باران رحمت

مجله فرهنگی مذهبی

باران رحمت

مجله فرهنگی مذهبی

متن جلسه اخلاق- مورخ 12/03/1389

باسمه تعالی

باسمه تعالی

متن جلسه اخلاق- مورخ  12/03/1389

 

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیموَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ الْعَلَمِین

وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«إِنَّ الْغَیْرَةَ مِنَ الْإِیمَانِ[1]» همانا غیرت از آثار ایمان است.

مروری بر مباحث جلسه گذشته 

بحث ما راجع به تربیت به معنای روش رفتاری و گفتاری دادن به غیر بود. درباره­ی روش دادن گفتیم محیط­هایی که انسان در آنها ساخته می­شود و روش می­گیرد، ابتدا محیط خانوادگی است. لذا بحث را در این محیط مطرح کردیم و گفتیم فرزند از پدر و مادر - هم در بعد دیداری­، شنیداری­، گفتاری و کرداری - روش می­گیرد و بالاخره جلسه گذشته بحث ما به اینجا رسید که تربیت از ظاهر شروع می­شود و بعد به باطن رخنه می­کند.

اولین عامل موثر در تربیت، رابطه شخصی است

چند مطلب را می­خواهم در باب تربیت و عواملی که در آن مدخلیت دارند عرض بکنم که قبلا هم به آن­ها اشاره شده بود، ولی من الآن می­خواهم یک مقدار بیشتر توضیح بدهم. اولین عامل که در تربیت مؤثر است، عامل رابطه شخص با شخص است. اینکه محیط خانوادگی را مطرح کردم، به دلیل این بود که در این محیط رابطه اشخاص تنگاتنگ است؛ محدود به گاهی اوقات نیست. شبانه­روزی است و تقریباً در همه حالات است. این رابطه است که هم به انسان روش می­دهد و هم باعث می­شود که طرف مقابل روش بگیرد. رابطه­ی تنگاتنگ میان اشخاص این اقتضا را دارد. به خصوص که فرزند هم سریع می­گیرد و هم عمیق.

رابطه تنگاتنگ مخصوص خانواده نیست

لذا اگر ما بحث را دائرمدار رابطه تنگاتنگ خصوص رابطه پدر و مادر با فرزند قرار بدهیم و آن را فقط متمرکز در این کنیم، درست نیست. این رابطه تنگاتنگ، هرچند که معمولاً در روابط خانوادگی هست، اما گاهی اوقات دایره­اش یک مقدار وسیع­تر می­شود. مسئله به طور غالب، خویشاوندی است - نزدیکان مثل خواهر، برادر و ...- ولی ممکن است نسبت به کسانی که از نظر نَسَب با انسان رابطه­ای ندارند نیز مطرح باشد. یعنی این نوع رابطه­ی موثر در تربیت، درباره تمام کسانی است که انسان در زندگی با آن­ها آمیخته باشد و یک نوع آمیختگی داشته باشد. این­ها هم از نظر تربیت، همین حکم را دارند.

لذا گفتیم اصلا انبیاء بعثتشان برای روش دادن و آموختن روش اخلاقی به بشر بوده است؛ چه در بعد انسانی و چه در بُعد الهی­شان. پیغمبر اکرم وقتی به رسالت مبعوث شد فرمود: « بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ[2]» من برای تمام کردن مکارم اخلاق مبعوث شدم.

انسان اول نسبت به نزدیکان مسئولیت تربیتی دارد

خداوند خطاب به پیغمبر می­گوید: «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ[3]» و اقوام نزدیکت را انذار بده!

اول خویشاوندانت را انذار بده. البته خویشاوندان نزدیک، آنها مقدم­اند. ماده عشیره از نظر لغت «عشرت» است، معاشرت از عشرت است. یعنی معاشرت نوعی ارتباط زیاد و آمیختگی با یکدیگر است. لذا عشیره که گفته می­شود، از همین باب است و مسئله خانواده را مطرح می­فرماید. لغت عشیره را هم که به کار می­گیرد، معنایش آن است که از نظر خانوادگی آن­هایی را که با تو رابطه تنگاتنگ دارند را انذار بده! حتی قید أقربین را هم می­گذارد، که اشاره به نزدیکان دارد.

دایره تربیتی مومن: خانواده، نزدیکان و همسایه­ها

لذا در باب تربیت آنچه را که می­توان به عنوان عامل ابتدایی معرفی کرد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که این عامل موجب می­شود که شخص به دیگری روش بدهد و شخص دیگر از او روش بگیرد. در یک روایتی از امام صادق (علیه السلام) دارد که حضرت فرمودند: « لَا یَزَالُ الْمُؤْمِنُ یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْعِلْمَ وَ الْأَدَبَ الصَّالِحَ حَتَّى یُدْخِلَهُمُ الْجَنَّةَ [جَمِیعاً][4]»

مؤمن همیشه اینگونه است که برای خانواده­ و اهل بیتش، علم و ادب صالح و شایسته، به میراث می­گذارد تا اینکه آنها را به بهشت می­برد.[5] «حَتَّى لَا یَفْقِدَ فِیهَا مِنْهُمْ صَغِیراً وَ لَا کَبِیراً وَ لَا خَادِماً وَ لَا جَاراً»

به طوری که وقتی در  بهشت رفت، هیچ کدام از این­ها را مفقود نمی­بیند. همه آن­هایی  که تربیتشان کرده است، هستند؛ کوچکشان هست، بزرگشان هست. بعد می­گوید «وَ لا خادِماً» این را اضافه می­گوید، حتی خدمتکاری را که رابطه تنگاتنگ و روزانه با او داشت و در متن زندگی او بود نیز همراه او هست. «وَ لا جاراً» حتی همسایه­های او هم، بواسطه تربیت او و ارثی که برای آنها گذاشته است، در بهشت هستند.

همسایگی در گذشته با روابط نزدیک همراه بود

من حالا یک نکته­ای را اینجا به آن اشاره کنم. سابق بر این، مسئله همسایگی، یک مسئله مهمی بوده است. چون رابطه­ها خیلی تنگاتنگ بود. ما هم در اسلام بسیار نسبت به همسایه سفارش داریم. مثل الآن نبود که همسایه، همسایه­اش را نمی­شناسد که اصلاً کیست! ما عجب مسلمانی هستیم! در آن موقع این روایت­ها صادر شده است. در آن موقع، همسایگی معنا داشته؛ از نظر بعد معنوی، اخلاقی، انسانی. فکر نکنید، این حرف ها تَعبُّد است. انسانیت اقتضا دارد که رابطه ها اینگونه باشد. یک رابطه تنگاتنگ میان همسایه­ها بوده است. هر روز این­ها با هم برخورد داشتند؛ برخورد روزانه. بعد رفت و آمد داشتند و ... این­ها همه گویای این مسئله است که این رابطه تنگاتنگ، نقش سازندگی دارد.

قبلاً هم گفتم: غالباً این رابطه در خانواده هست! تعبیر به غالب می­کردم که در رابطه میان پدر و مادر با فرزند، آنچه که در روش دادن و روش گرفتن، نقش دارد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که هم نقش سازندگی دارد، هم تخریبی و غالباً در خانواده هست.

 

گناهکاران، خود، خانواده، دوستان و همسایگان خود را به جهنم می­برند.

بقیه روایت را می­خوانم «وَ لَا یَزَالُ الْعَبْدُ الْعَاصِی یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْأَدَبَ السَّیِّئَ[6]»

بنده گناهکار همیشه روش زشت، به میراث می­گذارد. در قسمت اول روایت «مؤمن» آمده بود، اینجا در مقابل می­فرماید: «عاصی». یعنی آن کسی که مهار شرع سرش نمی­شود و افسار گسیخته است. من همه این­ها را قبلاً معنا کردم، دوباره توضیح نمی­دهم. «حَتَّی یُدخِلَهُم النّارَ جَمیعاً» اینقدر این روش بد می­دهد و آن­ها هم یاد می­گیرند، که همه آن­ها را به جهنم می­برد. «حَتَّی لا یَفقِدَ فیها مِنهُم صَغیراً و لا کَبیراً و لا خادِماً و لا جاراً» تا آنجا که هیچ یک از خانواده و عیال و همسایگانش را مفقود نمی­یابد. آنقدر روی خانواده­اش، خدمتکارش و همسایه­اش اثر سوء و زشت می­گذارد که هم­شان وارد جهنم می­شوند. در تربیت آنچه که هسته مرکزی است، رابطه تنگاتنگ است.

در تربیت نسبت خانوادگی موضوعیت ندارد

لذا ما آمدیم گفتیم اولین محیط، محیط خانوادگی است. اما چون آنکه نقش اساسی دارد مسئله رابطه است  و نَسب مدخلیت ندارد، بایدد انست که این بحث در محیط­های بعدی - آموزشی، شغلی، رفاقتی- هم همین­ عواملی را که می­گویم محوریت پیدا می­کند.

عامل دوم در تربیت: محبت

عامل دوم، عامل محبت است. اصلاً بحث ما پیرامون غیرت بود که از محبت ناشی می­شود، و از اینجا شروع  کردیم که رابطه پدر و مادر با فرزند، رابطه تنگاتنگ همراه با چاشنی محبت است؛ آنهم محبت قوی. کمی جلوتر برویم. سوال اساسی اینجاست که خودِ این محبت - که از شئون قلب و دل است- با چه چیزی حاصل می­شود؟ با احسان. لذا ما در بحث تربیت یک عامل را به عنوان عامل احسان مطرح می­کنیم که در باب روش گرفتن نقش اساسی دارد. در پذیرش روش ها نقش دارد. یعنی اگر مربی به مربایش احسان بکند، پذیرش­ او قوی می­شود.

احسان جلب محبت می­کند

لذا یکی از مسائلی که در باب تربیت مطرح است - حتی نسبت به رابطه پدر و مادر و فرزند هم همین است- آن چیزی که جلب محبت می­کند و نقش سازنده دارد، احسان است. یعنی عامل احسان از عواملی است که در باب تربیت نقش اساسی دارد. چون قلوب را جذب می­کند. ما روایات متعدده­ای هم در این باب داریم که من به بعضی از آن­ها اشاره می­کنم. این روایت از پیغمبر اکرم است که حضرت فرمودند: «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَیْهَا[7]» دل­ها بر حب کسی که به او محبت بکند، آمیخته است.

علی (علیه السلام) که تعبیرات زیادی دارند «بِالإحسَانِ تُملَکُ القُلُوبُ[8]» با نیکی دلها بدست می­آیند.

«کَم مِن إنسَانٍ اِستَعبَدَهُ إحسَانٌ[9]» چه بسیارند انسانهایی که بنده­ی نیکی شده­اند.

«سَبَبُ المَحَبَّةِ أَلإِحسان[10]» سبب محبت نیکوکاری ا­ست.

اصلاً یک جایی دارد به اینکه می­فرماید: «أَلإِحسانُ مَحَبَّةٌ[11]» احسان همان محبت است.

در اینجا حضرت هوهویت (این همانی) درست می­کند. مسئله این است که عامل «رابطه تنگاتنگ» و «احسانی» هستند که در باب روش دادن و روش گرفتن - که اسم آن را ما تربیت گذاشتیم- نقش اساسی دارند.

عامل سوم: پذیرش برتری مربی

عواملی دیگری هم داریم که چون الآن بحث درباره آنها نیست، فقط یک اشاره­ای می­کنم و رد می­شوم. این را باید در محیط دوم - یعنی محیط آموزشی- مطرح کرد و مسئله تربیت آنجا خیلی هم اساسی مطرح است. در محیط آموزشی آنچه لازمه تربیت است، پذیرش تفوُّقِ غیر از نظر درونی است. این یعنی اینکه مربا بپذیرد که مربی­اش از او بهتر می­فهمد. حالا در روابط گوناگون مطرح است؛ جنبه علمی- تجربی و ... وقتی معلم به شاگرد مطلبی را می­گوید، یا وقتی شاگرد هیکل معلمش می­بیند که چطور حرف می­زند و ... وقتی از او تاثیر می­پذیرد که تفوق و برتری او را پذیرفته باشد و قبول کند که او بالاتر و بهتر از خودش است.

تفاوت میان پذیرش و سلطه

البته پذیرش مطرح است نه سلطه. یک وقت اشتباه نکنید! این دو، دو مورد جدای از هم است. یک سلطه بر ابدان داریم و یک سلطه بر قلوب. من دومی را دارم می­گویم که از عواملی است که در تربیت نقش اساسی پیدا می­کند. این خودش یک بحثی است، من گفتم چون اینجا جای بحث نبود فقط اشاره کردم.

در محیط آموزشی مربی مافوق است و مربا هم این را پذیرفته­است. تربیت هم ناخودآگاه صورت می­گیرد و شاگرد روش معلمش را یاد می­گیرد. لذا من در باب تربیت گفتم که از عناوین قصدیه نیست. البته جهات دیگر هم هست ولی من سه عامل تقریبا اساسی را عرض کردم.

سقف سنی برای تربیت وجود دارد؟

اینجا یک مطلب مطرح است که من آن را تحت یک سؤال مطرح می­کنم. آیا تربیت ابوین(پدر و مادر) نسبت به فرزند از نظر سنی سقف دارد یا ندارد؟ من مقدمتاً یک مطلبی را عرض کنم بعد می­روم سراغ روایات. ما این را در باب تربیت گفتیم که انسان از نظر روحی دارای ابعاد مختلفی است؛ حیوانی، انسانی و الهی. گفتیم بُعد حیوانی - شهوت، غضب و وهم- خودش فعلیت دارد و روبه تکامل هم می­رود. هیچ احتیاجی به این ندارد که انسان بخواهد ساخته و پرداخته­اش بکند. خواه ناخواه هست. وقتی گرسنه­ات می­شود، غذا را می­خوری. ما در باب تربیت داشتیم که در تربیت این بعد حیوانی باید یک لجام عقل و شرع به او بزنی و محدودش کنی. چون خواسته­های او نامحدود است و سقف ندارد. این را باید محدودش بکنی که در منطقه عقل عملی و بعد معنوی کار بکند. لذا گفتیم باید به دهان این حیوان، مهار عقل و شرع بزنی، تا آن دو بعد - انسانی و الهی - که جنبه استعدادی داشت، شکوفا بشود و به فعلیت برسد.

بیست و یک سالگی، سن کمال قوای نفسانی است.

بحث این است که انسان از نظر روند رشد در این نشئه که پیش می­آید و جلو می­رود، به طور غالب از نظر سنی وقتی به حدود بیست-بیست و یک سال که می­رسد، از نظر قوای حیوانی دیگر کامل شده است. کاملِ کامل است و هیچ کم و کسری ندارد؛ چه شهوت او، چه غضبش و چه وهم او. در این سنین، فوران شهوت و فوران غضب است. می­­گویند: جوان ماجراجوست. این برای غضب او است.

باید انسانیت و الهیت، همراه با قوای حیوانی رشد کند

این را اول من گفتم، چون مسئله تربیت در ارتباط با همین بعد حیوانی است که پایاپای آن باید دو بعد دیگر را پیش ببریم. بدون اینکه کسی به ما بگوید خود ما به اینجا می­رسیم که ما باید گام به گام با این بُعد حیوانی پیش بیاییم. چون وقتی که به این مرز می­رسد، از نظر حیوانی، خوب جا می­افتد و باید آن دو مورد دیگر را هم خوب جا بیندازیم. یعنی بعد انسانی و الهی­ را که جنبه استعدادی داشت، این را هم باید به فعلیت برسانیم. باید وقتی به این سنی رسید که از نظر قوای حیوانی، شهوت و غضبش، کاملاً به فعلیت رسیده است، از این طرف انسانیت او هم باید دوشادوش آن کامل بشود. افسارگسیخته نباشد. از نظر بعد معنوی هم همینطور است.

باید تا پیش از بیست و یک سالگی اساس انسانیت و معنویت در فرد شکل بگیرد.

لذا اگر ما این تعبیر را بکنیم و بگوییم وقتی انسان به این سن رسید، همانگونه که اسکلت حیوانی دارد، باید یک اسکلت انسانی پیدا کند. باید یک اسکلت انسانی و معنویِ الهی هم داشته باشد. چون همه این­ها در رابطه با یکدیگر بودند و از یکدیگر بیگانه نبودند.

سنین خردسالی، زمان بازی است

اصلاً تربیت و روش دادن­ها و روش گرفتن­ها، برای این بود که یک نفر، انسان بشود. یعنی عقل عملی او به فعلیت برسد. این همان تعبیری است که می­گویم باید اسکلت انسانی­اش درست بشود و شاکله پیدا کند. باید در درون خودش و در بعد معنوی­اش هم همین طور، شکل پیدا کند.

حالا من دو روایت بخوانم. روایت از امام صادق (علیه السلام) «دَعْ ابْنَکَ یَلْعَبْ سَبْعَ سِنِینَ[12]» بچه­ات را رهایش کن تا هفت­سالگی، بازی کند. ما هم همینطور هستیم که از هفت­سال به بعد او را به مدرسه می­بریم. یعنی این مقتضای سنی­ اوست که در آیه هم دارد « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ[13]» همانا زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی و زینت و فخرفروشی و ... است.

آیه شریفه هم اول از لعب شروع می­کند که ظاهراً همین است. این مسائل وجودی است و تمام معارف ما هم سو با آن­هاست. چرا؟ چون دستورات خالق ماست. آن که سازنده من است، خودش خوب بلد بوده است که راه را به من نشان دهد.

هفت سال دوم، زمان تربیت و یادگیری است

«وَ یُؤَدَّبْ سَبْعاً» از آن سن به بعد، دیگر قوه تمییز پیدا می­کند. یادش بده! به او روش بده! تا اینجا او از نظر دیداری، شنیداری­ و رفتاری­ از شما یاد می­گیرد و هیچ احتیاجی نیست که تو بخواهی او را ادب کنی. یادگیری­اش خواه ناخواه و خودکار است. می­گوید از هفت سال به بالا آرام­آرام قوه تمییز او به کار می­افتد و می­توانی به او بفهمانی. «وَ یُؤَدَّب سَبعاً» تا به چهارده سال برسد، می­توانی به او بگویی: ـ باباجان ـ این کار به این دلیل درست است! پسرم این کار غلط است! دخترم ...! امثال این حرف­ها.

 

هفت سال سوم، باید او را زیر سایه خود بگیری

« وَ الْزَمْهُ نَفْسَکَ سَبْعَ سِنِینَ» نگذارید تنها جایی برود! زیرِ سایه خودت نگه­اش دار! رهایش کنی هرجا برود نمی­توانی جلویش رابگیری!!! بعد دارد «فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مَنْ لَا خَیْرَ فِیهِ» بیست و یک سال که رسید اگر تربیت شده باشد، که هیچ وگرنه درست نمی­شود.

بعد از بیست و یک سالگی هم احتمال خطر هست ولی کمتر

بعضی­ها از من سؤال می­کنند که این بحث­هایی که راجع به بچه می­کنی، تا چند سالگی است؟ برای تا سن بیست و یک سال است. این مسلم است. چون بچه به این مرز سنی که برسد، به طور غالب شهوت، غضب و و همش تکامل پیدا می­کند و به حد اعلی­یشان می­رسند. باید بیایی و پایاپای آنها، در بعد انسانی­ و معنوی­، اسکلت آن را هم تا آن موقع بسازی. آسیب­پذیری او با این کار کمتر می­شود. نمی­گویم غیر ممکن می­شود؛ ولی کمتر می­شود. چون به درونش یک اسکلت داده­ای. تقریباً محکم کاری را کردی و شاکله وجودی به او دادی.

روایتی دیگر

روایت دوم از امام صادق (صلوات الله علیه) است که: «الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سِنِینَ[14]‏»، بچه، هفت سال، آقاست.

از پیغمبر اکرم است، که حضرت فرمود: «أَوْلَادُنَا أَکْبَادُنَا، صُغَرَاؤُهُمْ أُمَرَاؤُنَا[15]» فرزندان ما جگرگوشه­های ما هستند، کوچکانشان سروران ماهستند. واقعاً هم همینطور است که آنها فرمانده­اند؛ البته نه اینکه هر فرمانی بدهند ما باید گوش دهیم؛ ولی نوعاً چون بچه در این سن و سال هنوز تکامل پیدا نکرده که عقل عملی­اش شکوفا شده باشد او فرمانده است.

«وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِینَ»، در هفت سال اول آقاست. از هفت تا چهارده، زیر پوشش توست و محکوم به حکم­های توست. با توجه به روایت قبل که در این­باره فرمود «یُؤَدَّب» می­فهمیم که آنجاست که می­توانی، به او امر و نهی کنی و او را تربیت کنی. دقت کنید چقدر زیباست. من این دو روایت را کنار هم گذاشتم.

اگر تا بیست و یک سالگی فرزند متخلق شد، کار تمام است و الا...

«وَ وَزِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ» در هفت سال سوم - از چهارده تا بیست و یک سالگی- بازوی تو می­شود، به تو، کمک می­کند و همراه تو است. وزیر همیشه همراه است. بعد دارد «فَإِنْ رَضِیتَ خَلَائِقَهُ لِإِحْدَى وَ عِشْرِینَ[16]» تا اینکه تا بیست و یک سالگی از خلق و خوهایش راضی شوی.

خلائق، یعنی خلق و روش و چیزهای درونی او. که بیست و یک سال، زمان کامل شدن قوای اوست. مسئله این است، و همه هم ریشه­اش، ریشه­های دقیق علمی-خلقتی دارد. می­گویی سقف آن تا چه موقع است؟ تا بیست و یک سال است.

چون در آن موقع تمام قوای او به تکامل­ می­رسد. تفاوت اینجاست که قوای حیوانی خودش به تکامل می­رسد، و بُعد انسانی و الهی را تو باید به تکامل برسانی.

 

باید والدین مسائل انسانی و الهی را در فرزند شکوفا کنند.

شهوت خودش می­رسد. غضب خودش تکامل پیدا می­کند. اما مسائل انسانی­اش را تو باید آبیاری کنی. مسائل الهی، معنوی­اش را تو وظیفه داری که به فعلیت برسانی. این وظیفه توست که اینها را که خودش تکامل پیدا کرده، گام به گام بیایی تا به این سن و مهارش کنی. اینجاست که آدم وقتی دید ساخته شده و اسکلتش ساخته شده است، تا حدودی احساس ایمنی می­کند. روکاری­هایش اشکال ندارد، محکم­کاری را تو کرده باش. عمده این است.

آفت جوانی، جو زدگی است

آفات ­آن - خصوصاً این سنی را که اینجا در روایت مطرح می­فرمایند و من راجع به بُعد غضبش مطرح کردم- این است که او ماجراجوست. حواست را جمع کن! چه در بعد خشم او و چه شهوت او که یک وقت فریب نخورد. مراقبت باید باشد. نه اینکه دیگر حالا رهایش کنی و بروی! باز هم مراقبت می­خواهد.

جوان سرشار از احساسات است

چون من در جلسات قبل مسئله جوّ را گفتم که جو حاکم و شعارها ممکن است احساسات او را تحت تاثیر قرار دهد. بچه اینگونه است که احساساتی است. لذا ایمنی کامل ندارد. یک وقت اشتباه نکنید که تمام شده است و دست را روی هم بگذارید! خیر! جوهای کاذب هم فراوان است. کسانی که مثلا اهداف شیطانی دارند، با امکاناتی که در دست داشتند، او را فریب ندهند. این جوان به طور طبیعی که نمی­فهمد که این جو ساختگی است. عوامل پشت پرده را که نمی­فهمد. متوجه نمی­شود که جو را ساخته­اند. یک وقت می­بینی که این هم رفت بین آنها.

باید به جوان یاد داد که جوزده نشود

باید طوری جوان را تربیت کرد که جو زده نشود. باید شعور به او داد تا تحت تأثیر هر جوی قرار نگیرد. خیال نکند این جوها همه­اش صادق و طبیعی است، خودجوش است. نه! به او بفهمان که گاهی این جوها ساختگی­اند. به او بفهمان که اگر این طرف و آن طرف کردند، بعد امثال تو را به داخل جمعیت نکشانند! جوزده نشو! شعارزده نشو! مراقب باش!

بالاخره باید از این­ها مراقبت بکنیم. می­خواهم بگویم اینگونه نیست که جوان بعد از این سن ایمنی کامل پیدا بکند. اتفاقاً یک نوع خطراتی آنجا دارد که حالا من به یکی از آن اشاره کردم. مسئله این است که جوزده نشود؛ چون در معرض خطر است. به او بفهمان! به او شعور بده! او را به اینجا برسان و از او مراقبت هم بکن.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

دریافت فیلم   پخش فیلم   دریافت صوت   پخش صوت 


[1]  وسائل الشیعه، ج 20، ص 154

[2]  بحار الانوار، ج 67، ص 372

[3]  سوره مبارکه شعراء، آیه شریفه 214

[4]  مستدرک‏الوسائل،ج 12، ص 201     

[5]  من بخش اول آن را به مناسبتی در جلسات گذشته مطرح کردم، که جنبه میراثی است. فعلاً بخش دوم روایت مورد نظر است.

[6]  همان

[7]  بحارالأنوار، ج 74، ص 142

[8] غررالحکم، ص 385

[9] همان

[10] غررالحکم، ص 386

[11] . همان

[12] . بحارالأنوار، ج 101، ص 95

[13] . سوره مبارکه حدید، ایه شریفه 20

[14] . وسائل‏الشیعة، ج 21، ص 476

[15] . بحارالأنوار، ج 101، ص 97

[16] . بحارالأنوار     101     95

  

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیموَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ الْعَلَمِین

وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«إِنَّ الْغَیْرَةَ مِنَ الْإِیمَانِ[1]» همانا غیرت از آثار ایمان است.

مروری بر مباحث جلسه گذشته 

بحث ما راجع به تربیت به معنای روش رفتاری و گفتاری دادن به غیر بود. درباره­ی روش دادن گفتیم محیط­هایی که انسان در آنها ساخته می­شود و روش می­گیرد، ابتدا محیط خانوادگی است. لذا بحث را در این محیط مطرح کردیم و گفتیم فرزند از پدر و مادر - هم در بعد دیداری­، شنیداری­، گفتاری و کرداری - روش می­گیرد و بالاخره جلسه گذشته بحث ما به اینجا رسید که تربیت از ظاهر شروع می­شود و بعد به باطن رخنه می­کند.

اولین عامل موثر در تربیت، رابطه شخصی است

چند مطلب را می­خواهم در باب تربیت و عواملی که در آن مدخلیت دارند عرض بکنم که قبلا هم به آن­ها اشاره شده بود، ولی من الآن می­خواهم یک مقدار بیشتر توضیح بدهم. اولین عامل که در تربیت مؤثر است، عامل رابطه شخص با شخص است. اینکه محیط خانوادگی را مطرح کردم، به دلیل این بود که در این محیط رابطه اشخاص تنگاتنگ است؛ محدود به گاهی اوقات نیست. شبانه­روزی است و تقریباً در همه حالات است. این رابطه است که هم به انسان روش می­دهد و هم باعث می­شود که طرف مقابل روش بگیرد. رابطه­ی تنگاتنگ میان اشخاص این اقتضا را دارد. به خصوص که فرزند هم سریع می­گیرد و هم عمیق.

رابطه تنگاتنگ مخصوص خانواده نیست

لذا اگر ما بحث را دائرمدار رابطه تنگاتنگ خصوص رابطه پدر و مادر با فرزند قرار بدهیم و آن را فقط متمرکز در این کنیم، درست نیست. این رابطه تنگاتنگ، هرچند که معمولاً در روابط خانوادگی هست، اما گاهی اوقات دایره­اش یک مقدار وسیع­تر می­شود. مسئله به طور غالب، خویشاوندی است - نزدیکان مثل خواهر، برادر و ...- ولی ممکن است نسبت به کسانی که از نظر نَسَب با انسان رابطه­ای ندارند نیز مطرح باشد. یعنی این نوع رابطه­ی موثر در تربیت، درباره تمام کسانی است که انسان در زندگی با آن­ها آمیخته باشد و یک نوع آمیختگی داشته باشد. این­ها هم از نظر تربیت، همین حکم را دارند.

لذا گفتیم اصلا انبیاء بعثتشان برای روش دادن و آموختن روش اخلاقی به بشر بوده است؛ چه در بعد انسانی و چه در بُعد الهی­شان. پیغمبر اکرم وقتی به رسالت مبعوث شد فرمود: « بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ[2]» من برای تمام کردن مکارم اخلاق مبعوث شدم.

انسان اول نسبت به نزدیکان مسئولیت تربیتی دارد

خداوند خطاب به پیغمبر می­گوید: «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ[3]» و اقوام نزدیکت را انذار بده!

اول خویشاوندانت را انذار بده. البته خویشاوندان نزدیک، آنها مقدم­اند. ماده عشیره از نظر لغت «عشرت» است، معاشرت از عشرت است. یعنی معاشرت نوعی ارتباط زیاد و آمیختگی با یکدیگر است. لذا عشیره که گفته می­شود، از همین باب است و مسئله خانواده را مطرح می­فرماید. لغت عشیره را هم که به کار می­گیرد، معنایش آن است که از نظر خانوادگی آن­هایی را که با تو رابطه تنگاتنگ دارند را انذار بده! حتی قید أقربین را هم می­گذارد، که اشاره به نزدیکان دارد.

دایره تربیتی مومن: خانواده، نزدیکان و همسایه­ها

لذا در باب تربیت آنچه را که می­توان به عنوان عامل ابتدایی معرفی کرد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که این عامل موجب می­شود که شخص به دیگری روش بدهد و شخص دیگر از او روش بگیرد. در یک روایتی از امام صادق (علیه السلام) دارد که حضرت فرمودند: « لَا یَزَالُ الْمُؤْمِنُ یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْعِلْمَ وَ الْأَدَبَ الصَّالِحَ حَتَّى یُدْخِلَهُمُ الْجَنَّةَ [جَمِیعاً][4]»

مؤمن همیشه اینگونه است که برای خانواده­ و اهل بیتش، علم و ادب صالح و شایسته، به میراث می­گذارد تا اینکه آنها را به بهشت می­برد.[5] «حَتَّى لَا یَفْقِدَ فِیهَا مِنْهُمْ صَغِیراً وَ لَا کَبِیراً وَ لَا خَادِماً وَ لَا جَاراً»

به طوری که وقتی در  بهشت رفت، هیچ کدام از این­ها را مفقود نمی­بیند. همه آن­هایی  که تربیتشان کرده است، هستند؛ کوچکشان هست، بزرگشان هست. بعد می­گوید «وَ لا خادِماً» این را اضافه می­گوید، حتی خدمتکاری را که رابطه تنگاتنگ و روزانه با او داشت و در متن زندگی او بود نیز همراه او هست. «وَ لا جاراً» حتی همسایه­های او هم، بواسطه تربیت او و ارثی که برای آنها گذاشته است، در بهشت هستند.

همسایگی در گذشته با روابط نزدیک همراه بود

من حالا یک نکته­ای را اینجا به آن اشاره کنم. سابق بر این، مسئله همسایگی، یک مسئله مهمی بوده است. چون رابطه­ها خیلی تنگاتنگ بود. ما هم در اسلام بسیار نسبت به همسایه سفارش داریم. مثل الآن نبود که همسایه، همسایه­اش را نمی­شناسد که اصلاً کیست! ما عجب مسلمانی هستیم! در آن موقع این روایت­ها صادر شده است. در آن موقع، همسایگی معنا داشته؛ از نظر بعد معنوی، اخلاقی، انسانی. فکر نکنید، این حرف ها تَعبُّد است. انسانیت اقتضا دارد که رابطه ها اینگونه باشد. یک رابطه تنگاتنگ میان همسایه­ها بوده است. هر روز این­ها با هم برخورد داشتند؛ برخورد روزانه. بعد رفت و آمد داشتند و ... این­ها همه گویای این مسئله است که این رابطه تنگاتنگ، نقش سازندگی دارد.

قبلاً هم گفتم: غالباً این رابطه در خانواده هست! تعبیر به غالب می­کردم که در رابطه میان پدر و مادر با فرزند، آنچه که در روش دادن و روش گرفتن، نقش دارد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که هم نقش سازندگی دارد، هم تخریبی و غالباً در خانواده هست.

 

گناهکاران، خود، خانواده، دوستان و همسایگان خود را به جهنم می­برند.

بقیه روایت را می­خوانم «وَ لَا یَزَالُ الْعَبْدُ الْعَاصِی یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْأَدَبَ السَّیِّئَ[6]»

بنده گناهکار همیشه روش زشت، به میراث می­گذارد. در قسمت اول روایت «مؤمن» آمده بود، اینجا در مقابل می­فرماید: «عاصی». یعنی آن کسی که مهار شرع سرش نمی­شود و افسار گسیخته است. من همه این­ها را قبلاً معنا کردم، دوباره توضیح نمی­دهم. «حَتَّی یُدخِلَهُم النّارَ جَمیعاً» اینقدر این روش بد می­دهد و آن­ها هم یاد می­گیرند، که همه آن­ها را به جهنم می­برد. «حَتَّی لا یَفقِدَ فیها مِنهُم صَغیراً و لا کَبیراً و لا خادِماً و لا جاراً» تا آنجا که هیچ یک از خانواده و عیال و همسایگانش را مفقود نمی­یابد. آنقدر روی خانواده­اش، خدمتکارش و همسایه­اش اثر سوء و زشت می­گذارد که هم­شان وارد جهنم می­شوند. در تربیت آنچه که هسته مرکزی است، رابطه تنگاتنگ است.

در تربیت نسبت خانوادگی موضوعیت ندارد

لذا ما آمدیم گفتیم اولین محیط، محیط خانوادگی است. اما چون آنکه نقش اساسی دارد مسئله رابطه است  و نَسب مدخلیت ندارد، بایدد انست که این بحث در محیط­های بعدی - آموزشی، شغلی، رفاقتی- هم همین­ عواملی را که می­گویم محوریت پیدا می­کند.

عامل دوم در تربیت: محبت

عامل دوم، عامل محبت است. اصلاً بحث ما پیرامون غیرت بود که از محبت ناشی می­شود، و از اینجا شروع  کردیم که رابطه پدر و مادر با فرزند، رابطه تنگاتنگ همراه با چاشنی محبت است؛ آنهم محبت قوی. کمی جلوتر برویم. سوال اساسی اینجاست که خودِ این محبت - که از شئون قلب و دل است- با چه چیزی حاصل می­شود؟ با احسان. لذا ما در بحث تربیت یک عامل را به عنوان عامل احسان مطرح می­کنیم که در باب روش گرفتن نقش اساسی دارد. در پذیرش روش ها نقش دارد. یعنی اگر مربی به مربایش احسان بکند، پذیرش­ او قوی می­شود.

احسان جلب محبت می­کند

لذا یکی از مسائلی که در باب تربیت مطرح است - حتی نسبت به رابطه پدر و مادر و فرزند هم همین است- آن چیزی که جلب محبت می­کند و نقش سازنده دارد، احسان است. یعنی عامل احسان از عواملی است که در باب تربیت نقش اساسی دارد. چون قلوب را جذب می­کند. ما روایات متعدده­ای هم در این باب داریم که من به بعضی از آن­ها اشاره می­کنم. این روایت از پیغمبر اکرم است که حضرت فرمودند: «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَیْهَا[7]» دل­ها بر حب کسی که به او محبت بکند، آمیخته است.

علی (علیه السلام) که تعبیرات زیادی دارند «بِالإحسَانِ تُملَکُ القُلُوبُ[8]» با نیکی دلها بدست می­آیند.

«کَم مِن إنسَانٍ اِستَعبَدَهُ إحسَانٌ[9]» چه بسیارند انسانهایی که بنده­ی نیکی شده­اند.

«سَبَبُ المَحَبَّةِ أَلإِحسان[10]» سبب محبت نیکوکاری ا­ست.

اصلاً یک جایی دارد به اینکه می­فرماید: «أَلإِحسانُ مَحَبَّةٌ[11]» احسان همان محبت است.

در اینجا حضرت هوهویت (این همانی) درست می­کند. مسئله این است که عامل «رابطه تنگاتنگ» و «احسانی» هستند که در باب روش دادن و روش گرفتن - که اسم آن را ما تربیت گذاشتیم- نقش اساسی دارند.

عامل سوم: پذیرش برتری مربی

عواملی دیگری هم داریم که چون الآن بحث درباره آنها نیست، فقط یک اشاره­ای می­کنم و رد می­شوم. این را باید در محیط دوم - یعنی محیط آموزشی- مطرح کرد و مسئله تربیت آنجا خیلی هم اساسی مطرح است. در محیط آموزشی آنچه لازمه تربیت است، پذیرش تفوُّقِ غیر از نظر درونی است. این یعنی اینکه مربا بپذیرد که مربی­اش از او بهتر می­فهمد. حالا در روابط گوناگون مطرح است؛ جنبه علمی- تجربی و ... وقتی معلم به شاگرد مطلبی را می­گوید، یا وقتی شاگرد هیکل معلمش می­بیند که چطور حرف می­زند و ... وقتی از او تاثیر می­پذیرد که تفوق و برتری او را پذیرفته باشد و قبول کند که او بالاتر و بهتر از خودش است.

تفاوت میان پذیرش و سلطه

البته پذیرش مطرح است نه سلطه. یک وقت اشتباه نکنید! این دو، دو مورد جدای از هم است. یک سلطه بر ابدان داریم و یک سلطه بر قلوب. من دومی را دارم می­گویم که از عواملی است که در تربیت نقش اساسی پیدا می­کند. این خودش یک بحثی است، من گفتم چون اینجا جای بحث نبود فقط اشاره کردم.

در محیط آموزشی مربی مافوق است و مربا هم این را پذیرفته­است. تربیت هم ناخودآگاه صورت می­گیرد و شاگرد روش معلمش را یاد می­گیرد. لذا من در باب تربیت گفتم که از عناوین قصدیه نیست. البته جهات دیگر هم هست ولی من سه عامل تقریبا اساسی را عرض کردم.

سقف سنی برای تربیت وجود دارد؟

اینجا یک مطلب مطرح است که من آن را تحت یک سؤال مطرح می­کنم. آیا تربیت ابوین(پدر و مادر) نسبت به فرزند از نظر سنی سقف دارد یا ندارد؟ من مقدمتاً یک مطلبی را عرض کنم بعد می­روم سراغ روایات. ما این را در باب تربیت گفتیم که انسان از نظر روحی دارای ابعاد مختلفی است؛ حیوانی، انسانی و الهی. گفتیم بُعد حیوانی - شهوت، غضب و وهم- خودش فعلیت دارد و روبه تکامل هم می­رود. هیچ احتیاجی به این ندارد که انسان بخواهد ساخته و پرداخته­اش بکند. خواه ناخواه هست. وقتی گرسنه­ات می­شود، غذا را می­خوری. ما در باب تربیت داشتیم که در تربیت این بعد حیوانی باید یک لجام عقل و شرع به او بزنی و محدودش کنی. چون خواسته­های او نامحدود است و سقف ندارد. این را باید محدودش بکنی که در منطقه عقل عملی و بعد معنوی کار بکند. لذا گفتیم باید به دهان این حیوان، مهار عقل و شرع بزنی، تا آن دو بعد - انسانی و الهی - که جنبه استعدادی داشت، شکوفا بشود و به فعلیت برسد.

بیست و یک سالگی، سن کمال قوای نفسانی است.

بحث این است که انسان از نظر روند رشد در این نشئه که پیش می­آید و جلو می­رود، به طور غالب از نظر سنی وقتی به حدود بیست-بیست و یک سال که می­رسد، از نظر قوای حیوانی دیگر کامل شده است. کاملِ کامل است و هیچ کم و کسری ندارد؛ چه شهوت او، چه غضبش و چه وهم او. در این سنین، فوران شهوت و فوران غضب است. می­­گویند: جوان ماجراجوست. این برای غضب او است.

باید انسانیت و الهیت، همراه با قوای حیوانی رشد کند

این را اول من گفتم، چون مسئله تربیت در ارتباط با همین بعد حیوانی است که پایاپای آن باید دو بعد دیگر را پیش ببریم. بدون اینکه کسی به ما بگوید خود ما به اینجا می­رسیم که ما باید گام به گام با این بُعد حیوانی پیش بیاییم. چون وقتی که به این مرز می­رسد، از نظر حیوانی، خوب جا می­افتد و باید آن دو مورد دیگر را هم خوب جا بیندازیم. یعنی بعد انسانی و الهی­ را که جنبه استعدادی داشت، این را هم باید به فعلیت برسانیم. باید وقتی به این سنی رسید که از نظر قوای حیوانی، شهوت و غضبش، کاملاً به فعلیت رسیده است، از این طرف انسانیت او هم باید دوشادوش آن کامل بشود. افسارگسیخته نباشد. از نظر بعد معنوی هم همینطور است.

باید تا پیش از بیست و یک سالگی اساس انسانیت و معنویت در فرد شکل بگیرد.

لذا اگر ما این تعبیر را بکنیم و بگوییم وقتی انسان به این سن رسید، همانگونه که اسکلت حیوانی دارد، باید یک اسکلت انسانی پیدا کند. باید یک اسکلت انسانی و معنویِ الهی هم داشته باشد. چون همه این­ها در رابطه با یکدیگر بودند و از یکدیگر بیگانه نبودند.

سنین خردسالی، زمان بازی است

اصلاً تربیت و روش دادن­ها و روش گرفتن­ها، برای این بود که یک نفر، انسان بشود. یعنی عقل عملی او به فعلیت برسد. این همان تعبیری است که می­گویم باید اسکلت انسانی­اش درست بشود و شاکله پیدا کند. باید در درون خودش و در بعد معنوی­اش هم همین طور، شکل پیدا کند.

حالا من دو روایت بخوانم. روایت از امام صادق (علیه السلام) «دَعْ ابْنَکَ یَلْعَبْ سَبْعَ سِنِینَ[12]» بچه­ات را رهایش کن تا هفت­سالگی، بازی کند. ما هم همینطور هستیم که از هفت­سال به بعد او را به مدرسه می­بریم. یعنی این مقتضای سنی­ اوست که در آیه هم دارد « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ[13]» همانا زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی و زینت و فخرفروشی و ... است.

آیه شریفه هم اول از لعب شروع می­کند که ظاهراً همین است. این مسائل وجودی است و تمام معارف ما هم سو با آن­هاست. چرا؟ چون دستورات خالق ماست. آن که سازنده من است، خودش خوب بلد بوده است که راه را به من نشان دهد.

هفت سال دوم، زمان تربیت و یادگیری است

«وَ یُؤَدَّبْ سَبْعاً» از آن سن به بعد، دیگر قوه تمییز پیدا می­کند. یادش بده! به او روش بده! تا اینجا او از نظر دیداری، شنیداری­ و رفتاری­ از شما یاد می­گیرد و هیچ احتیاجی نیست که تو بخواهی او را ادب کنی. یادگیری­اش خواه ناخواه و خودکار است. می­گوید از هفت سال به بالا آرام­آرام قوه تمییز او به کار می­افتد و می­توانی به او بفهمانی. «وَ یُؤَدَّب سَبعاً» تا به چهارده سال برسد، می­توانی به او بگویی: ـ باباجان ـ این کار به این دلیل درست است! پسرم این کار غلط است! دخترم ...! امثال این حرف­ها.

 

هفت سال سوم، باید او را زیر سایه خود بگیری

« وَ الْزَمْهُ نَفْسَکَ سَبْعَ سِنِینَ» نگذارید تنها جایی برود! زیرِ سایه خودت نگه­اش دار! رهایش کنی هرجا برود نمی­توانی جلویش رابگیری!!! بعد دارد «فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مَنْ لَا خَیْرَ فِیهِ» بیست و یک سال که رسید اگر تربیت شده باشد، که هیچ وگرنه درست نمی­شود.

بعد از بیست و یک سالگی هم احتمال خطر هست ولی کمتر

بعضی­ها از من سؤال می­کنند که این بحث­هایی که راجع به بچه می­کنی، تا چند سالگی است؟ برای تا سن بیست و یک سال است. این مسلم است. چون بچه به این مرز سنی که برسد، به طور غالب شهوت، غضب و و همش تکامل پیدا می­کند و به حد اعلی­یشان می­رسند. باید بیایی و پایاپای آنها، در بعد انسانی­ و معنوی­، اسکلت آن را هم تا آن موقع بسازی. آسیب­پذیری او با این کار کمتر می­شود. نمی­گویم غیر ممکن می­شود؛ ولی کمتر می­شود. چون به درونش یک اسکلت داده­ای. تقریباً محکم کاری را کردی و شاکله وجودی به او دادی.

روایتی دیگر

روایت دوم از امام صادق (صلوات الله علیه) است که: «الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سِنِینَ[14]‏»، بچه، هفت سال، آقاست.

از پیغمبر اکرم است، که حضرت فرمود: «أَوْلَادُنَا أَکْبَادُنَا، صُغَرَاؤُهُمْ أُمَرَاؤُنَا[15]» فرزندان ما جگرگوشه­های ما هستند، کوچکانشان سروران ماهستند. واقعاً هم همینطور است که آنها فرمانده­اند؛ البته نه اینکه هر فرمانی بدهند ما باید گوش دهیم؛ ولی نوعاً چون بچه در این سن و سال هنوز تکامل پیدا نکرده که عقل عملی­اش شکوفا شده باشد او فرمانده است.

«وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِینَ»، در هفت سال اول آقاست. از هفت تا چهارده، زیر پوشش توست و محکوم به حکم­های توست. با توجه به روایت قبل که در این­باره فرمود «یُؤَدَّب» می­فهمیم که آنجاست که می­توانی، به او امر و نهی کنی و او را تربیت کنی. دقت کنید چقدر زیباست. من این دو روایت را کنار هم گذاشتم.

اگر تا بیست و یک سالگی فرزند متخلق شد، کار تمام است و الا...

«وَ وَزِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ» در هفت سال سوم - از چهارده تا بیست و یک سالگی- بازوی تو می­شود، به تو، کمک می­کند و همراه تو است. وزیر همیشه همراه است. بعد دارد «فَإِنْ رَضِیتَ خَلَائِقَهُ لِإِحْدَى وَ عِشْرِینَ[16]» تا اینکه تا بیست و یک سالگی از خلق و خوهایش راضی شوی.

خلائق، یعنی خلق و روش و چیزهای درونی او. که بیست و یک سال، زمان کامل شدن قوای اوست. مسئله این است، و همه هم ریشه­اش، ریشه­های دقیق علمی-خلقتی دارد. می­گویی سقف آن تا چه موقع است؟ تا بیست و یک سال است.

چون در آن موقع تمام قوای او به تکامل­ می­رسد. تفاوت اینجاست که قوای حیوانی خودش به تکامل می­رسد، و بُعد انسانی و الهی را تو باید به تکامل برسانی.

 

باید والدین مسائل انسانی و الهی را در فرزند شکوفا کنند.

شهوت خودش می­رسد. غضب خودش تکامل پیدا می­کند. اما مسائل انسانی­اش را تو باید آبیاری کنی. مسائل الهی، معنوی­اش را تو وظیفه داری که به فعلیت برسانی. این وظیفه توست که اینها را که خودش تکامل پیدا کرده، گام به گام بیایی تا به این سن و مهارش کنی. اینجاست که آدم وقتی دید ساخته شده و اسکلتش ساخته شده است، تا حدودی احساس ایمنی می­کند. روکاری­هایش اشکال ندارد، محکم­کاری را تو کرده باش. عمده این است.

آفت جوانی، جو زدگی است

آفات ­آن - خصوصاً این سنی را که اینجا در روایت مطرح می­فرمایند و من راجع به بُعد غضبش مطرح کردم- این است که او ماجراجوست. حواست را جمع کن! چه در بعد خشم او و چه شهوت او که یک وقت فریب نخورد. مراقبت باید باشد. نه اینکه دیگر حالا رهایش کنی و بروی! باز هم مراقبت می­خواهد.

جوان سرشار از احساسات است

چون من در جلسات قبل مسئله جوّ را گفتم که جو حاکم و شعارها ممکن است احساسات او را تحت تاثیر قرار دهد. بچه اینگونه است که احساساتی است. لذا ایمنی کامل ندارد. یک وقت اشتباه نکنید که تمام شده است و دست را روی هم بگذارید! خیر! جوهای کاذب هم فراوان است. کسانی که مثلا اهداف شیطانی دارند، با امکاناتی که در دست داشتند، او را فریب ندهند. این جوان به طور طبیعی که نمی­فهمد که این جو ساختگی است. عوامل پشت پرده را که نمی­فهمد. متوجه نمی­شود که جو را ساخته­اند. یک وقت می­بینی که این هم رفت بین آنها.

باید به جوان یاد داد که جوزده نشود

باید طوری جوان را تربیت کرد که جو زده نشود. باید شعور به او داد تا تحت تأثیر هر جوی قرار نگیرد. خیال نکند این جوها همه­اش صادق و طبیعی است، خودجوش است. نه! به او بفهمان که گاهی این جوها ساختگی­اند. به او بفهمان که اگر این طرف و آن طرف کردند، بعد امثال تو را به داخل جمعیت نکشانند! جوزده نشو! شعارزده نشو! مراقب باش!

بالاخره باید از این­ها مراقبت بکنیم. می­خواهم بگویم اینگونه نیست که جوان بعد از این سن ایمنی کامل پیدا بکند. اتفاقاً یک نوع خطراتی آنجا دارد که حالا من به یکی از آن اشاره کردم. مسئله این است که جوزده نشود؛ چون در معرض خطر است. به او بفهمان! به او شعور بده! او را به اینجا برسان و از او مراقبت هم بکن.

اللهم صل علی محمد و آل محمد

دریافت فیلم   پخش فیلم   دریافت صوت   پخش صوت 


[1]  وسائل الشیعه، ج 20، ص 154

[2]  بحار الانوار، ج 67، ص 372

[3]  سوره مبارکه شعراء، آیه شریفه 214

[4]  مستدرک‏الوسائل،ج 12، ص 201     

[5]  من بخش اول آن را به مناسبتی در جلسات گذشته مطرح کردم، که جنبه میراثی است. فعلاً بخش دوم روایت مورد نظر است.

[6]  همان

[7]  بحارالأنوار، ج 74، ص 142

[8] غررالحکم، ص 385

[9] همان

[10] غررالحکم، ص 386

[11] . همان

[12] . بحارالأنوار، ج 101، ص 95

[13] . سوره مبارکه حدید، ایه شریفه 20

[14] . وسائل‏الشیعة، ج 21، ص 476

[15] . بحارالأنوار، ج 101، ص 97

[16] . بحارالأنوار     101     95

 

# # غیرت مومن - جلسه 13 (05/03/1389) # # ارسال به دیگران # #

غیرت مؤمن - جلسه 13 (05/03/1389)

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِین

وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم):

«إِنَّ الغَیرَةَ مِنَ الایمان[1]» همانا غیرت از آثار ایمان است.

* مروری بر مباحث گذشته

بحث ما راجع به تربیت به معنای روش گفتاری و رفتاری دادن بود و گفته شد اولین محیطی که انسان در آن محیط روش رفتاری و گفتاری می­گیرد، محیط خانوادگی است که در آن رابطه‌­ها غالباً تنگاتنگ و بر محور محبت است. در آخر جلسه گذشته مطلبی را در باب تربیت عنوان کردم که برای تربیت به طور کلی از کجا باید شروع کرد؟ عرض کردم باید از ظاهر، شروع بشود. یعنی انسان از نظر ظاهر، هم خودش را مؤدب به آداب انسانی و الهی بکند، و هم آن کسی را که تحت تربیت اوست، که عبارت از فرزند است. پدر و مادر باید از ظاهر فرزند شروع کنند و او را به شکلی در بیاورند که شکل او، انسانی و الهی باشد، نه حیوانی. قهراً خودشان هم باید اینچنین باشند تا فرزند آنچنان بشود. عرض کردم در رابطۀ میان ظاهر و باطن، ظاهر به تدریج در باطن اثر می­گذارد و به آن شکل می­دهد. لذا اولین گام و بلکه می­شود گفت منحصرترین راه برای اینکه شخص، انسانی و الهی بشود، همین است. یعنی باید از ظاهر شروع شود. البته این تذکر را هم دادم که ما بحثمان ظاهر و باطن است نه خِفاء و عَلَن. من تعبیر به سِرّ کردم، نه خفا و پنهان. بحث خفاء و علن نیست. این­ها با هم اشتباه نشود. بحث ظاهر و باطن است.

* اخلاق، در گرو ادب است

در این رابطه به بعضی از روایات هم اشاره کردم که حالا یکی، دو روایت عرض می­کنم و مطلب دیگری را می­خواهم مطرح کنم. ما در روایت از علی (علیه السلام) داریم که می­فرماید: « سَبَبُ تَزْکِیَةِِ الأَخلاق حُسْنُ الأَدَب[2]» ادب نیکو، سبب تزکیه اخلاق است.

 نگاه کنید! علی (علیه السلام) مسئله ملکات نفسانیه را پیش می­کشد. تعبیر می­کند به «تزکیه اخلاق» که اگر انسان می­خواهد اخلاقش را تطهیر کند، رذایل اخلاقی را کنار بگذارد و متَّصف به فضایل اخلاقی بشود، می­فرماید: سبب، «حُسنُ الأَدَب» است. بحث آداب ظاهری را پیش می­کشد. یعنی همین مسائلی که ما از آن به کارهای ظاهری تعبیر می­کنیم. در هر سه رابطه -دیداری­، گفتاری­ و مسئله رفتاری­- باید خودش را تنظیم بکند.

گاهی در اصطلاح معنوی می­گوییم خودش را مؤدب به «آداب شرعی» بکند. اهل معرفت مؤدب به «آداب انسانی» را هم دارند.

* رابطۀ ظاهر و باطن متقابل است

در این جلسه مطلبی را می­خواستم مطرح کنم و آن این است که: رابطۀ مستقیم هست بین ظاهر انسان و باطن و اثرگذاری ظاهر روی باطن. عکس آن را هم داریم یعنی اثرگذاری باطن روی ظاهر، هر دو مورد هست. اینطور نیست به اینکه هر کدام از یکدیگر بیگانه باشند، یعنی اینطور نیست که ظاهرم از باطنم بیگانه شود و باطن از ظاهر بیگانه بشود، این هم نیست. من چند مورد روایت می­خوانم بعد سراغ مطلب بعدی می­روم. در یک روایتی از علی (علیه السلام) است که می­فرماید: «لِکُلِّ ظاهِرٍ باطِنٌ عَلی مِثالِه فَمن طابَ ظاهِرُهُ طابَ باطِنُه وَ ما خَبُثَ ظاهِرُهُ خَبُثَ باطِنُه[3]» برای هر ظاهری باطنی­همانند ظاهر هست. پس هرکه ظاهرش پاک باشد باطنش نیز پاک است و هرکه ظاهرش پلید است، باطنش نیز پلید است.

اول اشاره به رابطۀ مستقیم دارد بعد می­فرماید: آن کسی که ظاهرش صالح باشد، اثر می­گذارد و باطن او هم بر ظاهرش اثر می­گذارد و آن را به سمت صلاح می­برد. کسی هم که ظاهرش پلید باشد آن هم اثر می­گذارد و باطن او را هم پلید می­کند. این حرف­ها را خوب دقت کنید! چون من می­خواهم گام به گام جلو بروم. اینطور نیست که اگر ظاهر فاسد باشد، ممکن است باطن صالح باشد. اتفاقاً از این طرف اگر باطن صالح شد روی ظاهر اثر می­گذارد. قوی­تر هم اثر می­گذارد. این تأثیر بدون تردید است. از این طرف هم، ظاهر بر باطن اثر می­گذارد.

* تاثیر باطن بر ظاهر قوی­تر است.

ما در این باب روایات متعدده داریم؛ مثلا از علی (علیه السلام) است که فرمود: «مَنْ حَسُنَتْ سَریرَتُه حَسُنَتْ عَلانِیَتُه[4]» هرکس درونش نیکو باشد، ظاهرش نیز نیکو می­گردد.

 اینجا که تعبیر به سریره می­کند، شبهه­ای نیست که مراد همان باطن است. یا از امام صادق (علیه السلام) است: « إِنَّ السَّرِیرَةَ إِذَا صَحَّتْ قَوِیَتِ الْعَلَانِیَةُ [5]» وقتی درون سالم می­شود، ظاهر نیرو می­یابد.

چه بسا اشاره به این باشد که اگر باطن صالح باشد، اتفاقاً این اثرگذاری­اش روی ظاهر خیلی بیشتر است، چون باطن توان­مندتر است.

* می­توان اعمال ظاهری را ترک کرد؟

این را مقدمتاً عرض کنم بعداً سراغ مطلب بعد می­روم. الآن رابطۀ بین ظاهر و باطن را گفتیم. در اینجا یک مطلب هست که حالا اگر کسی باطنش را خوب کرد، دیگر کافیست؟ می­تواند دست از اعمال ظاهری بردارد؟ چون همه برای باطن بود. می­خواست باطناً آدم بشود، انسان بشود و الهی بشود. خوب دیگر وقتی که شدیم، پس اعمال ظاهریّه را کنار بگذاریم­؟ یک همچنین چیزی می­شود گفت؟ چون دو مورد در اینجا مطرح است؛ یکی این است که بگویند: آقا برویم باطن را درست بکنیم. نیازی نیست به ظاهر بپردازیم. این یک حرف خیلی سطحی است، ولی دومی که چرا باید وقتی به هدف رسیدیم همچنان به اعمال ظاهریّه ادامه دهیم؟ شبهه خیلی قوی­تری است. ما که از راه ظاهر وارد شدیم و باطن را هم درست­ کردیم، حالا که باطن درست شد دست از ظاهر برمی­داریم.

* این حرف نشان از جهل گوینده دارد!

من اینجا جملاتی را از استادم[6] برای شما می­خوانم. ایشان می­فرماید: «بدان که هیچ راهی درمعارف الهیه پیموده نمی­شود مگر اینکه ابتدا کند انسان از ظاهر شریعت (که من جلسه گذشته این­ها را گفته­ام) و تا انسان مؤدب به آداب شریعت حقّه نشود هیچ یک از اخلاق حسنه از برای او به حقیقت پیدا نشود. و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند (قسمت اول مربوط به جنبه­های انسانی است، آنجا که به «اخلاق حسنه» تعبیر می­کند. دومی جنبه­های، بعد معنوی انسان را مدّ نظر دارد. ایشان این دو را جداسازی هم کرده­است.) هیچ یک از اخلاق حسنه (که مربوط به بعد انسانی است) از برای او به حقیقت پیدا نشود و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار برای او منکَشَف شود و پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز مؤدب به آداب ظاهره خواهد بود.» می­گوید حالا که از راه ظاهر وارد شدی و باطنت را هم تطهیر کردی و انوار معارف در قلبت آمد؛ باید باز هم پایبند به شرع باشی! «پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز متأدب به آداب ظاهر خواهد بود.» نباید از این ظاهر دست برداری! بعد می­فرماید: «و از این جهت دعوی بعضی باطل است که به ترک ظاهر، علم باطن پیدا شود، یا پس از پیدایش آن به آداب ظاهره احتیاج نباشد.» ایشان هر دو مورد آن را آورده است. «و این از جهل گوینده است به مقامات عبودیت و مدارج انسانیت.» دوباره هر دو مورد آن را می­گوید؛ هم مقامات پرستشی، هم مدارج انسانی، هر دو مورد را آورده است.

اولاً «برو دلت را صاف بکن، عمده آن است!» می­گوید این حرف بی ربطی است و آن را کنار بگذار. دوم، حالا مثلاً «وقتی رفتی و توانستی درون خودت را اصلاح کنی، از آداب ظاهره شریعت وانسانیت دست بردار!» این را هم می­گوید که غلط است.

* اصلاح ظاهر؛ تنها محور تربیت

ابتدا از کجا شروع کنیم؟ از آداب ظاهری! ابتدای راه اینجاست. پدر و مادر! می­خواهید بچه را تربیت­ کنید؟ حالا که می­خواهید به او روش بدهید - در هر محیطی که در بحث تربیت هست -  از اینجا باید شروع کنید، از ظاهر باید شروع کنید. بعد که روش گرفت، نباید رهایش کنی! خود تو هم همینگونه­ هستی که نباید خودت را رها کنی! محور این است؛ این مسأله برای اینکه شخص، انسان بشود و الهی شود، محور است. محور اصلاً همین است، غیر از این نیست.

* کاری به ظاهر نداشته باش! یا برو دلت را صاف کن! غلط است

اینطور نیست که یک کسی باطن خوب داشته باشد، در عین حال ظاهر بدی داشته باشد. من این­ها را می­گویم چون اینها خیلی این­ حرفها بر سر زبانها می­گردد. می­گویند: به ظاهرش نگاه نکن! باطن خوبی دارد. از آن طرف، می­گوید برو دلت را صاف بکن!

* اگر ظاهر مهم نبود، چرا مقربترین بنده خدا(ص) خود را به سختی می­انداخت؟

نمی­شود! نمی­شود! اگر می­شد عقل کل عالم وجود، مقرب­ترین شخص به خدا که انسانی ما فوق او نبود، خوب او که دست برنمی­داشت! اینقدر مقید به آداب ظاهره بود - چه از نظر انسانی­اش، چه ازنظر الهی­اش - که خدا خطاب به او فرمود: « طه، ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى‏[7]» ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که تو خود را به سختی بیاندازی؟

خودت را چرا اینقدر به زحمت می­اندازی؟ این مرز دارد. حد دارد. پیغمبر اینقدر ملتزم بود. این مسئله است.

* ملکات خوب هم از بین رفتنی­اند

از کجا شروع شود؟ از ظاهر؛ چه پدر، چه مادر و چه بچه­؛ چه شکل ظاهری­، چه گفتار و چه کردار. از اینجا باید شروع کنی تا بعد به تدریج در درون تو ملکه شود. تازه این را به شما عرض کنم اینگونه نیست که ملکات زائل نشود؛ بلکه ملکات زائل می­شود. اگر یک کسی یک رذیله­ای مثل حرص، کبر و امثال این­ها در او بود، چگونه آنها را مداوا کند وقتی که قابل زائل شدن نیست؟! اصلاً اگر این­ها قابل معالجه نبود، این همه دستورات که نبود! ملکات هم زائل می­شود. هیچ فرقی هم بین ملکۀ سیئه و حسنه نیست. ملکه انسانی یا ملکه الهی هم که باشد اگر از اعمال ظاهریه دست برداری، این ملکه زائل می­شود و از بین می­رود. یک رابطه تنگاتنگ بین ظاهر و باطن است که من روایاتی را که هر دو طرف این مسأله را داشت خواندم.

* این حرف یعنی چه؟!

گاهی به گوشمان می­خوردکه: «باید برای اصلاح جامعه، کار فرهنگی کرد.» چقدر ظاهر این جمله قشنگ است!! ولی یعنی چه؟ یعنی باید از اعمال ظاهریه دست برداریم؟! اگر منظورشان این است، جواب ما را بدهند که این همه آیات و روایات در باب امر به معروف و نهی از منکر، مربوط به ظاهر است یا مربوط به باطن است؟ امر به معروف و نهی از منکر از اهمّ واجبات در اسلام است. این مربوط به ظاهر است یا باطن؟ اینجا می­توانی ما را دور بزنی؟ اینها از اهم واجبات است و جزو اعمال ظاهریه است.

* تنها راه اصلاح خود و جامعه، اصلاح ظاهر است

اصلاح جامعه از اینجاست. ما در فرهنگ اسلام این را داریم و حتی بُعد معرفتی هم همین است، که من فرمایشات استادم (رضوان الله تعالی علیه) را خواندم و حتی ایشان فرمودند: سیر معرفتی آن هم به این است. آن کسی که می­خواهد سیر باطنی بکند، تا این­ها نباشد، نمی­تواند سیر کند. چه رسد بخواهیم جامعه را از نظر ظاهر اصلاح بکنیم، که اساساً به ظاهر بستگی دارد. راهی جز این نیست. از همین راه باید وارد شد. امر به معروف و نهی از منکر همه مربوط به ظواهر شریعت است. اینکه ما حتی جرأت نمی­کنیم لساناً هم چیزی بگوییم، یک بحث دیگری است.

* شانه خالی کردن مسئولین برای چیست؟

حالا یک راه حمل به صحت آن این است که بگوییم عدم معرفت به فرهنگ اسلام است، لذاست که از این حرفها زده می­شود. ولی اگر با یک دید عرفی بخواهیم این حرف­ها را بررسی کنیم، و ریشه­یابی بکنیم، ببینیم از دهان چه کسانی در می­آید؟ می­بینیم از دهان افرادی در می­آید که  مسئولیت دارند عملاً جامعه را اصلاح بکنند. با اینکه مسئولیت دارد که عملاً جامعه را اصلاح بکند، توپ را در زمین دیگری می­اندازد. می­گوید: این کار فرهنگی لازم دارد. برویم جلوتر سر از کجا در می­آورد؟ چرا شانه خالی می­کند؟ هر کس می­خواهد باشد، من به شخص کار ندارم. هر کس مسئولیت دارد که جامعه را عملاً اصلاح کند و این را بگوید که «کار، فرهنگی است.» و از عهده خودش خارج بکند، اگر با یک دید عرفی نگاه بکنیم شاید سر از این در بیاورد که شاید یک سری اهداف شیطانی دارد و می­خواهد آن کسانی که مثلا لاابالی هستند از او روگردان نشوند و یک جاهایی که - مثلا فرض کنید در تأیید او - احتیاج به آن­ها هست­، از آنها بهره بگیرد. آدم اگر بخواهد عمیق روی این­ها فکر بکند، به اینجا می­رسد و الا این حرفها قابل انکار نیست که اصلاح جامعه، از ظاهر شروع می­شود. آقا! شرعاً وظیفه­تان این است.

* تا سر به سنگ لحد بخورد، باید این آداب ظاهری حفظ بشود

در نتیجه می­خواستم این را عرض کنم که در باب تربیت - چه فرد و چه جامعه - باید از ظاهر شروع بشود. نقطه شروع از آنجاست. مؤدب شدن به آداب انسانی و آداب الهی، از اینجاست. این است که روی باطن اثر می­گذارد. وقتی هم که اثر گذاشت دستت را روی هم نگذار! بدان که این زائل می­شود. تا سر به سنگ لحد بخورد، باید این آداب ظاهری در جامعه حفظ بشود و الا جامعه رو به فساد خواهد رفت.

* راه عملی مقدم بر کار فرهنگی است، بلکه زمینه ساز است

لذا مهم همان مطلب گذشته، یعنی مسئله شعور و عمل است. نمی­گوییم کار فرهنگی نه! کار فرهنگی باید باشد ولی درجای خودش. و اینکه کار فرهنگی موجب نمی­شود که ما از راه عملی بی­نیاز بشویم. راه فرهنگی رفتن ما را بی­نیاز نمی­کند از راه عملی؛ بلکه راه عملی مقدم است بر آن راه بلکه برای اینکه کار فرهنگی مؤثر واقع بشود، این راه زمینه­ساز است.

اللهم صل علی محمد و آل محمد


 دریافت صوت   پخش صوت   دریافت فیلم   پخش فیلم


[1] . وسائل الشیعه، ج 20، ص 154

[2] . غررالحکم، ص 247

[3]. غررالحکم، ص479

[4] . غررالحکم، ص 254

[5] .  بحار الانوار، ج 69، ص 289

[6] . امام خمینی (ره)

[7] . سوره طه، آیات شریفه 1و2

 

# # غیرت مومن - جلسه 12 (29/02/1389) # # ارسال به دیگران # #

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَلَمِین

وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«إِنَّ الغَیرَهَ مِنَ الایمان»؛[1] همانا غیرت از آثار ایمان است.

 

مروری بر مباحث گذشته

بحث ما راجع به تربیت در محیط­هایی که انسان در آنها ساخته شده و روش رفتاری و گفتاری می­آموزد، بود. اشاره شد که اولین محیط و تاثیرگذارترین محیط، محیط خانوادگی است و بطور کلی مسأله تربیت، در هر محیطی که باشد، تدریجی­الحصول است و انسان به تدریج روشها را یاد می­گیرد. البته در مقام مقایسه میان روش فساد و روش صلاح، روش فساد برای انسان سریع­تر حاصل شده و روش صلاح، بطیئ­تر و کندتر صورت می­پذیرد. اجمالاً به سرّ این مطلب هم اشاره شد که چون انسان حین تولد، از نظر شهوت و غضب و وهم یک حیوان بالفعل است و آن چیزهایی که از نظر انسانی و الهی­ دارد، در او نهفته است و جنبه استعدادی دارد که باید با تربیت شکوفا شود؛ لذا حرکت رو به صلاح، کندتر از حرکت رو به فساد اثر می­گذارد.

قوای حیوانی، افسار گسیخته است!

گفتیم که تربیت یعنی روش دادن؛ اصل آن هم این است که به قوای حیوانی انسان، روش داده شود و آدمی از افسارگسیختگی قوای حیوانی خود نجات پیدا کند. قهراً وقتی که قوای حیوانی بالفعل است و شهوت و غضب و وهم در بچه­ای که متولد می­شود وجود دارد، این سوال مطرح می­شود که آیا این قوا کنترل شده است یا نه؟ بدانید که این قوای حیوانی شهوت، غضب و وهم، سقف ندارد و مرز نمی­شناسد! افسارگسیخته است. و تربیت در مراحل اولیه، این است که باید جلوی افسارگسیختگی این قوای حیوانی را گرفت. در تربیت اسلامی، از بین بردن شهوت و غضب مطرح نیست. آنچه اهمیت داشته و صحیح است، روش دادن، محدود کردن و مرز تعیین کردن برای قوای حیوانی نفس است.

هوای نفس یعنی: خواسته­های حیوانی بی مرز

من به دو اصطلاح اشاره کنم که استاد ما(رضوان الله تعالی علیه) هم  آنها را به کار می­بردند. ایشان می­فرمودند: «شهوت و غضب در انسان اطلاق دارد». این یک اصطلاح است که معنایش همان است که من عرض کردم؛ یعنی مرز نمی­شناسد. یک عبارت هم در روایات ما وجود دارد - که خیلی زیاد شنیده­اید و استعمال هم می­کنید- که عبارت است از «هوای نفس». این هوای نفس که می­گویند، یعنی چه؟ این همان مرز نشناسی است. خواسته­های حیوانی بی­مرز، هوای نفس است. بحث در این است که برای تربیت، این نیروها باید کنترل شود و حد و مرز پیدا کند. این مسأله نسبت به تمام محیط­هایی که انسان در آنها ساخته می­شود، مطرح است؛ از محیط خانوادگی گرفته، تا محیط آموزشی، شغلی، رفاقتی و حتی آن جوّ حاکم بر کل جامعه که مسؤولیت آن با عده­ای خاص است؛ در هر محیطی این بحث مطرح است.

دست عقل، نفس را از سرکشی باز می­دارد.

من حالا در رابطه با  بحث، دو روایت می­خوانم. یک روایت از علی(علیه السلام) است که حضرت فرمود: «النّفوسُ طَلِقَةُ لکِن أَیدی العُقول تُمسِکُ أَعِنَّتَها عَنِ النُّحوس»؛[2] نفوس، رها و یله­اند، ولی دستان عقل است که آنها را از سرکشی باز می­دارد.

نفوس یعنی همان قوای حیوانی که اشاره شد. نفْس همان روح حیوانیِ شهوت، غضب و وهم است. طَلِقَة یعنی آزادی حیوانی. می­فرماید: نفْس، آزادی حیوانی می­خواهد. اما آنچه او را از سرکشی باز می­دارد، دستان عقل است. این در ابتدا کارِ عقل عملی است و بعد هم عقل نظری که زیربنای اعتقادات است.

سر چشمه را با بیل می­شود گرفت؛ اما ...

مسأله این است که اگر انسان قوای نفسانی­اش را رها کند، حدّ یَقِف ندارد. هیچگاه نمی­ایستد و دائماً به دنبال میل خود می­رود. البته محیط­هایی که انسان در آنها ساخته می­شود، با هم تفاوت داردند. مثلاً اگر کودکی را بخواهیم در محیط خانوادگی تربیت کنیم و قوای حیوانی­اش را مهار کنیم، خیلی آسان‌تر است، نسبت به انسانی که وارد محیط دیگری شده است. قبلاً هم من گفتم که تربیت بچه خیلی آسان است. چون کودک هم سریع و زود و هم عمیق و مؤثر یاد می­گیرد. حالا بعداً می­گویم که این تربیت و روش­دهی باید از کجا شروع شود.

بحث این است که هرچه کودک رشد حیوانی پیدا کند، روش دادن به او مشکل‌تر می­شود؛ تا به حالت تمییز برسد. به بلوغ طبیعی – نه شرعی- که برسد، کار مشکل می­شود. اگر کودک تربیت نشود، وقتی وارد محیط­های بعدی می­شود – محیط آموزشی، شغلی، رفاقتی و ... - به جایی می­رسد که اگر آن­وقت بخواهد این قوای حیوانی را مهار کند، کارش بسیار مشکل است. می­گویند: سرچشمه را با بیل می­شود گرفت؛ اما اگر همان ابتدا جلوی آن را نگیری، بعداً با پیل هم نمی­شود جلویش را گرفت!

تربیت بعد از دوران کودکی، بسیار سخت است.

اینکه روی این محیط تأکید می­شود برای این است که اولین محیط، محیط خانوادگی است. سازندگی و تربیت در آن، آسان­تر از محیط­های دیگر است. حال اگر انسان در کودکی تربیت نشد، و هواهای نفسانی در او غالب شدند، دیگر تربیت بسیار سخت است. در روایتی از حضرت عیسی(علیه السلام) یک تعبیری وجود دارد که می‌گوید: «إِنَّ الغالِبَ لِهَواه أَشَدُ مِنَ الَّذی یَفتَحُ المَدینَه وَحدَه»؛[3] کسی که بخواهد بر هوای نفْسش چیره شود، سخت­تر از کسی است که به تنهایی شهری را فتح می­کند.

کار به جایی می­رسد که اگر بخواهی جلوی این افسارگسیختگی قوای حیوانی را بگیری، مثل این است که بخواهی به تنهایی شهری را فتح­ کنی! کسی که بخواهد بر هوای نفْسش چیره شود، سخت­تر از آن کسی است که به او بگویند برو به تنهایی یک شهر را فتح­ کن! اینکه من بارها تأکید کردم و بحث را روی محیط خانواده آوردم، برای این است که در این محیط و در این سن و سال، هنوز هوای نفسانی بر انسان چیره نشده است که بخواهی آن را مغلوب کنی.

نفس با لجام عقل و شرع مهار می­شود.

در اینجا این بحث –که در اصطلاح اهل معرفت هم هست- مطرح می­شود که برای تربیت باید به این قوای حیوانی، لجام و دهنه­ از عقل و شرع زد. در تمام مراحل هم، همینطور است که باید یک لجام عقل و شرع به این حیوان زد! چرا می­گوییم حیوان؟ چون گفتیم که انسان در ابتدای کار یک حیوان بالفعل است. لذا برای کنترل کردن او و مهار کردنش باید یک لجام عقلی و شرعی به او زد.

چرا لجام عقل و شرع؟

یک سنخ مسائلی هست که حتی اگر دین هم نبود و دستوراتی هم برایش نیامده بود، خود ما آنها را با عقلمان می­فهمیدیم. مثلاً می­دانستیم که ظلم کردن بد است؛ آدم­کُشی بد است؛ عدل خوب است؛ و... فهمیدن این امور احتیاجی به وحی نداشت و عقل ما -عقل عملی ما- به تنهایی این مسائل را درک می­کند. حاکم بر این امور، عقل عملی است. یک سنخ امور دقیق‌تر و ظریف‌تری هم هست که فهم آنها برای ما پیچیده است. لذا شرع می‌آید و اینها را برای ما ظاهر و آشکار کرده و مفاسد آن را برای ما می­گوید. اینکه ما تعبیر می­کنیم به لجام عقل و شرع، برای این است.

شارع روش­های مهار نفس را آموزش داده است.

لذا شارع همین مسائل ظریف که همان روشهاست را برای ما تبیین می­کند. او پیامبران را فرستاده که به من روش گفتاری و رفتاری بدهد، تا من این غضب و شهوتم را در محدوده­ای که عقل عملی می­گوید، مهار کنم. از آنجا که انسان دو بُعدی است، خداوند در بُعد معنوی او نیز، دستورالعمل تربیتی داده است.

آدمی سه بعدی است؛ الهی، انسانی و حیوانی

البته انسان سه بُعدی است. یک بعد دیگرش هم حیوانیتی است که می­خواهد جلوی انسان شدن و الهی شدن را بگیرد. این بُعد حیوانی فعلی است و بُعد­های دیگر هنوز فعلی نشده­اند. این مانع شکوفایی آنها می­شود. تا جلوی این گرفته نشود، بُعد انسانی و الهی انسان رشد نمی­کند.

هوی و هوس، علفهای هرز وجود آدمی

علف هرزه در باغ و باغچه را دیده­اید؟ تا جلوی این علفهای هرز را نگیری، آن بذری که کاشته­ای رشد نمی­کند. همینطور تا وقتی جلوی هوی و هوس­ها گرفته نشود، آن نشائی که خدا - در بُعد انسانی و الهی - در دل آدمی گذاشته است، شکوفا نمی­شود؛ نه آدم درست می­شود نه فرشته. این اولین گام است.

اولین گام تربیت، مهار نفْس سرکش

علی(علیه السلام) در یک روایت فرمود: «ضَبطُ النَّفس عِندَ الرَّغب و الرَّهب مِن أَفضَلِ الأَدَب»؛[4] مهار نفْس هنگام میل و رویگردانی، از بافضیلت ترین ادب­هاست. مهار کردن شهوت و غضب نفْس، هنگام روآوری و روگردانی، از بافضیلت­ترین تربیت­ها و ادب­ها است. یعنی همین، اولین گام است. وقتی که نفْس به یک کار نامشروعِ نامعقول رو آورده و می­خواهد آن را انجام دهد، جلوی آن را بگیر! از آن طرف وقتی نفْس می­خواهد از یک کار خوب روگردان شود، آنجا هم جلوی روگردانیش را بگیر! هر دو مورد، هم «رغب» و هم «رهب» آمده­است؛ هم به روآوری و هم به روگردانی اشاره شده است.

استاد ما(رضوان الله تعالی علیه) این اصطلاح اهل معرفت را مطرح می­کنند که «تقییدِ اطلاقِ شهوت و غضب»؛ این همان مهارکردن و افسارزدنی است که من گفتم. من بحث را خالی از این اصطلاحات کردم تا فهم آن آسان شود. وقتی ایشان می­گوید «تقییدِ اطلاقِ شهوت و غضب»، یعنی مهار زدن به این قوای سرکش. نفْس را رهایش نکن!

مرزکشی برای خواسته­ها، کار انبیاست.

لذا امام(رضوان الله علیه) می­گویند: «مقصد انبیاء تأدیب نفوس و تحدید هواهای نفسانیّه است». مقصد همه انبیاء، این است که می­خواهند نفوس را تربیت کنند. تحدید در اینجا یعنی مرزکشی؛ انبیاء می­خواهند نفوس سرکش را  مرزشناس­ کنند.

حیوانات وحشی تربیت می­شوند؛ چرا ناامیدی؟!

مگر نمی­شود حیوان را تربیت کرد؟ الآن درنده­ها را تربیت می­کنند. آیا تو که از تربیت خود ناامیدی، بدتر از شیر و ببر و پلنگی؟ خوب است که اینها را می­بینید! حیوان را می­شود تربیت کرد. حیوانات را دارند تربیت می­کنند. بدترین آن­ها را می­بینید که تربیت شده­اند. وقتی حیوان را می­شود تربیت­ کرد، چطور این موجود دو پا در بین این حیوانات چموش­تر از همه در می­آید؟! مگر انبیاء آمدند و یکسری چیزهای خارق­العاده به ما گفته­اند؟! می‌گویند: آمده­ام تا روش رفتاری، گفتاری و کرداری به تو بدهم و می­خواهم تو را آدم­ کنم.

روش دادن به شهوت، غضب و وهم، هدف انبیاء عظام است.

خلاصه اینکه انسان علاوه بر دو بُعد انسانی و الهی دارای یک بُعد بالفعل حیوانی است که مانع انسان شدن اوست. اگر قوای نفْس، افسارگسیخته باشد همین آدم، از حیوانات هم بدتر می­شود. لذا بزرگان می­فرمایند که مقصد انبیاء عظام، تأدیب نفوس و تحدید هواهای نفسانیه است. هدف پیامبران روش رفتاری دادن به شهوت، غضب و وهم است. در همین رابطه یک روایت از رسول خدا هست که: «قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ الله تعالی حَدَّ لَکُم حدوداً فَلا تَعتَدوها»؛[5] پیغمبر اکرم فرمود خداوند برای شما، مرزهایی قرار داده است، پس از آن مرزها تجاوز نکنید. تجاوز نکنید، یعنی به آداب الهی مؤدب شوید تا انسان شده و در بُعد الهی، فرشته شوید. کسانی رستگاری جاودانه پیدا می­کنند که مؤدب به آداب الهی شوند.

قبول آداب شرعی، رسیدن به فلاح ابدی است.

علی(علیه السلام) می­فرماید: «مَن تَأَدَّبَ بِآدابّ الله عزوجل أَبداهُ إِلَی الفَلاحِ الدّائم»؛[6] هر کس مؤدب به آداب الهی شود، ادبش او را به رستگاری ابدی می­رساند. اگر کسی تربیت الهی را بپذیرد و مؤدب به آداب الهی شود، به رستگاری جاوادنه می­رسد؛ یعنی هم یک انسان می­شود و هم در بُعد الهی­ و معنوی رشد کرده و فرشته می­شود. سؤال اصلی این است که حالا که می­خواهیم تربیت شویم و تربیت کنیم باید از کجا شروع کنیم؟ این یک بحث مستقلی است که الآن شاید در ذهن همه هم باشد. البته چون این بحث­ها تقریباً همگانی است، در پاسخ به این سؤال من نمی­خواهم اصطلاحات پیچیده­ای به کار ببرم. تنها به قدری که لازم است به مطالبی اشاره خواهم کرد.

نقطه آغاز، ساختن ظاهر است.

اهل معرفت به این نقطه­ی شروع اشاره دارند که من ابتدا جملاتی را هم از آن­ها می­خوانم و بعد توضیح می­دهم. در باب تربیت می­فرمایند: «اگر انسان بخواهد از نظر باطنی و حقیقی اصلاح شود، تنها راهش گذر از ظاهر به باطن است». بحث ما این است که می­خواهیم حیوان نباشیم و آدم بشویم؛ یعنی می­خواهیم مابه­الامتیاز انسانی خود را شکوفا کنیم. مثلاً اگر اهل معنویت هستیم، می­خواهیم نورانیت قلبیّه پیدا کنیم؛ اگر اهلش هستیم، می­خواهیم عالم غیب را شهود کنیم؛ اگر می­خواهیم این کارها را  بکنیم، بزرگان می­گویند که این منزل یک راه بیشتر ندارد؛ آن راه منحصر هم این است که از راه ظاهر به باطن برویم.

ظاهر، تنها مسیر نفوذ به باطن است.

حالا این­ها را می­خواهم توضیح بدهم که «رخنه کردن از ظاهر به باطن» یعنی چه؟ آیا تو می­خواهی آن بذر الهیه انسانی که خدا در وجودت پاشیده و آن نهالی را که او درون تو کاشته است را آبیاری کنی و زنده­اش کنی؟ آیا می­خواهی آدم بشوی؟ باید از ظاهر خود سراغ باطن بروی، تا کار سامان یابد. راه فقط همین است. اگر می­خواهی آن بذر الهی در بُعد معنویت را شکوفا کنی و قلب و دلت را روشن و منور به نور الهی کنی، بدان که راه فقط این است! باید از ظاهر به باطن بروی! این همان راهی است که انبیاء و مکتب انبیاء برای ما آوردند.

انسانیت در گرو التزام به شرع است.

این کلیت بحث بود. بعداً آرام ­آرام می­رویم و به جزئیات آن می­پردازیم. ما تعبیراتی از اهل معرفت داریم که مثلاً امام(رضوان الله تعالی علیه) - که البته من هرچه دارم از استادم دارم- می­گویند: «بدان که هیچ راهی در معارف الهیه پیموده نمی­شود مگر آنکه انسان ابتدا کند از ظاهر شریعت؛ و تا انسان مؤدب به آداب شریعت حقّه نشود، هیچ یک از اخلاق حسنه (که همان انسانیت است) از برای او، به حقیقت پیدا نشود و نور معرفت الهی در قلب او تابش نکند». این جملات هم به بُعد معنوی مسأله اشاره می­کند.

شرع یعنی آداب ظاهری که انسان ساز است.

منظور امام از آداب ظاهریه چیست؟ منظور ایشان همین احکام شرعیه است. این­ها آدم ساز است. من کاری به جنبه­های معنوی آن ندارم. اصلاً خود این احکام، آدم ساز است. در بُعد انسانی، انسانیت را شکوفا می­کند. باید ظاهر انسان، شکل و شمایلش، لباس­های تن او، حرف­ها، رفتارها، دیده­هایش، همه و همه در محدوده احکام شرعیه باشد تا انسانیتش شکوفا شود.

ضرورت آموزش ظواهر به فرزندان

الآن درباره تربیت فرزند در محیط خانوادگی بحث می­کنیم. چون روایات آن را هم قبلا اشاره کرده­ام، دوباره تکرار نمی­کنم. ولی دیدید که تربیت فرزند چقدر آداب دارد. بعد از دوران خردسالی هم روایات می­گویند که وقتی بزرگ شد، باید روزه را به او یاد داد؛ نماز یادش داد؛ وضو یادش داد؛ من قبلاً این­ها را گفته­ام. از علی(علیه السلام) است که فرمود: «أَدِّب صِغارَ أَهلَ بَیتِکَ بِلِسانِکَ عَلَی الصَّلوه وَ الطَّهور»؛[7] کوچکترهای خانواده‌ات را با زبانت برای نماز و وضو تربیت کن!

امام صادق (علیه السلام): «یُؤَدِّبُ الصَّبی عَلَی الصَّوم»؛[8] بچه باید برای روزه گرفتن تربیت شود. بعد هم سن این کار را مشخص می­کند، می­فرماید این کار بین پانزده و شانزده سال انجام شود. از ظاهر شریعت باید شروع کرد. از شکل و شمایلت، پوششت و صحبت کردنت باید شروع کنی، تا برسی به روابطی که با دیگران-اشخاص صالح و فاسد- داری؛ همه اینها باید بر اساس شرع تنظیم شود تا باطن اصلاح گردد.

تذکر اول: فرق میان اصلاح ظاهر و ظاهرسازی

اما من در اینجا باید به دو نکته اشاره کنم که مغالطه­ای صورت نگیرد. اول اینکه ما یک ظاهر و باطن داریم، یک سرّ و عَلَن. اینکه بزرگان می­فرمایند از ظاهر می­توان به باطن رخنه کرد، یعنی اینکه اگر آدمی در تمام جهات مقیّد باشد که مطابق اسلام عمل کند، مثلاً از نظر پوشش، شکل وشمایل، گفتار و رفتار با دیگران و همه­ی زندگی­اش اسلامی باشد یا تلاش ­کند که اسلامی باشد، در حقیقت از راه ظاهر اقدام به اصلاح باطن کرده است. این فرق می­کند با کسی که مثلاً جلوی آدم جانماز آب می­کشد ولی از آن طرف ـ نعوذ بالله ـ در خفا دروغ می­گوید و تهمت می­زند و... اوّلی ظاهرش درست است هرچند هنوز باطنش اصلاح نشده است، ولی دومی سرّش با علنش فرق دارد. رفتار دومی فریبکارانه است و جنبه­ی اصلاحی ندارد. یک سنخ مسائلی هست که چون از دورن افراد اطلاعی ندارید، شما هم از آن­ها سر درنمی­آورید. مثلاً اگر من در گفتارم هیچ توجهی نکنم، دروغ بگویم، غیبت کنم، تهمت بزنم و... تو از کجا می­فهمی که من دارم دروغ می­گویم؟ به یک معنا این سرّ من است. کارِ علنی کارساز نیست. بلکه باید تمام کارها و اعمال را اصلاح کرد تا درون درست شود.

ظاهر سازی و ریاکاری اثر ندارد.

ظاهر آراسته در باطن اثر می­گذارد، نه این کارهای علنی که به همراه بسیاری کارهای خلاف دیگر انجام می‌شود. اهل معرفت این ­حرف را نمی­زنند که هر نوع ظاهرسازی، باعث اصلاح باطن می­شود. یک وقت اشتباه نکنید! من این نکته را بگویم که ریاکاری اثری ندارد.  کسی که تلاش می­کند مسائل درآمدی­اش و همه زندگی‌اش- نه فقط صوم و صلاة- همه و همه، اسلامی باشد، اگر بر این امر مراقبت کند، در باطنش اثر می‌گذارد. گفتیم که صورتِ ملکه، با تکرار و مراقبت برای انسان حاصل می­شود. اگر تلاش کند که در معاملاتش، عباداتش، معاشرات و مجالساتش، همه و همه خلاف شرع انجام ندهد، مثلاً زبانش غیبت نکند، دروغ نگوید، تهمت نزند، ایذاء نکند؛ این از ظاهر به باطن رخنه می­کند.

ظاهر سازی، نفاق است. 

اما وقتی من جلوی تو دعا می­خوانم، خم و راست می­شوم، ادعای معنویت می­کنم، دعای فرج می­خوانم، دعای توسل می­خوانم، سینه می­زنم، پابرهنه راه می­افتم، شال عزا به گردن می­اندازم و امثال این­ها -همه چیزهایی که جنبه فریبندگی دارد را می­گویم- ولی در سرّ و خفا، به صورت پنهانی کار خلاف انجام می­دهم، این ظاهرسازی است و اثر سازندگی ندارد. مسأله نفاق، همین است. ظاهر و باطن را با سرّ و علن یک وقت اشتباه نکنید. می‌خواستم این را بگویم که تفاوت سرّ و علن، نفاق است. نفاق هم بدترین کارها است. حتی می­گویند از کفر هم بدتر است. در آیات ما هم این مضمون هست.

تذکر دوم: باید به تمام دین پای‌بند بود نه بخشی از آن

دومین تذکر این است که آداب شریعت، یک مجموعه است. یک بخش نیست؛ نماز و روزه و وضو و ذکر نیست، که این را رعایت بکنی، اما مال مردم­خوری کنی! هرگز اینطور نیست که بتوانی به بخشی از دین عمل کنی و بخش دیگر را رها کنی. دستورات و احکام اسلام مجموعه است. مجموعه احکام شرعیه، همان احکام ظاهریه است که اگر اینها را رعایت کنی، بدون شک در تو اثر می­گذارد. یعنی آن بُعد انسانی تو را شکوفا می­کند و بُعد الهی تو را هم به ثمر می­نشاند. اگر بپرسی از کجا شروع کنیم؟ پاسخ این است که از اینجا باید شروع کرد: پای‌بندی به تمام دستورات شرع.

رعایت ظواهر شرع در خانه، کار والدین با غیرت

بحث راجع به محیط خانواده بود و اینکه اگر پدر و مادر نسبت به بچه از کودکی، تمام آداب شرعی را رعایت کنند، وقتی او بزرگتر شده و به قوه تمییز برسد، باطن او، باطن یک آدم می­شود. اولین محیط سازندگی برای انسان، خانواده است. لذا چون در این محیط، رابطه­ها تنگاتنگ است و از چاشنی محبت قوی برخوردار است، اگر پدر و مادرِ غیرتمند بخواهند فرزند­شان آدم شود و الهی شود، باید ظواهر شرع را رعایت کنند.اللهم صل علی محمد و آل محمد...

 

دریافت صوت   پخش صوت   دریافت فیلم    پخش فیلم


[1] . وسائل الشیعه، ج 20، ص 154

[2] . غرر الحکم، ص 235

[3] . شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 233

[4] . غرر الحکم، ص 238

[5] . بحارالانوار، ج2، ص 263

[6] . وسائل الشیعه، ج 6، ص 197

[7] . مجموعه ورّام، ج 2، ص 155

[8] . وسائل الشیعه، ج 10، ص 237

 

# # غیرت مؤمن - جلسه 11 (22/02/1389) # # ارسال به دیگران # #

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَلَمِین وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«إِنَّ الغَیرَهَ مِنَ الایمان»[1] همانا غیرت از آثار ایمان است.

* مروری بر مباحث گذشته

بحث ما راجع به تربیت در بعد اخلاقی، به معنای روش رفتاری و گفتاری دادن است. عرض کردم در بین محیط‌هایی که انسان از آنها روش می­گیرد، اولین محیط «محیط خانوادگی» است. به طور غالب آنجایی که انسان در این جهان مادیت چشم می­گشاید و در آن بستر رشد می­کند،  محیط خانواده است؛ خصوصاً که این محیط با محبت آمیخته است. در خانواده رابطه تنگاتنگ همراه با محبت وجود دارد و این نوع رابطه، روی انسان نقش سازندگی دارد؛ اعم از اینکه نقش تخریبی داشته باشد و اثرش فساد باشد یا اثر صلاح داشته باشد.

* محیط­های پنج­گانه تربیتی

در ابتدای بحث این تذکر را بدهم که انسان معمولاً در محیط­هایی که ساخته می­شود، اولین محیط، محیط خانوادگی است، بعد محیط آموزشی، بعد محیط شغلی، بعد محیط رفاقتی و بعد هم محیط پنجم یعنی فضای کلی جامعه است که در تربیت او نقش دارد. جوّ پنجم حتی بر دیگر فضاها نیز غالب و حاکم است. من نمی­توانم در بحث تربیت، آنچه مربوط به محیط آموزشی است را در خلال بحث خانواده که مربوط به بچه­ی در دامن پدر و مادر است بیاورم. ابتدا آنچه مربوط به محیط خانوادگی است را بحث می­کنیم و بعد  به سراغ محیط دوم که محیط آموزشی است می­رویم که بچه در آن بزرگ می­شود و او را به مدرسه می­فرستند؛ بعد هم محیط­های بالاتر را بحث می­کنیم. هر محیطی برای خودش یک سنخ مسائل خاصّی دارد و باید آن را از نظر تربیتی جداگانه بررسی کرد. این را از این جهت عرض می­کنم که یک عده که گویا کم­حوصله هستند یا گرفتاری­هایی در محیط­های دیگر دارند، از مسائل مربوط به محیط­های دیگر می­پرسند؛ حال آنکه بحث ما فعلاً در رابطه با محیط خانواده است.

* جامعه را نمی­توان با «شعار» اداره کرد

این را بدانید که شعار بی­شعور ـ‌یعنی شعاری که همراه با عمل نباشد‌ـ اثر ندارد. شعار، بدون شعور، اگر اثری هم داشته باشد، اثرش مختصر است و رد می­شود. گاهی هم اثر عکس دارد. شعاری که همراه با عمل نباشد، اگر خیلی خوب و درجه یک هم باشد، یک شعله­ای می­گیرد و بعد هم خاموش می­شود. این را هم بگویم که یکی از مشکلات جامعه ما همین است؛ نمی­شود جامعه را بر محور شعار اداره کرد. برای اصلاح جامعه، شعارها باید با شعور و همراه با عمل باشد؛ چه در بُعد دنیوی و چه در بُعد اخروی، چه مادی و چه معنوی. با صِرفِ شعار که چیزی اصلاح نمی­شود. اگر انسان برای اصلاح مشکلات جامعه فقط شعار بدهد، گاهی اثرش چند ساعت بیشتر نیست؛ به چند روز هم نمی­کشد که اثرش از بین می­رود. به خصوص اگر در کنار آن شعار، عمل هم نباشد که دیگر هیچ! گاهی نتیجه عکس هم می­دهد.

* همنشینی با بدان و خوبان، هر دو اثر گذار است                              

بحثی که ما در جلسه گذشته داشتیم این بود که مسئله تربیت ـ‌که از عناوین قصدیّه هم نیست‌ـ تدریجیُّ‌الحصول است. چه در بُعد فساد انسان و چه در بُعد صلاح او، هر دو تدریجیُّ‌الحصول است و این روش بر اثر تکرار به صورت ملکه برای انسان حاصل می­شود. روایاتی را هم که آنجا مطرح کردم، در بُعد فساد بود. حالا در بُعد صلاح هم روایتی را می­خوانم. روایات متعددی هم تحت عنوان مصاحبت و مجالست هست که من آن­ها را جلسه گذشته عرض کردم.

در بُعد فساد این روایت از علیu را عرض کردم که حضرت فرمود: «صُحبَةْ الأَشرار تَکسِبُ الشَّر کَالرّیح إِذا مَرَّت بِالنَّتِن حَمَلَت نَتناً»؛[2] همنشینی با بدان، بدی را به همراه دارد، مانند بادی که اگر از روی شیئی بد بو بگذرد، با خود بوی بد را می­برد. این روایت به فساد و جنبه تخریبی در تربیت اشاره داشت؛ یعنی نقش تخریبی رابطه تنگاتنگ با بدها، آن هم با چاشنی محبت(همنشینی) مطرح شده بود. کاملاً عکس آن هم از علیu نقل شده است که «صُحبَةُ الأَخیار تَکسِبُ الخَیر کَالرّیح إِذا مَرَّت بِالطّیب حَمَلَت طیباً»؛[3] همنشینی با خوبان، خوبی بدست می­آورد، مانند بادی که چون بر بوی خوشی گذر کند، بوی خوش می­گیرد. یعنی حضرت دوباره عین مثالی که درباره فساد گفته بود را می­زند؛ بوی خوش.

* آیا سرعت فاسد شدن و اصلاح شدن برابر است؟

مطلب دیگری که می­خواهم در همین رابطه مطرح کنم این است که آیا این تدریجیُّ‌الحصول بودن صلاح و فساد، سرعتش مساوی است؟ یعنی وقتی که می­خواهند کسی را فاسد­ کنند، آیا فاسد کردن او از نظر سرعت و بُطئ(کندی) مانند اصلاح کردن زما­ن می­برد؟ مثلاً فرض کنید اگر کسی دو ماه با شخص فاسدی رفاقت داشته باشد، آیا فاسد می­شود؟ یا اگر مدتی در یک محیط فاسد باشد، آیا فاسد می­شود؟ و همین­طور اگر کسی دو ماه در یک محیط سالمِ صالح باشد یا رفیق سالمِ صالح داشته باشد، آیا صالح می­شود؟ اصل مسأله تدریجیُّ‌الحصول است؛ حالا این مسأله مطرح می­شود که آیا سرعت و کندی­شان برابر است؟ آیا نقش تخریبی و نقش سازندگی از نظر بطیء بودن و سریع بودن یکسانند یا این دو با هم مختلف هستند؟ این یک بحث ریشه­ای است. من نمی­خواستم اینگونه این بحث را مطرح کنم، چون ممکن است یک مقدار برای عموم سنگین باشد؛ ولی تا آنجایی که در توانم هست بحث را تنزّل­ می­دهم.

* قوای بالفعل حیوانی و استعداد انسانی در وجود کودک

استاد ما (رضوان الله تعالی علیه)[4] در این رابطه مطالبی دارد که من عین مطالب و عبارات ایشان را نقل می­کنم. ایشان می­فرماید: «انسان در ابتدای ورود به این عالم، حیوانی بالفعل است و تحت هیچ میزان، چیزی جز شریعت حیوانات ـ‌که اداره شهوت و غضب است‌ـ نیست». در جمله­ای دیگر ایشان می­فرماید: «در مقام خود مُبرهَن است که انسان در اوّل پیدایش، پس از طی منازلی، حیوان ضعیفی است که جز به قابلیتِ انسانیّت، امتیازی از سایر حیوانات ندارد و آن قابلیتِ انسانیّت، فعلیّه نیست (فعلیت ندارد). اگر در  تحت تأثیر مربی (یعنی تربیت او) واقع نشود، پس از رسیدن به حد رشد و بلوغ، یک حیوان عجیب و غریبی می­شود».

مراد ایشان این است که هر بچه­ای که به دنیا می­آید، یک فعلیّت و یک‌سری استعدادهایی دارد. ایشان می­فرماید وقتی که بچه به دنیا می­آید یک حیوان تمام عیار است. من از استادم نقل می­کنم و البته از جنبه­های علمی هم واقعیت مطلب همین است. همه ما که به دنیا آمدیم، در ابتدا از نظر فعلیت، یک حیوان دو پا بودیم. حیوان دو پا از چه چیزی تشکیل می­شود؟ قوای حیوانی؛ یعنی شهوت و غضب و وهم. این سه مورد است که در کودک از ابتدای تولد و ورودش به این عالم وجود دارد. همه ما از این نظر، فعلی هستیم. یعنی این قوا در وجود ما فعلیّت دارد. اما از نظر استعدادی دو بخش از استعدادها را خدا در ما نهفته که من بارها از آنها به بذر و نشاء تعبیر کرده­ام. اگر یادتان باشد در حرف­هایم می­گفتم که خداوند در وجود ما، هم بذر انسانیت را پاشیده است و هم بذر معنویت را. به عبارت دیگر ما مفطوریم به فطرت انسانی؛ یعنی این مسائل با وجود ما همراه است. فطریات انسانی زیاد است؛ از جمله حیا؛ بذر و نشاء حیا را خدا در وجود همه ما کاشته است. از آن طرف در بُعد معنویت، آنجا هم فطریات هست. مثل خداجویی. در روایات هم داریم «کُلُّ مَولودٍ یولَدُ عَلَی الفِطرَة»[5]  و «أَلفِطرَة هِی التّوحید»[6].

* وظیفه مربّی؛ شکوفایی بذر انسانی و الهی

حالا بحث در مورد مربّی است که وظیفه او چیست؟ تنها کار او این است که این استعدادها را با دستوراتی که از ناحیه خالق رسیده است به فعلیت برساند. وظیفه مربّی این است که این دستورات را به کار ببندد تا کودک در بُعد انسانی، یک انسان ­شود و در بُعد الهی، یک فرشته ­شود. استعدادش را خدا در او گذاشته است. کار مربّی این است که آن استعدادها را با دستوراتی که رسیده است شکوفا کند. چون آن کسی که او را خلق کرده می­داند که باید چه کاری روی این انجام شود تا این بذر سر در آورد. اصلاً احتیاج نیست که مربّی زمین را شخم بزند یا بذر بپاشد؛ خصوصاً بچه، همه این استعداد­ها در او هست. فقط مربّی باید آن را آبیاری کند. همه این­ها بحث­های گذشته من است. این­ها را یادآوری می­کنم تا به مطلب این جلسه برسیم.

* تربیت انسان؛ هدف از بعثت انبیاء

بعثت انبیاء برای همین بود. آنها آمدند برای اینکه دستوراتی را که برای به فعلیت رساندن این استعدادهاست، به ابناء بشر بگویند. یعنی انبیاء فقط برای تربیت این حیوان دو پا آمدند. مابه‌الامتیاز انسان از حیوانات دیگر همین استعدادهای او است، که در فرمایشات استاد ما هم آمده بود که مابه‌الامتیاز انسان همین است. انبیاء مبعوث شدند برای این هدف که این حیوان را انسان کنند و او را فرشته کنند.

* دعوت به دنیا مقصد بعثت انبیاء نیست

گاهی بعضی­ها یک سنخ مطالبی می­گویند که اصلا صحیح نیست؛ مثل اینکه انبیاء دعوتشان هم برای تربیت انسان بوده و هم برای سامان دادن به امور دنیایی او. من دوباره به سراغ فرمایشات استادم می­روم. ایشان می­فرمایند: «بعضی­ها خیال کرده­اند که دعوت پیغمبر اکرم دو جنبه دارد، دنیایی و آخرتی. این را مایه سرفرازی هم می­دانند و این مطلب را کمال نبوت فرض کرده­اند». در ادامه استاد ما می­گوید: «این­ها از دیانت بی­خبرند و از مقصد نبوّت عاری و برئ هستند». من حرف­های خودم را نمی­گویم؛ حرف­های ایشان را نقل می­کنم. ایشان خیلی زیبا می‌فرمایند: «دعوت به دنیا از مقصد انبیاء به کلی خارج است، به جهت این که حس شهوت و غضب و شیطان باطنی (وهم)، برای دعوت به دنیا کفایت می­کند و دیگر احتیاجی به بَعث رُسُل نیست و شهوت و غضب، قرآن و نبی لازم ندارد». این­ها حرف­های امام(رضوان الله تعالی علیه) است. این کودک که به دنیا آمده، هم «شهوت» او فعلی است، هم «غضب» او فعلی است و هم «وهم» او. این قوای حیوانی او در بستر طبیعت تقویت هم می­شود. مثلاً وقتی که فرد به حد بلوغ برسد، شهوت جنسی او گل می­کند. لازم نیست تو کاری بکنی؛ خود او گل می­کند. احتیاجی به تو ندارد که بخواهی کاری کنی که شهوت جنسی او تحریک شود؛ بدون تو هم تحریک می­شود. این تعبیراتی است که ایشان دارد.

* پیامبر آمده است تا تو به وادی حیوانیّت نروی

ما در معارفمان راجع به پیغمبر اکرم داریم ـ‌که ظاهراً قابل انکار هم نیست‌ـ که حضرت فرمودند: «بُعِثتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الاخلاقَ»؛[7] من فقط برای این مبعوث شدم که مکارم اخلاقی را تمام کنم. اصلاً می­گوید غایتِ بعثت همین است. امام(رضوان الله تعالی علیه) در اینجا می­فرماید: «در احادیث شریفه مجملاً و مفصّلاً به مکارم اخلاق بیش از هز چیز بعد از معارف اهمیّت داده­اند». یعنی پیغمبر اکرمr می­گوید مبعوث شده­ام برای تربیت و به این ترتیب تو خودبه‌خود قرب به خدا پیدا خواهی کرد و فرشته خواهی شد. مکارم اخلاق و اخلاق، همان امور تربیتی است. مبعوث شده­ام که به انسان­ روش رفتاری، گفتاری و کرداری بدهم. آمده­ام تا تو آدم شوی و به وادی حیوانیت نروی ـ‌و به تعبیر استاد ما‌ـ یک حیوان عجیب و غریب نشوی. من برای این مبعوث شدم. خدا هم که در قرآن می­خواهد پیامبرش را مدح کند، می­فرماید: «إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم»؛[8] همانا تو دارای اخلاقی بزرگ هستی. بالاترین تعریفی که خدا از پیغمبر اکرمr کرده، این است. یعنی همین تربیت و ارائه روش رفتاری و کرداری. من برای آن چیزها مبعوث نشدم؛ بلکه آمده­ام تربیتتان کنم. برای تربیت آمده­ام. چون وقتی که من این روش را ارائه کردم، دیگر همه چیز درست می­شود. وقتی که آدم شدی دیگر مسأله تمام است. چون رو به فساد رفتن مؤونه­ای لازم ندارد؛ تربیت است که به پیغمبر نیاز دارد.

* کسی که نفس خود را تربیت نکند شریک جرم او است

حالا من یک روایت از علیu بخوانم: «النَّفس مَجبولَهٌ علی سوء الأَدَب وَ العَبد مَأمورٌ بِمُلازَمَهِ حُسنِ الأَدَب وَ النَّفسُ تَجری فی مَیدان المُخالفَة وَ العَبد یَجهَد بِرَدِّها عَن سوءِ المُطالَبَةِ فَمَن أَطلَقَ عَنانَها فَهُوَ شریکٌ فی فَسادِها وَ مَن أَعانَ نَفسَه فی هَوی نَفسِه فَقَد أَشرَکَ نَفسَهُ فی قَتلِ نَفسِه»؛[9] نفس به بی‌ادبی پیچیده است و بنده مأمور است به پایبندی به ادب نیک و نفس به سمت عرصه مخالفت می­رود و بنده برای برگرداندن او از خواسته­های ناپسند، تلاش می­کند. پس هر کس افسار نفس را رها کند، در تباه کردن آن شریک شده و هر کس برای نیل به هواهای نفسانی خود تلاش کند، در قتل نفس خود شریک شده است.

* بعثت انبیاء برای مهار کردن حیوانِ نفس

این نفس که ما می­گوییم یعنی آن نیروی حیوانیتِ تو، فعلی است؛ غضب و شهوت و وهم تو فعلیّت دارد. اما تو باید تربیتش کنی. اگر این حیوان را رهایش کنی، در بستر مخالفت پیش می­رود؛ یعنی بر خلاف ودیعه‌های انسانی و الهیِ درون تو می­رود. چون حیوانیت در او فعلیت دارد و احتیاج ندارد که آن را به فعلیّت برسانی. حیوان که دیگر مرز نمی­شناسد. مثلاً او نمی­فهمد که این مال کس دیگری است، که به او بگویی: آنجا نرو! اینها مال فلانی است...! اصلاً این حرف­ها را نمی­فهمد. بنده می­داند که نفس یک حیوان است؛ لذا به او مهار می­زند، دهنه او را می­کشد. اگر کسی هم این را مهار نکند و رهایش کند، در فساد آن شریک است. بعثت انبیاء و رُسُل برای این است که به نفس، مهار عقل و شرع بزند. می­خواهد یک دهنه بزند، که با این افسار حیوان نفس را مهار کنی تا شهوت و وهم و غضب فعلی او رها نباشد و به طور افسار گسیخته عمل نکند و مهار شود.

* سرازیری افساد و سربالایی اصلاح

فساد یعنی سرازیر رفتن. اگر نفس را رهایش کنی، خودش می­رود. بعد هم هرچه برود، سرعت می­گیرد؛ چون سرازیر است. صلاح و درست کردن، سربالایی است و کاملاً برعکس فساد است. درست است که هر دو تدریجیُّ‌الحصول­ هستند، اما در بُطئ و سرعت خیلی تفاوت دارند. انسان زود فاسد می­شود، اما به صلاح رفتن دیر حاصل می­شود. تربیت خیلی حوصله می­خواهد.

* شهوت و غضب را ریشه­کن نکن؛ تربیت کن

بله لازم نیست بذر بپاشی. بذر را خدا پاشیده است. لازم نیست تو نهالی درون او بکاری. نشاء را خدا زده است. تو باید جلوی شهوت و غضب فعلی را بگیری. نه آنکه قمعش کنی و ریشه­اش را بزنی. به شهوت او روش بده! به غضب او روش بده! انبیاء آمدند که به من و تو روش بدهند، چه در بُعد شهوتمان، چه در بُعد غضبمان؛ نیامدند این­ها را از بین ببرند. وجود، خیرِ محض است. همین که خدا اینها را در وجود ما قرار داده، یعنی فایده دارد و باید باشد. اما نباید رها باشند. انبیاء می­خواهند روش بدهند و آن استعدادهای انسانی و الهی درونی من و تو را شکوفا کنند. لذا امام در اینجا می­فرماید که بعضی خیال کرده­اند که انبیا آمده­اند تا شهوت و غضب را نسبت به امور دنیا تحریک کنند. ایشان می­گوید معلوم می­شود که اینها اصلاً از دیانت بی­خبرند که این حرف­ها را می­زنند.

* اصلاح، بطیئ الحصول و افساد، سریع الحصول است

لذا من مطلبی را که می­خواستم عرض کنم این است که چه شخص و چه جامعه، در هرمحیطی که باشد ـ‌بحث من الآن کلی است و دیگر اختصاص به محیط خانواده نداردـ روش­های بد را زودتر یاد می­گیرد. این بحث کلی است. تربیت تدریجیُّ‌الحصول است، چه محیط خانوادگی باشد وچه محیط آموزشی باشد یا محیط شغلی باشد؛ هر جا که بروی تربیت تدریجیُّ‌الحصول است. اما روش رفتاری دادن برای فساد یا برای صلاح با هم فرق دارد. چون مسائل شهوی و غضبی، با آنچه که در من فعلیّت دارد همسو است و لذا سریع اثر می­کند. اصلاح، بطیئ الحصول و کُند است. فساد هم تدریجی است اما سریع الحصول است. اگر یک جامعه را رهایش کنی، سرازیری است و خودش می­رود. اصلاً لازم نیست که مظاهر فساد را بیاورید و نمایش دهید؛ اتفاقاً باید جلوی آن را بگیری! این حرف­ که «باید بی­تفاوت بود»، بر خلاف حرکت و هدف انبیاء و اولیاست. بی­تفاوت؟! آن­هایی که مسؤولند، باید جلوی مظاهر فساد را بگیرند. اگر رهایش کنید، جامعه خودش به سمت فساد می­رود. لازم نیست تحریکش کنید؛ چه رسد که با مظاهر فساد برخورد هم نکنید. اگر برخورد نشود، جامعه سریع به فساد کشیده می­شود. مگر آن وقت می­شود این جامعه را به این زودی‌ها درست و اصلاح کرد؟!

* به فساد کشیدن جامعه، آسان و سریع است؛ بر خلاف اصلاح آن

یک ساختمان بیست طبقه را در عرض چند روز شما می­توانید خرابش کنید؟ چند سال طول کشیده تا آماده شده است؟ مقدار زمانی که برای ساختن لازم است با مقدار زمانی که تخریب نیاز دارد، قابل قیاس نیست! پدر و مادر روی فرزندشان، بیست سال زحمت کشیدند، تو خیلی آسان می­توانی خرابش کنی. تخریب، آسان و سریع است. به فساد کشیدن جامعه، آسان و سریع است. همین که رهایش کنی، خودش می­رود؛ سرازیری است. انبیاء برای اصلاح جامعه آمدند. برای تربیت جامعه آمدند. اصلاً تمام بعثت انبیاء و اولیاء برای تربیت است. ابناء بشر را می‌خواهند آدم­ کنند و از حیوانیت بیرون بیاورند و با روش گفتاری و کرداری دادن ابناء بشر را به سوی انسانیت و فرشته شدن رهنمون کنند. انسان، حیوان فعلی است. امام(رضوان الله تعالی علیه) می­گوید: «رهایش کنی، حیوان عجیب و غریب در می­آید»! خودش، خود به خود اینجوری می­شود. وظیفه مربّی این است که نسبت به شهوت و غضب به او روش بدهد. یعنی همان روشی که از طریق وحی به ابناء بشر رسیده است.

اللهم صل علی محمد و آل محمد... 

 پخش صوت   دریافت صوت   پخش فیلم   دریافت فیلم


[1] وسائل االشیعه، ج 20، ص 154

[2] غررالحکم، ص 431

[3] غررالحکم، ص 429

[4] امام خمینی (رحمة الله علیه)

[5] بحارالأنوار، ج 3، ص 279

[6] بحارالأنوار، ج 3، ص 280؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها قَالَ هِیَ التَّوْحِیدُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ الْمُؤْمِنِین»

[7] بحارالانوار، ج 68، ص 382

[8] سوره مبارکه قلم، آیه شریفه 4

[9] مستدرک الوسائل، ج 11، ص 137


 

غیرت مؤمن جلسه 8 (7/2/89

غیرت مؤمن  جلسه 8 (7/2/89)

اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَالَمِین

وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.

رُوِیَ عَنْ رَسولِ الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم): «إِنَّ الغَیْرَةَ مِنَ الایِمان»[1]

* مروری بر مباحث گذشته

بحث ما راجع به تربیت بود و گفته شد اوّلین محیطی که به طور غالب انسان در آن ساخته می­شود محیط خانوادگی و رابطه تنگاتنگ پدر و مادر با فرزند است؛ و در سه رابطه فرزند تربیت می­شود چه از نظر دیداری، چه شنیداری و چه کرداری. جلسه گذشته وارد این بحث شدم که آن چیزی که در باب تربیت نقش زیربنایی و اساسی دارد، مسئله حیاء است. یعنی پرده­داری که در مقابل آن پرده­دری است و حیاء هم یک غریزه انسانی است. یعنی هر انسانی فطرتاً با حیاء است و مابه­الامتیاز انسان از سایر حیوانات همین است.

بالأخره در آخر جلسه به روایاتی که وارد شده بود (که هم عامّه داشتند، هم خاصّه) در گفتار انبیاء ـ‌یعنی بحث این نیست که یک پیغمبر بوده است. بلکه گویا همه پیامبران الهی این مطلب را داشتندـ اشاره کردم که «إِذا لَم تَسْتَحِ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ»؛[2] اگر حیاء را از دست دادی آنجاست که دست به هر جنایتی می­زنی. و روایتی از علی(علیه السلام) که می­فرماید: «أَلحَیاءُ یَصُدُّ عَنِ فِعلِ القَبیحِ»[3]، حیاء است که مانع می­شود انسان دستش آلوده به کار زشت و قبیح شود؛ چه قبحِ شرعی باشد، چه قبح عقلیِ عقلی باشد.

بحث راجع به اوّلین محیطی بود که انسان در آن محیط ساخته می­شود، که محیط خانوادگی است و ایّام طفولیّت که در این مقطع زمانی سریع در طفل اثر می­کند؛ هم در بُعد دیداری­، هم در بُعد شنیداری و هم در بُعد رفتاری، و عمیق هم اثر می­کند. جلسه گذشته بحث را در باب تربیت، بر این محور قرار دادم که آنچه نقش اساسی دارد عبارت از عنصر حیاء است و در مقابل آن وَقاحت است. آن پرده­داری و این پرده­دری است.

* امر قرآن کریم به اجازه خواستن کودکان نابالغ هنگام ورود به خلوتگاه پدر ومادر 

در باب محیط خانوادگی در ارتباط با اطفال می­روم سراغ آیاتی که در قرآن هست. در سورۀ نور است: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذینَ مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ وَ الَّذینَ لَمْ یَبْلُغُوُا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حیِنَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لا عَلَیْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلى‏ بَعْضٍ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ. وَ إِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَْذِنُواْ کَمَا اسْتَأذَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ ءَایَتِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ»[4]

خطاب به مؤمنین است؛ ای کسانی که ایمان آورده­اید باید مملوک­های شما (چون مملوکات مَحرَم بودند) و کودکان نابالغ شما در سه وقت اجازه وارد شدن بگیرند. یعنی هنگامی که می­خواهند در اتاق­های شما وارد شوند شما را آگاه کنند. منظور کودکان نابالغ است!

 اول: پیش از نماز صبح. دوم: هنگام نیمروز که جامه­های خویش را می­نهید. سوم: بعد از  نماز عشاء، یعنی وقتی که آماده خواب می­شوید. بعد می­فرماید: «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ» اینها، سه وقتِ خلوت شماست. «لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لا عَلَیْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ»؛ در غیر این سه وقت بر شما و آنها باکی نیست که بدون اجازه و آگاه ساختن، سرزده بر شما وارد شوند. چون آنها و شما با یکدیگر زیاد ارتباط دارید؛ این اشاره به رابطه تنگاتنگِ داخل خانه بین فرزند و پدر و مادر است. در ادامه می­فرماید: خداوند آیات را چنین بیان می­کند، خداوند دانا و حکیم است. آیه بعد: «وَ إِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ» چون کودکان شما به حدّ بلوغ رسیدند، باید مانند دیگران اجازه ورود بگیرند. دیگر  بین آنها و دیگران فرقی نمی­کند.

 سه مطلب را که مربوط به بحث من است می­گویم؛ اول: آیۀ شریفه می­گوید: در سه نوبت فرزندان شما اگر بخواهند در اتاق­های شما وارد شوند کسب اجازه کنند. این که من تعبیر به اتاق می­کنم، به این جهت است که در آیات قبل می­فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلِکُم خَیرٌ لَکُم لَعَلَّکُم تَذَکَّرُونَ[5]»  که مسئله آگاه ساختن و اجازه گرفتن در وارد شدن است. «حتَّى تَسْتَأنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها» یعنی شما سرزده وارد نشوید. در آیه «بیت» داریم، بیت آن موقع به اتاق اطلاق می­شده امّا «دار» خانه است که صحن و حیاط دارد.

اجازه خواستن پیامبر اکرم(ص) هنگام ورود به خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)

آیه بعدی آن این است: «فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکى‏ لَکُمْ[6]» که پیغمبر اکرم خودشان هم به همین عمل می­کردند که هیچ وقت سرزده وارد نمی­شدند، این را هم شما زیاد شنیدید که حتی وقتی می­خواست وارد خانه فرزندش یعنی یگانه دخترش بشود، می­آمد درب خانه می­ایستاد و می­فرمود: «السّلامُ علیکم یا اَهلَ بَیتِ النُّبوة» اگر اجازه ورود می­دادند داخل می­شد، اگر نه، بار دوم می­فرمود، اگر اجازه ورود نمی­دادند بار سوم... اگر پیغمبر می­دید اجازه نمی­دهند، برمی­گشت. سرزده وارد نمی­شد این آیه هم به همین شیوه اشاره می­کند.

عرض کردم اینکه تعبیر به اتاق کردم جهت آن این است که آیات قبل آن بیوت دارد، مراد از «بیت» هم اتاق است، ولی «دار»، خانه است. جای این بحث­ها اینجا نیست و من خیلی نمی­خواهم طلبگی­اش بکنم، می­خواهم فقط به آن اندازه­ای که مربوط به بحثم است اشاره کنم.

امر قرآن کریم در این آیات به پدر ومادر است نه فرزندان!

اینجا سه نوبت برای وارد شدن فرزندان مطرح می­کند: صبح، ظهر، شب. امّا در اینجا این خطاب به بچّه­ها نیست، خطاب به بزرگ­تر­هاست، به پدر مادرها است. می­فرماید: «یا أَیُّها الَّذینَ آمَنوا» ندارد یا أَیُّها الأطفال. ای پدرها و مادرها! بچّه­هایتان باید در سه نوبت که در اتاقِ شما وارد می­شوند از شما اجازه بگیرند و شما را آگاه کنند که می­خواهند وارد اتاق شوند. سه نوبت چه وقت است؟ صبح، ظهر، شب. در اینجا شاید کسی بگوید آخر چرا؟ بچّه­ام است، آن هم بچه نابالغ (صریح آیه است: «وَ الَّذینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ»، بچه­های نابالغ شما ، یعنی هنوز بالغ نشده است، او باید اجازه بگیرد و تو باید این روش تربیتی را به او بدهی) می­گوید چرا باید اجازه بگیرد؟ در آیه راجع به ظهر (یعنی در وسط روز) توضیح می­دهد. و بعد از توضیح،  صبح و شب آن را هم می­فهمید، در وسط روز که راجع به ظهر است (« وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیَابَکُم مِّنَ الظَّهِیرَه » این مربوط به ظهر است) چه می­گوید؟

من اینجا یک توضیحی بدهم: این آیات در حجاز نازل شده، و حجاز منطقه حارّه (گرم) است. نیمروز که می­شد وقتی اینها از سر کار برمی­گشتند به خانه­، چون هوا گرم بود چه می­کردند؟ لباس رو را در می­آوردند و تخفیف می­دانند، گرمشان بود. کأنّه نیمه­عریان می­شدند.

می­گوید این سه وقت، اوقاتِ خلوت شماست، یعنی صبح قبل از نماز فجر که بلند می­شوی، از کجا بلند می­شوی؟ از داخل بسترت بیرون می­آیی. به تعبیر روز می­گویم: هیچ­وقت ما نشنیدیم کسی با لباس بیرون از منزل بخوابد. موقعی که از خواب بلند می­شوی، از رختخواب می­آیی تو نیمه­عریانی یعنی لباس خواب تن تو است. بعد از نماز عشاء چه؟ چون آن موقع نماز عشاء را که می­خواندند، می­رفتند در بستر که بخوابند. موقع خواب در لباس تخفیف می­دهند. « ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ » بچّه­های نابالغ­ در این سه موقعیّت اگر بخواهند وارد شوند در اتاقِ شما که خلوتگاه شماست، باید به آنها یاد بدهی و تربیتش کنی که با اجازه و آگاه ساختن شما وارد بشوند. به در بزند و کسب اجازه کند؛ چون تو نیمه­عریانی و در این حالت شما را نبیند.

علّتِ امر به اجازه خواستن: دریده نشدن حیای فرزندان

چرا؟ اینها همه برای این بوده است که وقتی تو نیمه­عریانی و او با این حال وارد شود پرده حیای او دریده می­شود. معمولاً در این حالت نیمه­عریانی که آدم هست چه بسا یک سنخ اعمال قبیحه هم از او صادر بشود که قبح عقلی و عرفی و امثال اینها دارد. در جلسه قبل گفتم، نسبت به فرزندانتان شماها پرده­داری را بیاموزید نه پرده­دری را. نگاه کنید بچه­های نابالغ را می­گوید.

 این آیات همه در سوره نور است که مسئلۀ عفّت و عفاف را مطرح می­کند. عفّت را گفتم که شاخه حیاء است؛ که من بعداً در باب مسئلۀ عفّت وارد می­شوم.

« یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلکم خَیرٌ لَکُم لَعَلَّکُم تَذَکَّرُونَ[7]»، همین کاری را که پیغمبر می­کرد، دربِ خانة دخترش که می­رسید سلام می­کرد و می­فرمود: « السّلامُ علیکم یا اَهلَ بَیتِ النُّبوة» سرزده داخل نمی­شد. «فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکى‏ لَکُمْ[8] »، بدون اجازه وارد نشوید « وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا » اگر به شما گفته شد بازگردید، باز گردید. الآن در یک حالی نیست که بتواند تو را بپذیرد.

 بعد در آنجا وقتی یک سنخ احکام را مطرح می­کند، در آخر حتّی نسبت به آن کسانی را که در باب ازدواج امید ازدواج آنها نیست، مثل عجوزه­ها (پیرزن­ها)، می­گوید: « وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذینَ لا یَجِدُونَ نِکاحاً[9]»  و کسانی که دیگر امید ازدواج برای آنها نیست عفاف بورزند. روی عفّت دارد دور می­زند« وَ لْیَسْتَعْفِفِ » عفّت را برای آن کسانی که دیگر عجوزه شده و دیگر امید اینکه او ازدواج کند نیست. می­گوید او هم عفّت! هم از بچه عفّت، هم از پیرزن عفّت.

انتقاد از بی­مبالاتی پدران و مادران در نوع پوشش خود و فرزندان

بعد من می­رسم به احکام ولی این را به شما بگویم، اسلام بر محور پرده­داری است که پرده­داری امری است فطری برای انسان، مابه الامتیاز انسان از حیوانات است، روی این تکیه می­کند، همسو با او است. نکند یک کاری کنی آنچه را که من در نهاد او گذاشتم به عنوان ودیعه الهیّه که حیاست، این پرده را توِ پدر و مادر بدری! بچّه نابالغ را می­گوید. بالغ شد که هیچ! وای به حال آن کسانی که این بچّه­های نابالغ را نیمه­عریان در ملأ عام بیاورند، وای به حالتان! می­گوید در خانه­ات، در اتاقت که می­خواهد بیاید ـ ای پدر، ای مادر ـ به او بگو وقتی خواست وارد شود، به درب بزند و اجازه بگیرد و سرزده وارد نشود. وای به حال تو ای پدر و مادر! که ـ نعوذ بالله ـ خودت بخواهی اینگونه در ملأ عام بیایی، تو مسلمانی!؟ تو دنباله­رو فاطمه(سلام الله علیها)هستی؟! آیه ­خواندم برای تو، من اهل خطابه و شعار نیستم! می­گوید اینها در این سه نوبت اجازه بگیرند. چون آن سه نوبت که در اتاقت هستی خلوتگاه تو است، نیمه­عریانی. با لباس خواب هم تو را نبیند، پرده حیای او دریده می­شود.

عنصر حیاء در حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

همه شما شنیده­اید دیگر و می­دانید که پیغمبر اکرم(ص) راجع به حضرت زهرا (سلام الله علیها): فرمود «فاطِمَةٌ بَضعَةٌ مِنّی» فاطمه پارۀ تن من است. می­دانید این را چه جاهایی گفته است؟ اکثر مواردی که پیغمبر گفته است «این پارۀ تن من است» کجا بوده است؟ در چه رابطه­ای گفته است؟ این تعبیر متواتر است، عامّه و خاصّه نقل کرده­اند، در این هیچ شبهه­ای نیست، یک نفر شبهه نکرده که این را پیغمبر اکرم نگفته است، من چند مورد آن را می­گویم:

بهترین زن­ها کیست؟

 اول: داریم پیغمبر اکرم خودشان نشسته بودند و اصحابشان هم بودند، سؤال کرد: « ما هو خَیرُ للنِّساءِ؟» بهترین زن­ها کیست؟ راوی می­گوید: «فلَم نَدرِ ما نَقوُل» گفتیم نمی­دانیم چه بگوییم، «فَصارَ عَلِیٌّ إِلی فاطِمَة فَأَخبَرَها بِذلِک»؛ دارد آنجا امیر­المؤمنین علی(علیه السلام) رفت و وارد منزل شد و قضیه را گفت. گفت یک همچنین سؤالی پیغمبر کرده همه در جواب آن مانده­اند، زهرا(سلام الله علیها) گفت: بهترین زنان، آن زنی است که به مرد نامحرم نگاه نکند و مرد نامحرم هم او را نبیند. علی(علیه السلام) برگشت، به پیغمبر جواب را گفت. پیغمبر رو کرد و گفت: «فَقالَ لَه: مَن عَلَّمَکَ هذا؟»، بگو ببینم چه کسی این را به تو یاد داد ؟ «قال: فاطمة» گفت: فاطمه. اینجا بود که پیغمبر فرمود: «إِنَّها بَضعَةٌ مِنّی»[10] یک مورد اینجا بود. در روایت دیگری آمده است که علی(علیه السلام) فرمودند: «قَالَ لَنَا رَسُولُ اللَّهِ أَیُّ شَیْ‏ءٍ خَیْرٌ لِلْمَرْأَةِ فَلَمْ یُجِبْهُ أَحَدٌ مِنَّا فَذَکَرْتُ ذَلِکَ لِفَاطِمَةَ فَقَالَتْ مَا مِنْ شَیْ‏ءٍ خَیْرٌ لِلْمَرْأَةِ مِنْ أَنْ لَا تَرَى رَجُلًا وَ لَا یَرَاهَا فَذَکَرْتُ ذَلِکَ لِرَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ صَدَقَتْ إِنَّهَا بَضْعَةٌ مِنِّی».[11]

حجاب از مرد نابینا

 دوم: روایت از امام هفتم (علیه السلام) است که این را شنیدید و شاید منبری­ها برای شما نقل کرده باشند، من اینها را می­گویم چون من در اینها نکته دارم، یک شخص نابینایی آمد و اجازه گرفت که وارد بشود، و زهرا (سلام الله علیها) بلافاصله رفت و پوشش را بر تن کرد. ما می­گوییم چادر. هرچه بود. پیغمبر رو کرد به او و گفت چرا رفتی چادر سرت کردی؟! اینکه نابینا است! البته این را پیغمبر عمداً گفت، برای اینکه این مطلب به من و تو برسد. (ای مادرها! توجّه کنید) گفت این که تو را نمی­بیند « فَقالَتْ إِنْ لَمْ یَکُنْ یَرانِی فَإِنّی أَرَاهُ وَ هُوَ یَشُمُّ الرِّیحَ فَقَالَ رسوُلُ الله أَشْهَدُ أَنَّکَ بَضْعَةٌ مِنّی»؛[12] زهرا (سلام الله علیها) عرضه داشت: او من را نمی­بیند؛ ولی من که او را می­بینم! او بوی من را استشمام می­کند. من نشنیده­ام که زهرا (علیهاالسلام) مثلاً آن موقع عطر زده بوده است. اینجا پیغمبر فرمود: من گواهی می­دهم که تو پارۀ تن منی.

پوشاندن خود از نامحرم؛ نزدیک­ترین حالات زن به پروردگار

 سوم: پیغمبر اکرم راجع به زن از اصحابش سؤال کرد و بعد گفت: «مَتی تَکوُنُ أَدْنَی مِنْ رَبِّها» در چه حالتی است که زن خیلی به پروردگارش نزدیک­ می­شود؟ نزدیک­ترین جا به پروردگارش کجا است؟ قرب الی الله تعالی مراتب دارد، درجات دارد. آنجایی که خیلی نزدیک می­شود به خدا کجاست؟ «فَلَمّا سَمِعَتْ فاطِمَةُ (سلام الله علیها) ذلِکَ قالَتْ: أَدْنَی مَا تَکوُنُ أنْ تَلْزَمَ قَعْرَ بَیْتِها» وقتی زهرا(سلام الله علیها) شنید با یک جملۀ کنایه­ای فرمود: آن حالتی که خودش را از نامحرم می­پوشاند، نزدیک­ترین حالت به خدا است. نه نماز! نه سجده! نه روزه! آن وقت می­دانی پیغمبر چه گفت؟ «فَقال رُسولُ الله إِنَّ فاطِمَةَ بَضعَةٌ مِنّی».[13]

 خیلی روایت داریم؛ من فقط این موارد را گفتم. کجاها گفت؟ در چه رابطه­ای گفت؟ مربوط به چه خصوصیّت او بود که پاره تن اوست؟ آنجایی را که پرده­دار است نه پرده­در.

احکام اسلام بر محور حیاست

من مقصدم این بود. ما بسیاری از احکامی که در شریعت داریم چه در بُعد اجتماعی، چه در بُعد فردی بر محور حیاست. در  بُعد اجتماعی و فردی مثال می­زنم:

در  بُعد اجتماعی: شما خیلی می­گویید امربه معروف نهی از منکر، البته این روزها لَق­لَقه زبان شده است ولی عملاً خبری نیست. شوخی هم می­کنند، نمی­خواهم حرف­هایی را بزنم. این پرده­داری است و پرده­دری در سطح جامعه. اینکه نهی از منکر واجب است برای همین است. می­خواهد پرده­دری کند در جامعه؛ منکر، پرده­دری است. جلوی پرده­دری در جامعه را می­خواهد بگیرد، می­گوید نهی از منکر واجب است. چرا؟ چون پرده­دری است در جامعه، پُررو کردن مردم نسبت به خدا است، حریم الهی را شکستن است، حیای من الله را از بین بردن است، بیاورم در قالب اصطلاح، چون جلسه گذشته گفتم حیاء من الله، حیاء من الخلق، حیاء من النفس. بالاترین حیاء، حیاء من الله است. این می­خواهد پرده­دری کند. لذا اینجا نگاه کنید مسئله این است، دوباره حیاء محوریت دارد، بحث پرده­داری است و پرده­دری است.

مثال در بعد فردی: غیبت حرام است. چرا؟ چون پرده­دری است، عیب دیگران را فاش کردن و بازگو کردن حرام است. این پرده­دری است. می­گوید حرام است. باید پرده­دار باشی نه پرده­در.

 حالا اگر خودش پرده خودش را درید، خودش سوا است می­گوید اینجا دیگر رهایش کن.

« قَالَ رَسوُلُ الله (صلّی الله علیه و آله وسلّم): مَن أَلْقَی جِلْبَابَ الْحَیاءَ فَلا غِیْبَةَ لَهُ[14]» کسی که خودش پرده حیاء را کنار زد، اینجا غیبت او اشکال ندارد. حتی پیغمبر در روایت «جلباب» یعنی پرده مصرف می­کند. یعنی خودش، خودش را بی­آبرو کرده است. نگاه کنید من به عنوان مثال گفتم، غالب احکام شرعیّه بر محور حیاء است. من نمی­خواهم وارد این بحث بشوم، این بحث خودش، بحث مفصّلی است، چه فردی آن، چه اجتماعی آن، محور، حیاء و پرده­داری است و در مقابل پرده­دری است که حرام است. پرده­داری واجب و پرده­دری حرام است.

وظیفه پدر ومادر شکوفا کردن عنصر حیاء در فرزند است

حالا غرض این که: چون بحثم راجع به خانواده بود، پدر و مادر باید این غریزه انسانیّه­ای که در او است را شکوفا کنند نه اینکه حیاء را در بچّه سرکوب کنند. لذا آیه صریحاً  اینها را می­گوید. تا می­گویی آخر این چه قیافه­ای است که دختر بچّه را بیرون آوردی؟ می­گوید هنوز تکلیف نشده است؛ تویی که مَحرَم او هستی، قرآن می­گوید بدون اجازه وارد نشود، آن وقت تو او را نیمه­عریان آورده­ای در ملأ عام؟ خاک بر سر شیطان. ـ نعوذ بالله ـ خودت هم در کنار او همین گونه؟ ـ نعوذ بالله ـ گفتم نمی­توانم من حرف بزنم، بدان که تو داری به او روش می­دهی و تربیتش می­کنی و او را بی­حیاء بار می­آوری.

ذکر توسّل

بگذرم می­خواهم توسّل پیدا کنم. حق داشت پیغمبر، آنگونه که در روایات معتبره هم هست، هنگام وفاتش که می­شود ابن عباس نقل می­کند که دیدیم بارها و بارها پیغمبر گریه می­کند، گریه هم به گونه­ایست که اشکهایش روی محاسنش سرازیر می­شود، همه هم تعجّب کردیم، سؤال کردیم: یا رسول الله سبب گریه شما چیست؟ چرا اینقدر گریه می­کنید؟ فرمود: گریه می­کنم برای فرزندانم و آنچه را که این امّت بعد از من به آنها روا می­دارند، به تعبیر من این کلّی بود. دومی آن: می­دانی چیست؟ اسطورۀ عصمت و حیا را می­کوبند. بَضعَةٌ مِنّی را. یعنی حضرت زهرا (سلام الله علیها)، اسطوره عصمت و حیا را می­کوبندش. می­گوید «کَأَنّی بِفاطِمة[15]». اسم می­برد دیگر. گویا می­بینم دخترم فاطمه را، می­بینم، که به او ستم شده است، منِ بابا را صدا می­کند، می­گوید « یا أَبَتاه »، منِ پدر را صدا می­کند، احدی از این امّت او را اجابت نمی­کند، کمک او نمی­کند، این چه وقت بود؟ می­گویند موقعی که زهرا بین در و دیوار قرار گرفت، صدای او بلند شد « یا أَبَتاه »...


[1] . وسائل الشیعة، ج 20، صفحه 154

[2] . بحارالانوار، جلد 68، صفحه 333

[3] . غرر الحکم، صفحه 257، روایت 5454

[4] . سوره مبارکه نور، آیات 58-59

[5] . سوره مبارکه نور، آیه 27

[6] . سوره مبارکه نور، آیه 28

[7] . سوره مبارکه نور، آیه 27

[8] . سوره مبارکه نور، آیه 28

[9] . سوره مبارکه نور، آیه 33

[10] . حلیة الأولیاء، ج 2، ص 41

.[11]  مستدرک الوسائل، ج 14، ص 182

[12] . بحار الانوار، جلد 43، صفحه 91

[13] . بحار الانوار، جلد 43، صفحه 92

[14] . مستدرک الوسائل، جلد 8، صفحه 461

[15] . بحارالانوار، جلد 43، صفحه 156