتی دو طرف؛ یعنی من از خدا می‏خواهم که شما را سلامت و در امنیت بدارد. بر همین اساس سلام را رحمت خاصی به شمار می‌آورند اما چون به عنوان ادای احترام گفته می‏شود، تحیت نیز به شمار می‌رود. تحیت یعنی «زنده باشید»، و از ریشه‌ی حیات است؛ وقتی به شخصی می‏گویند زنده باشی؛ یعنی من زندگی تو را می‏خواهم، دلم می‏خواهد شما زنده باشید و حیات شما ادامه داشته باشد. سلام نیز یک نوع تحیت است.
سلامِ کامل‌تر، عمیق‏تر و پربارتر به نام «صلاة» نامیده شده است. در فارسی معادل آن را نداریم و می‌‏گوییم درود بر تو. در عربی صلاة تحیت کاملتری از سلام است. هم دلالت بر دوام دارد، هم دلالت بر رتبه بالاتری از تحیت. خداوند متعال می‏فرماید: إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ1 هم خدا و هم فرشتگان بر پیغمبر اکرم صلوات می‏فرستند. البته خدا در جای دیگر نیز فرموده بر مؤمنین نیز صلوات می‌‏فرستیم؛ یعنی مؤمنینی  هستند که لایق احترام خداوند هستند. خدا رحمتی که توأم با احترام هست بر آن‏ها نازل می‏کند. بعد می‏فرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً؛ شما بر پیغمبر هم صلوات بفرستید و هم سلام. در آغاز به نظر می‏رسد که یعنی در مقابل پیغمبر ادای احترام کنید و چون احترام مؤمنین درخواست رحمت از خداست، یعنی شما نیز برای پیغمبر درخواست رحمت بیشتری بکنید. این یک پیش فرضی دارد که هر مؤمنی در هر جا، هر وقت و در هر زمانی، تا عالمی هست و انسانی هست، دعا بکند، ظرفیت این تحیت و این رحمت برای پیغمبر وجود دارد؛ یعنی باز هم می‏شود بر پیغمبر رحمت فرستاد، و از خدا بری او درخواست رحمت نمود. پرسشی که مطرح می‌شود آن است که این درخواست رحمت چه جایگاهی و برای ما چه فایده‏ای دارد؟ چرا به ما دستور داده شده تا صلوات بفرستیم؟ یا پیامبر خدا، فاقد رحمت الهی است که ما بید بری یشان از خداوند رحمت را طلب کنیم؟ در ین جا دو تا سؤال دیگر نیز مطرح می‏شود: یکی اینکه ما می‏توانیم واقعا برای پیغمبر خدمتی نموده و از خدا برای پیغمبر رحمت بخواهیم؟ یا ین درخواست ما بری پیامبر یک نوع خلاف ادب، به شمار نمی‌ید؟ با توجه به اعتقاد ما شیعیان و بر اساس رویات گوناگونی که ما به آن معتقدیم وجود مقدس پیغمبر اکرم و ائمه اطهار صلوات الله علیهم اجمعین و فاطمه زهرا سلام الله علیها واسطه‌ی نزول فیض برای مخلوقات هستند. به ویژه تعبیراتی که در زیارت جامعه کبیره است. البته منحصر به جامعه کبیره نیست؛ در زیارتهای دیگر نیز هم‌چون در زیارت آل یاسین، مخصوصا آل یاسین کبیر، مضامینی شبیه ین مطلب و یا شاید فاخرتر از آن نیز یافت ‏شود؛ فَمَا شَیْءٌ مِنَّا إِلَّا وَ أَنْتُمْ لَهُ السَّبَبُ وَ إِلَیْهِ السَّبِیل2 چیزی و خیری از ما بوجود نمی‏آید، مگر اینکه سبب آن شما هستید. در زیارت جامعه کبیره ین موضوع فراوان ذکر شده است . بِکُمْ یُمْسِکُ السَّمَاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلَّا بِإِذْنِهِ، به واسطه شما (اهل بیت‌(ع)) است که خدای متعال آسمان را نگه می‏دارد تا روی زمین سقوط نکند بِکُمْ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ؛ بِکُمْ یُنَفِّسُ الْهَمَّ وَ یَکْشِفُ الضُّر؛ غصه‏ها را به واسطه شما اهل بیت(ع) برطرف می‌‏کند، دعاها را به واسطه شما مستجاب می‏کند. در بعضی روایات تعبیرات بیشتر و آشکار‌تری وجود دارد در اینکه اهل بیت(ع) تنها برای زمان خود و مابعد خود نیستند؛ بلکه پیش از حیات مادی نیز آن‌ها وساطت داشته‌اند. در  ین‌باره در زیارت جامعه آمده است: خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ حَتَّی مَنَّ عَلَیْنَا بِکُمْ؛ در ادامه ین زیارت می‌فرمید: وَ جَعَلَ صَلَوَاتِنَا عَلَیْکُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلَایَتِکُمْ طِیباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأَنْفُسِنَا وَ تَزْکِیَةً لَنَا وَ کَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا. پرسش دیگری که مطرح می‌شود ین است که اگر آنها واسطه فیض الهی هستند و دیگران به واسطه آنها خلق شده و به واسطه آنها روزی داده می‏شود، آنوقت چرا بید ما برای آنها دعا کنیم؟ اگر دعایی از ما برمی‏آید کار خیریست، که سبب و علت این کار خیر آنها هستند، آنوقت ما برای خود آنها چگونه دعا کنیم؟ یا با دعا کردن ما واسطه فیض بری آن‌ها می‌شویم؟
مؤمنین همان گونه که اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین، شیعیان را تعریف کردند، اهل تسلیم هستند و می‏گویند: «وقتی پیغمبر اکرم و ائمه اطهار(ع) مطلبی را  فرموده‌اند، به یقین درست است و ما نیز تسلیم آن هستیم؛ اگر چه معنی آن مطلب را درست نمی‌دانیم. اما مطمئن هستیم حقیقت آن مطلب با خود آنان است.» قرآن نیز از چنین منطقی طرفداری می‏کند: وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا3؛ هر چه خدا و پیغمبر گفته‏اند، درست است. ما حقیقت آن را نمیفهمیم. هم آن سخنی که گفته‏اند، آنان واسطه فیض هستند، درست است؛ و هم سخنی که گفته‏اند بری آنان صلوات بفرستید.
فهم ما درباره انسان و وجود انسان صرف‌نظر از آموزه‌هی انبیاء صلوات الله علیهم اجمعین آن است که انسان پدیده‌ی مادی است که نطفه ‏او منعقد ‏شده و در رحم مادر رشد می‏کند. سپس به صورت جنین متولد ‏شده و چندی در این فضا رشد می‏کند. بعد از آن دوران ضعف شروع می‏شود، پیری و فرسودگی، و سرانجام می‏میرد و نابود می‏شود. ما وجود انسان را این گونه می‏دانیم؛ از نطفه شروع و تا مرگ ختم می‏شود. وقتی که بدن انسان در خاک متلاشی شده و اثری از آن نباشد، دیگر زندگی انسان تمام می‌شود. این درک ابتدایی ما از وجود یک انسان است. این معنا درباره همه انبیاء و اولیاء نیز صادق است. البته متلاشی شدن بدن شامل همه انسان‏ها نمی‏شود. گاهی دیده ‏شده، بدن بعضی از مؤمنین بعد از صدها سال سالم مانده و متلاشی نشده است. ین پرسش که سرآغاز و سرانجام خلقت و مبداء و مقصدانسان کجاست بری اولین بار به وسیله انبیاء مطرح شده است. در حقیقت نخستین استدلال‌ها و براهین هدف خلقت را انبیاء به بشر آموزش و تعلیم دادند و سپس حکیمان و فیلسوفان الهی آن را پرورانده و گسترانیدند. اگر چه ممکن است علاوه بر انبیا انسان‏های فهیمی نیز متوجه این مطلب شدند که غیر از بدن یک امر دیگری نیز در انسان وجود دارد و آن «روح» انسان است. هنوز بعد از هزاران سال بحثها و تحقیقات، و کشمکش‏های فراونی درباره حقیقت روح وجود دارد. از کجا بشر ابتدا متوجه شده است که چنین چیزی وجود دارد دقیقاً مشخص نیست. اما با یقین می‌شود گفت انبیاء روی این مسئله تکیه کرده‏اند. و به ویژه وقتی آنان مسئله معاد را مطرح نمودند، معاد مبتنی بر روح بوده و بر اساس آن روح پس ازمرگ به بدن انسان دوباره باز می‌گردد. وقتی می‏گوییم انسان در آخرت پاداش داده می‏شود، چیزی باید وجود داشته باشد تا آن پاداش یا کیفر را درک کند.
با الهامی که از دین گرفته می‌شود و نیز با براهین عقلی اثبات می‏شود که یک امر دیگری در انسان، به نام «روح» وجود دارد که پس از مرگ باقی می‏ماند. خود این روح از چه وقت پیدا شده و چه ارتباطی با بدن دارد، هنوز به طور قطعی معلوم نیست. در بین صاحبنظران نیز هنوز در این زمینه اختلاف وجود دارد که روح از چه زمانی پیدا می‏شود؟ قبل از وجود بدن روح وجود دارد، یا روح و بدن، با هم خلق می‏شود؟ آیا بعد از اینکه چهار ماه از منعقد شدن نطفه گذشت، خدا روح را در او خلق می‏کند، یا به شکل دیگری است؟ آن چه همه ادیان و همه حکمای الهی بر آن، اتفاق نظر دارند آن است که با مرگ، روح نابود نمی‏شود. و همه ادیان آسمانی می‏گویند: در روز قیامت روح به بدن باز می‏گردد و دوباره انسان زنده ‏شده و حیات ابدی خواهد داشت. ما برای انسانهای عادی، و سایر انسانهایی که می‏شناسیم، با معرفتی که از دین و عقل سرچشمه می‏گیرد، دو مرحله وجودی را پذیرفته‌یم. همه ما معتقدیم که عذاب شب اول قبر و سؤال نکیر و منکر و عذاب برزخ و در مقابل روح و ریحان و نعمتهایی که خدای متعال در عالم برزخ به اولیاء می‏دهد، وجود دارد، اما امر دیگری برای انسان بیش از این دو نمی‏شناسیم. آن روح نیز چیزی است که بدن را تدبیر می‏کند و سپس به نحوی از بدن جدا می‏شود، اللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها4؛ خدا روح را می‏گیرد؛ تا این مرحله بری همه انسانها دو نشئه، دو وجود، دو مرتبه، یا دو مرحله وجود دارد، یکی بدن، یکی روح. اما چیز دیگری برای انسانهای عادی سراغ نداریم. در روایات غیر از آن چه درباره ابدان انبیاء و اولیاء ذکر شده چیزهای دیگری وارد شده که نامأنوس‏تر از اینهاست. ما بدن را می‏شناسیم، روح‏ را نیز می‏فهمیم، آن‌ها شبیه روحی که ما داریم را دارند، بلکه کامل‏تر، عالی‏تر و شریف‏تر از آن. بدن آنان نیز از اول به صورت طفلی متولد شده و شیر خورده و بزرگ شدند. ین گونه  نیست که روح پیغمبر از آغاز که به بدن تعلق می‏گیرد، داری همان مراتب و کمالاتی باشد که در هنگام نبوت آن‌ها را داشته است. روح چون تعلق به بدن دارد، در سایه ین تعلق، تکامل و تحول پیدا می‏کند. در روایات چیز دیگری هم گفته شده است که با این دو نشئه حل نمی‏شود. این که خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً یا أَوَّلُ شَیْءٍ خَلَقَ اللَّهُ... نُورُ نَبِیِّک5 این چیز دیگریست؛ یا ین که وقتی حضرت آدم(ع) خلق شد، در کنگره عرش یا در ستون‌هی عرش، انوار و اسماء اهل بیت(ع) را دید. هنوز نه بدنی از آنها وجود پیدا کرده و نه روحی که متعلق به بدن و مدبّر بدن است پدید آمده است. بعضی می‏گویند این نور همان روح است. و این از باب آن روایاتی است که می‌فرمید روح قبل از بدن خلق شد. این‏که می‏گویند: أَوَّلُ شَیْءٍ خَلَقَ اللَّهُ... نُورُ نَبِیِّک یعنی روح نَبِیِّک. ولی ین مسئله با خصوصیاتی که برای «نور» ذکر شده و در عین حال با خصوصیات روح، متفاوت است.
وقتی می‏گوییم پیغمبر اکرم(ص) در فلان زمان متولد شد و در فلان زمان از دنیا رفت، روح یا نور یا بدن یشان را می‏گوییم؟ مسلما این عوارضی که برای تولد و وفات و تحولات آن است، برای بدن است؛ خواب و بیداری و مرگ و حیات. روح ویژگیهایی دارد که، که همه ارواح انسان‏ها آن را دارند و آن این است که بعد از بدن نیز باقی می‏ماند و تابع بدن نیست. روح یک نوع استقلال از بدن می‏تواند پیدا کند، یا از اول نیز استقلال دارد. اما نور آنها یعنی چه؟ در روایاتی که اهل سنت هم نقل کرده‏اند، ابتدا خدای متعال از نور عظمت خود نور پیغمبر(ص) و علی(ع) را آفرید. در کتابهای اهل سنت نیز ین رویت وجود دارد. که این دو، در آغاز خلقت با هم اتحاد داشتند، سپس انشقاق پیدا کرده و تا زمان پیدایش بدن و روح متعلق به ماده این انشعابات و انشقاقات ادامه داشت6. آن چه که در بررسی ین مسیل یافت می‌شود آن است که امور دیگری نیز وجود دارد که از فهم ما دور است و آنهم مرتبه و نشئه‏ای از وجود است، که مخصوص کاملین و اولیاء خدا است.
این وساطتی که ما به انبیاء و معصومین صلوات الله علیهم اجمعین نسبت می‏دهیم این وساطت در بدن نیست؛ برای اینکه بدنشان در یک زمان خاصی متولد شد و در یک زمان خاصی نیز از دنیا رفت. این بدنی که نطفه آن در یک زمان خاصی منعقد شده،  چه گونه واسطه فیض برای پدر و برای اجداد خود یا برای خود حضرت آدم(ع) بوده است؟ پس این وساطت مسلما برای بدن نیست. یا بری روح است، اگر روح یک موجودی باشد که قبل از بدن وجود دارد و با آن نوری که در روایات ذکر شده وحدتی یا اتحادی دارد. اما اگر این را نپذیرفتیم و گفتیم روح آن مرتبه‏ای است که تعلق به بدن دارد و تدبیر بدن می‏کند و باز برمی‏گردد به بدن و چه بسا قبل از اینکه بدن مستعد بشود، روحی نبود و هنوز خدا روحی در انسان ندمیده بود، پیدایش آن با همان نفخ روح است و نفخ روح در جنینی است که شکل گرفته و خدا در او روح را می‏دمد. پس جلوتر از آن چیزی به نام روح نیست که بگوییم واسطه در فیض برای سایر حقایق است. وساطت در فیض یعنی آن وساطتی که به معنای واسطه در وجود است، به اصطلاح فلسفی، فاعل مابه الوجود، مجرای فیض است که این مخصوص انوار ائمه معصومین است؛ بر همین اساس می‏فرماید از نور او بهشت را آفرید و از نور آن دیگری ملائکه، لوح و قلم و فرشتگان را آفرید7. در این جا منظور ین نیست که از بدن پیغمبر اکرم(ص) یا از روح متعلق به بدن یشان فرشتگان را خلق کرد. در بعضی روایات آمده است که حتی فرشتگان در یک مقامی نسبت به اهل بیت(ع) نوعی شاگردی داشتند. رُوحُ الْقُدُسِ فِی جِنَانِ الصَّاقُورَةِ ذَاقَ مِنْ حَدَائِقِنَا الْبَاکُورَة8؛  فرشته‌ی روح الامین خیلی پیش از انسانها و خلقت حضرت آدم وجود داشته و خدا به او تعلیم کرده بود آنچه را که باید بداند. بدن ائمه معصومین(ع)، در آن زمان نبوده که به جبرئیل چیزی یاد بدهند؛ آن روحی هم که با بدن کار می‏کند، آن نیز وجود نداشته یا فعالیت نداشته است. پس این یک تعلیم و تعلم دیگر و  یک نوع دیگر آن‌ است که بری مقام نورانیت اهل بیت(ع) است.
اگر ما این را تصویر صحیحی دانستیم که ما انسان‏های عادی دو مرتبه و دو نشئه وجودی داریم: یک نشئه روحی و یک نشئه بدنی؛ و پذیرفتیم که می‏شود انسان‏های کاملی وجود داشته باشند که سه نشئه وجودی دارند، مشکل حل خواهد شد. اگر ین سه نشئه را تصور کردیم، این وساطت‏های تکوینی مربوط به آن مقام نورانیت است. دیگر چیزی از این عالم به آنجا اضافه نمی‏شود. هر چه در این عالم وجود دارد، از آنجا نازل می‏شود. دیگر از اینجا چیزی برنمی‏گردد به آنجا، آنجا را اضافه کند. همه آنچه در این عالم است شعاعی است از آن نور. دیگر نمی‏تواند اینجا چیزی برای آن نور بیافزاید؛ خود پرتویی از آن نور است. آن نوری که واسطه در فیض برای همه موجودات است. اما ین که ما با دعا یا عبادات خود، کاری کنیم تا آن نور اضافه بشود؛ یعنی ما واسطه بشویم، در اضافه شدن نور برای پیغمبر(ص)؛ این فرض معقولی ندارد. این همان اشکال دوری است که عرض کردم، حالا اگر دور حقیقی هم نباشد، شبیه دور است.
واسطه در فیض معنای دیگری نیز دارد که مقداری اعتباری‏تر است؛ غیر از مرتبه تکوینی است که عرض کردم. وقتی مؤمنی در میان جمعیتی دعا کند، خدا به برکت دعای او به دیگران هم رحم می‏کند؛ مؤمنی، تائبی اگر در میان گروهی برای نزول باران دعا بکند، خدا بواسطه دعای او بر دیگران نیز باران نازل می‏کند؛ حتی اگر کسی بری خدا محزون باشد حزن آخرتی داشته باشد و غم خدایی داشته باشد، خدا به واسطه حزنِ او، بر دیگران ترحم می‏کند. اینها در فرهنگ ما شناخته شده است. این نیز یک نوع واسطه است؛ البته این واسطه حقیقی ما به الوجود نیست؛ این شبیه اِعداد است؛ شبیه علت اعدادی است؛ والاّ علت ایجادی نیست. این معنا که خدا به برکت و به واسطه شخصی به دیگران رحمت کند، این در مرتبه روح نیز تصور دارد. آن مرتبه تکوینی که واسطه در فیض برای همه موجودات باشد حقیقتاً، و به اصطلاح فلسفی فاعل ما به الوجود باشد، آن فقط در مرتبه نورانیت معنی دارد. اما اینکه خدا به واسطه رحمتی که بر اهل بیت(ع) نازل می‏کند، دیگران را هم مشمول رحمت قرار می‏دهد؛ به خاطر ارتباطی است که با آنها دارند. شعاعی از محبت آنها در دل اینها تابیده و به واسطه این ارتباطات روحی که با اهل بیت(ع) دارند، رحمتی بر آنها نازل می‏شود. نوری که بر قلب مقدس ولی عصر ارواحناه لتراب مقدمه الفداء می‏تابد، از آن‏جا انعکاس پیدا می‏کند و به قلب مؤمنین خالص می‌تابد. ین تعجب ندارد9. آن نور اصالتا به قلب مقدس امام زمان(عج) می‏تابد؛ اما هم چون  نوری که به آینه می‏تابد، انعکاس پیدا می‏کند. آن کسانی که با آن آینه ارتباط و سنخیت و اتصالی دارند به آنان نیز می‏تابد. اگر  سید ابن طاووس رضوان الله علیه می‏گوید: «من شب قدر را درک کردم و از آن عنایاتی که به ولی امر سلام الله علیه نازل می‏شد، بهره‏ای نصیب من شد» تکذیب نکنید. این محال نیست. آن کسی که آنقدر پاک شد که از خود دیگر هیچ ندارد و همه امور و آنچه بری خود بود را برای دین، خدا و اهل بیت(ع) تقدیم کرد  و در همه هستی شأنی برای خود قائل نشد، این در حقیقت  هم چون ینه شده و هر نوری که بر آن قلب مقدس بتابد، در او نیز انعکاس پیدا می‏کند.
 نه تنها اهل بیت(ع) وساطت دارند، بعضی از اولیاء دیگر خدا نیز واسطه هستند و خدا به برکت آنان بلاها را از مردم دفع و رحمت‏هایی نازل می‏کند. اگر گفتند که قم در معرض زلزله بود و به برکت حضرت معصومه سلام الله علیها زلزله از قم برداشته شد، تعجب نکنید، نگویید دروغ است. آنقدر این بانوی بزرگوار در نزد خدا عزیز است، که یک دعا و عنایت یشان کافی است که همه ما را آمرزیده و دعاهای همه ما را مستجاب کند. عقل ما نمی‏رسد که اینها چه انواری هستند و چه مقامی پیش خدا دارند. به این معنا وساطت فیض درباره ارواح نیز صادق است؛ آن وساطت فیضی که بری همه موجودات است و همه چیز از شعاع آنها آفریده شده است آن برای مقام نورانی آنان است، که ما درست نمی‏فهمیم یعنی چه؛ همین است که می‏گوییم «نور». کما اینکه خدا نیز وقتی می‏خواهد خود را معرفی کند می‏گوید: اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ10؛ دیگر بیشتر از این عقل ما نمی‏رسد که نور چیست؛ چیزی پاک‏تر، منزه‏تر، شریف‏تر، مقدس‏تر از نور نمی‏شناسیم. آن «نور» که خود خداست، بعد می‏فرماید: مَثَلُ نُورِهِ، «نور» یک مضافی است به یک مضاف‏الیه، مضاف‏الیه آن «اللّه» است که نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ در مورد خود قرآن و پیامبر اکرم و ائمه معصومین ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ نیز تعبیر «نور» آمده است، خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً؛ ما نمی‏توانیم بفهمیم آن چه وجود و چه سنخی است، نباید هم چنین توقعی داشته باشیم؛ اما همین که به ما یاد داده‏اند که این اندازه را بگوییم ما تشکر می‏کنیم و خدا را سپاس می‏گزاریم که این اندازه از معارف اهل بیت(ع)، سهم ما شده تا بدانیم یک نوری است که بری ذات خدای متعال است، و یک نور مخلوق خداست. آن نور مراتب نازل‏تری دارد، که تکثر پیدا می‏کند در وجود حضرات معصومین ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ و از آن نور شعاعی در دل‏های مستعد و شیعیان خالص و راستین نیز می‏تابد.

رزقنا الله و ایاکم ان‏شاء الله.


1. احزاب / 56.

2. بحارالأنوار، ج 99، ص 92، باب 7، «زیارة الإمام المستتر عن الأبصار».

3. آل‏عمران / 7.

4. زمر / 42.

5. بحارالأنوار، ج 15، ص 24، باب 1.

6. أحمد بن حنبل، فضائل الصحابة، ص 205 المخطوط؛ «کُنْتُ أَنَا وَ عَلیٌّ نُورا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ بِأَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ عامٍ، فَلَمّا خَلَقَ اللّهُ تَعالی آدَمَ قَسَّمَ ذلِکَ النُّورَ جُزْئَیْنَ فَجُزْءٌ أَنَا وَ جُزْءٌ عَلیّ»

7. ر.ک: بحارالأنوار، ج 36، ص 73، باب 37، «أنه? المؤذن بین الجنة و النار».

8. بحارالأنوار، ج 26، ص 264، باب 5، «جوامع مناقبهم و فضائلهم ع».

9. ر.ک: الکافی، ج 1، ص 194، باب «أن الأئمة ع نور الله عز و جل»؛ «لَنُورُ الْإِمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُؤمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ یُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤمِنِین».

10. نور / 35.