باسمه تعالی
باسمه تعالی
متن جلسه اخلاق- مورخ 12/03/1389
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیموَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ الْعَلَمِین
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.
رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):
«إِنَّ الْغَیْرَةَ مِنَ الْإِیمَانِ[1]» همانا غیرت از آثار ایمان است.

مروری بر مباحث جلسه گذشته
بحث ما راجع به تربیت به معنای روش رفتاری و گفتاری دادن به غیر بود. دربارهی روش دادن گفتیم محیطهایی که انسان در آنها ساخته میشود و روش میگیرد، ابتدا محیط خانوادگی است. لذا بحث را در این محیط مطرح کردیم و گفتیم فرزند از پدر و مادر - هم در بعد دیداری، شنیداری، گفتاری و کرداری - روش میگیرد و بالاخره جلسه گذشته بحث ما به اینجا رسید که تربیت از ظاهر شروع میشود و بعد به باطن رخنه میکند.
اولین عامل موثر در تربیت، رابطه شخصی است
چند مطلب را میخواهم در باب تربیت و عواملی که در آن مدخلیت دارند عرض بکنم که قبلا هم به آنها اشاره شده بود، ولی من الآن میخواهم یک مقدار بیشتر توضیح بدهم. اولین عامل که در تربیت مؤثر است، عامل رابطه شخص با شخص است. اینکه محیط خانوادگی را مطرح کردم، به دلیل این بود که در این محیط رابطه اشخاص تنگاتنگ است؛ محدود به گاهی اوقات نیست. شبانهروزی است و تقریباً در همه حالات است. این رابطه است که هم به انسان روش میدهد و هم باعث میشود که طرف مقابل روش بگیرد. رابطهی تنگاتنگ میان اشخاص این اقتضا را دارد. به خصوص که فرزند هم سریع میگیرد و هم عمیق.
رابطه تنگاتنگ مخصوص خانواده نیست
لذا اگر ما بحث را دائرمدار رابطه تنگاتنگ خصوص رابطه پدر و مادر با فرزند قرار بدهیم و آن را فقط متمرکز در این کنیم، درست نیست. این رابطه تنگاتنگ، هرچند که معمولاً در روابط خانوادگی هست، اما گاهی اوقات دایرهاش یک مقدار وسیعتر میشود. مسئله به طور غالب، خویشاوندی است - نزدیکان مثل خواهر، برادر و ...- ولی ممکن است نسبت به کسانی که از نظر نَسَب با انسان رابطهای ندارند نیز مطرح باشد. یعنی این نوع رابطهی موثر در تربیت، درباره تمام کسانی است که انسان در زندگی با آنها آمیخته باشد و یک نوع آمیختگی داشته باشد. اینها هم از نظر تربیت، همین حکم را دارند.
لذا گفتیم اصلا انبیاء بعثتشان برای روش دادن و آموختن روش اخلاقی به بشر بوده است؛ چه در بعد انسانی و چه در بُعد الهیشان. پیغمبر اکرم وقتی به رسالت مبعوث شد فرمود: « بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ[2]» من برای تمام کردن مکارم اخلاق مبعوث شدم.
انسان اول نسبت به نزدیکان مسئولیت تربیتی دارد
خداوند خطاب به پیغمبر میگوید: «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ[3]» و اقوام نزدیکت را انذار بده!
اول خویشاوندانت را انذار بده. البته خویشاوندان نزدیک، آنها مقدماند. ماده عشیره از نظر لغت «عشرت» است، معاشرت از عشرت است. یعنی معاشرت نوعی ارتباط زیاد و آمیختگی با یکدیگر است. لذا عشیره که گفته میشود، از همین باب است و مسئله خانواده را مطرح میفرماید. لغت عشیره را هم که به کار میگیرد، معنایش آن است که از نظر خانوادگی آنهایی را که با تو رابطه تنگاتنگ دارند را انذار بده! حتی قید أقربین را هم میگذارد، که اشاره به نزدیکان دارد.
دایره تربیتی مومن: خانواده، نزدیکان و همسایهها
لذا در باب تربیت آنچه را که میتوان به عنوان عامل ابتدایی معرفی کرد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که این عامل موجب میشود که شخص به دیگری روش بدهد و شخص دیگر از او روش بگیرد. در یک روایتی از امام صادق (علیه السلام) دارد که حضرت فرمودند: « لَا یَزَالُ الْمُؤْمِنُ یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْعِلْمَ وَ الْأَدَبَ الصَّالِحَ حَتَّى یُدْخِلَهُمُ الْجَنَّةَ [جَمِیعاً][4]»
مؤمن همیشه اینگونه است که برای خانواده و اهل بیتش، علم و ادب صالح و شایسته، به میراث میگذارد تا اینکه آنها را به بهشت میبرد.[5] «حَتَّى لَا یَفْقِدَ فِیهَا مِنْهُمْ صَغِیراً وَ لَا کَبِیراً وَ لَا خَادِماً وَ لَا جَاراً»
به طوری که وقتی در بهشت رفت، هیچ کدام از اینها را مفقود نمیبیند. همه آنهایی که تربیتشان کرده است، هستند؛ کوچکشان هست، بزرگشان هست. بعد میگوید «وَ لا خادِماً» این را اضافه میگوید، حتی خدمتکاری را که رابطه تنگاتنگ و روزانه با او داشت و در متن زندگی او بود نیز همراه او هست. «وَ لا جاراً» حتی همسایههای او هم، بواسطه تربیت او و ارثی که برای آنها گذاشته است، در بهشت هستند.
همسایگی در گذشته با روابط نزدیک همراه بود
من حالا یک نکتهای را اینجا به آن اشاره کنم. سابق بر این، مسئله همسایگی، یک مسئله مهمی بوده است. چون رابطهها خیلی تنگاتنگ بود. ما هم در اسلام بسیار نسبت به همسایه سفارش داریم. مثل الآن نبود که همسایه، همسایهاش را نمیشناسد که اصلاً کیست! ما عجب مسلمانی هستیم! در آن موقع این روایتها صادر شده است. در آن موقع، همسایگی معنا داشته؛ از نظر بعد معنوی، اخلاقی، انسانی. فکر نکنید، این حرف ها تَعبُّد است. انسانیت اقتضا دارد که رابطه ها اینگونه باشد. یک رابطه تنگاتنگ میان همسایهها بوده است. هر روز اینها با هم برخورد داشتند؛ برخورد روزانه. بعد رفت و آمد داشتند و ... اینها همه گویای این مسئله است که این رابطه تنگاتنگ، نقش سازندگی دارد.
قبلاً هم گفتم: غالباً این رابطه در خانواده هست! تعبیر به غالب میکردم که در رابطه میان پدر و مادر با فرزند، آنچه که در روش دادن و روش گرفتن، نقش دارد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که هم نقش سازندگی دارد، هم تخریبی و غالباً در خانواده هست.
گناهکاران، خود، خانواده، دوستان و همسایگان خود را به جهنم میبرند.
بقیه روایت را میخوانم «وَ لَا یَزَالُ الْعَبْدُ الْعَاصِی یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْأَدَبَ السَّیِّئَ[6]»
بنده گناهکار همیشه روش زشت، به میراث میگذارد. در قسمت اول روایت «مؤمن» آمده بود، اینجا در مقابل میفرماید: «عاصی». یعنی آن کسی که مهار شرع سرش نمیشود و افسار گسیخته است. من همه اینها را قبلاً معنا کردم، دوباره توضیح نمیدهم. «حَتَّی یُدخِلَهُم النّارَ جَمیعاً» اینقدر این روش بد میدهد و آنها هم یاد میگیرند، که همه آنها را به جهنم میبرد. «حَتَّی لا یَفقِدَ فیها مِنهُم صَغیراً و لا کَبیراً و لا خادِماً و لا جاراً» تا آنجا که هیچ یک از خانواده و عیال و همسایگانش را مفقود نمییابد. آنقدر روی خانوادهاش، خدمتکارش و همسایهاش اثر سوء و زشت میگذارد که همشان وارد جهنم میشوند. در تربیت آنچه که هسته مرکزی است، رابطه تنگاتنگ است.
در تربیت نسبت خانوادگی موضوعیت ندارد
لذا ما آمدیم گفتیم اولین محیط، محیط خانوادگی است. اما چون آنکه نقش اساسی دارد مسئله رابطه است و نَسب مدخلیت ندارد، بایدد انست که این بحث در محیطهای بعدی - آموزشی، شغلی، رفاقتی- هم همین عواملی را که میگویم محوریت پیدا میکند.
عامل دوم در تربیت: محبت
عامل دوم، عامل محبت است. اصلاً بحث ما پیرامون غیرت بود که از محبت ناشی میشود، و از اینجا شروع کردیم که رابطه پدر و مادر با فرزند، رابطه تنگاتنگ همراه با چاشنی محبت است؛ آنهم محبت قوی. کمی جلوتر برویم. سوال اساسی اینجاست که خودِ این محبت - که از شئون قلب و دل است- با چه چیزی حاصل میشود؟ با احسان. لذا ما در بحث تربیت یک عامل را به عنوان عامل احسان مطرح میکنیم که در باب روش گرفتن نقش اساسی دارد. در پذیرش روش ها نقش دارد. یعنی اگر مربی به مربایش احسان بکند، پذیرش او قوی میشود.
احسان جلب محبت میکند
لذا یکی از مسائلی که در باب تربیت مطرح است - حتی نسبت به رابطه پدر و مادر و فرزند هم همین است- آن چیزی که جلب محبت میکند و نقش سازنده دارد، احسان است. یعنی عامل احسان از عواملی است که در باب تربیت نقش اساسی دارد. چون قلوب را جذب میکند. ما روایات متعددهای هم در این باب داریم که من به بعضی از آنها اشاره میکنم. این روایت از پیغمبر اکرم است که حضرت فرمودند: «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَیْهَا[7]» دلها بر حب کسی که به او محبت بکند، آمیخته است.
علی (علیه السلام) که تعبیرات زیادی دارند «بِالإحسَانِ تُملَکُ القُلُوبُ[8]» با نیکی دلها بدست میآیند.
«کَم مِن إنسَانٍ اِستَعبَدَهُ إحسَانٌ[9]» چه بسیارند انسانهایی که بندهی نیکی شدهاند.
«سَبَبُ المَحَبَّةِ أَلإِحسان[10]» سبب محبت نیکوکاری است.
اصلاً یک جایی دارد به اینکه میفرماید: «أَلإِحسانُ مَحَبَّةٌ[11]» احسان همان محبت است.
در اینجا حضرت هوهویت (این همانی) درست میکند. مسئله این است که عامل «رابطه تنگاتنگ» و «احسانی» هستند که در باب روش دادن و روش گرفتن - که اسم آن را ما تربیت گذاشتیم- نقش اساسی دارند.
عامل سوم: پذیرش برتری مربی
عواملی دیگری هم داریم که چون الآن بحث درباره آنها نیست، فقط یک اشارهای میکنم و رد میشوم. این را باید در محیط دوم - یعنی محیط آموزشی- مطرح کرد و مسئله تربیت آنجا خیلی هم اساسی مطرح است. در محیط آموزشی آنچه لازمه تربیت است، پذیرش تفوُّقِ غیر از نظر درونی است. این یعنی اینکه مربا بپذیرد که مربیاش از او بهتر میفهمد. حالا در روابط گوناگون مطرح است؛ جنبه علمی- تجربی و ... وقتی معلم به شاگرد مطلبی را میگوید، یا وقتی شاگرد هیکل معلمش میبیند که چطور حرف میزند و ... وقتی از او تاثیر میپذیرد که تفوق و برتری او را پذیرفته باشد و قبول کند که او بالاتر و بهتر از خودش است.
تفاوت میان پذیرش و سلطه
البته پذیرش مطرح است نه سلطه. یک وقت اشتباه نکنید! این دو، دو مورد جدای از هم است. یک سلطه بر ابدان داریم و یک سلطه بر قلوب. من دومی را دارم میگویم که از عواملی است که در تربیت نقش اساسی پیدا میکند. این خودش یک بحثی است، من گفتم چون اینجا جای بحث نبود فقط اشاره کردم.
در محیط آموزشی مربی مافوق است و مربا هم این را پذیرفتهاست. تربیت هم ناخودآگاه صورت میگیرد و شاگرد روش معلمش را یاد میگیرد. لذا من در باب تربیت گفتم که از عناوین قصدیه نیست. البته جهات دیگر هم هست ولی من سه عامل تقریبا اساسی را عرض کردم.
سقف سنی برای تربیت وجود دارد؟
اینجا یک مطلب مطرح است که من آن را تحت یک سؤال مطرح میکنم. آیا تربیت ابوین(پدر و مادر) نسبت به فرزند از نظر سنی سقف دارد یا ندارد؟ من مقدمتاً یک مطلبی را عرض کنم بعد میروم سراغ روایات. ما این را در باب تربیت گفتیم که انسان از نظر روحی دارای ابعاد مختلفی است؛ حیوانی، انسانی و الهی. گفتیم بُعد حیوانی - شهوت، غضب و وهم- خودش فعلیت دارد و روبه تکامل هم میرود. هیچ احتیاجی به این ندارد که انسان بخواهد ساخته و پرداختهاش بکند. خواه ناخواه هست. وقتی گرسنهات میشود، غذا را میخوری. ما در باب تربیت داشتیم که در تربیت این بعد حیوانی باید یک لجام عقل و شرع به او بزنی و محدودش کنی. چون خواستههای او نامحدود است و سقف ندارد. این را باید محدودش بکنی که در منطقه عقل عملی و بعد معنوی کار بکند. لذا گفتیم باید به دهان این حیوان، مهار عقل و شرع بزنی، تا آن دو بعد - انسانی و الهی - که جنبه استعدادی داشت، شکوفا بشود و به فعلیت برسد.
بیست و یک سالگی، سن کمال قوای نفسانی است.
بحث این است که انسان از نظر روند رشد در این نشئه که پیش میآید و جلو میرود، به طور غالب از نظر سنی وقتی به حدود بیست-بیست و یک سال که میرسد، از نظر قوای حیوانی دیگر کامل شده است. کاملِ کامل است و هیچ کم و کسری ندارد؛ چه شهوت او، چه غضبش و چه وهم او. در این سنین، فوران شهوت و فوران غضب است. میگویند: جوان ماجراجوست. این برای غضب او است.
باید انسانیت و الهیت، همراه با قوای حیوانی رشد کند
این را اول من گفتم، چون مسئله تربیت در ارتباط با همین بعد حیوانی است که پایاپای آن باید دو بعد دیگر را پیش ببریم. بدون اینکه کسی به ما بگوید خود ما به اینجا میرسیم که ما باید گام به گام با این بُعد حیوانی پیش بیاییم. چون وقتی که به این مرز میرسد، از نظر حیوانی، خوب جا میافتد و باید آن دو مورد دیگر را هم خوب جا بیندازیم. یعنی بعد انسانی و الهی را که جنبه استعدادی داشت، این را هم باید به فعلیت برسانیم. باید وقتی به این سنی رسید که از نظر قوای حیوانی، شهوت و غضبش، کاملاً به فعلیت رسیده است، از این طرف انسانیت او هم باید دوشادوش آن کامل بشود. افسارگسیخته نباشد. از نظر بعد معنوی هم همینطور است.
باید تا پیش از بیست و یک سالگی اساس انسانیت و معنویت در فرد شکل بگیرد.
لذا اگر ما این تعبیر را بکنیم و بگوییم وقتی انسان به این سن رسید، همانگونه که اسکلت حیوانی دارد، باید یک اسکلت انسانی پیدا کند. باید یک اسکلت انسانی و معنویِ الهی هم داشته باشد. چون همه اینها در رابطه با یکدیگر بودند و از یکدیگر بیگانه نبودند.
سنین خردسالی، زمان بازی است
اصلاً تربیت و روش دادنها و روش گرفتنها، برای این بود که یک نفر، انسان بشود. یعنی عقل عملی او به فعلیت برسد. این همان تعبیری است که میگویم باید اسکلت انسانیاش درست بشود و شاکله پیدا کند. باید در درون خودش و در بعد معنویاش هم همین طور، شکل پیدا کند.
حالا من دو روایت بخوانم. روایت از امام صادق (علیه السلام) «دَعْ ابْنَکَ یَلْعَبْ سَبْعَ سِنِینَ[12]» بچهات را رهایش کن تا هفتسالگی، بازی کند. ما هم همینطور هستیم که از هفتسال به بعد او را به مدرسه میبریم. یعنی این مقتضای سنی اوست که در آیه هم دارد « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ[13]» همانا زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی و زینت و فخرفروشی و ... است.
آیه شریفه هم اول از لعب شروع میکند که ظاهراً همین است. این مسائل وجودی است و تمام معارف ما هم سو با آنهاست. چرا؟ چون دستورات خالق ماست. آن که سازنده من است، خودش خوب بلد بوده است که راه را به من نشان دهد.
هفت سال دوم، زمان تربیت و یادگیری است
«وَ یُؤَدَّبْ سَبْعاً» از آن سن به بعد، دیگر قوه تمییز پیدا میکند. یادش بده! به او روش بده! تا اینجا او از نظر دیداری، شنیداری و رفتاری از شما یاد میگیرد و هیچ احتیاجی نیست که تو بخواهی او را ادب کنی. یادگیریاش خواه ناخواه و خودکار است. میگوید از هفت سال به بالا آرامآرام قوه تمییز او به کار میافتد و میتوانی به او بفهمانی. «وَ یُؤَدَّب سَبعاً» تا به چهارده سال برسد، میتوانی به او بگویی: ـ باباجان ـ این کار به این دلیل درست است! پسرم این کار غلط است! دخترم ...! امثال این حرفها.
هفت سال سوم، باید او را زیر سایه خود بگیری
« وَ الْزَمْهُ نَفْسَکَ سَبْعَ سِنِینَ» نگذارید تنها جایی برود! زیرِ سایه خودت نگهاش دار! رهایش کنی هرجا برود نمیتوانی جلویش رابگیری!!! بعد دارد «فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مَنْ لَا خَیْرَ فِیهِ» بیست و یک سال که رسید اگر تربیت شده باشد، که هیچ وگرنه درست نمیشود.
بعد از بیست و یک سالگی هم احتمال خطر هست ولی کمتر
بعضیها از من سؤال میکنند که این بحثهایی که راجع به بچه میکنی، تا چند سالگی است؟ برای تا سن بیست و یک سال است. این مسلم است. چون بچه به این مرز سنی که برسد، به طور غالب شهوت، غضب و و همش تکامل پیدا میکند و به حد اعلییشان میرسند. باید بیایی و پایاپای آنها، در بعد انسانی و معنوی، اسکلت آن را هم تا آن موقع بسازی. آسیبپذیری او با این کار کمتر میشود. نمیگویم غیر ممکن میشود؛ ولی کمتر میشود. چون به درونش یک اسکلت دادهای. تقریباً محکم کاری را کردی و شاکله وجودی به او دادی.
روایتی دیگر
روایت دوم از امام صادق (صلوات الله علیه) است که: «الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سِنِینَ[14]»، بچه، هفت سال، آقاست.
از پیغمبر اکرم است، که حضرت فرمود: «أَوْلَادُنَا أَکْبَادُنَا، صُغَرَاؤُهُمْ أُمَرَاؤُنَا[15]» فرزندان ما جگرگوشههای ما هستند، کوچکانشان سروران ماهستند. واقعاً هم همینطور است که آنها فرماندهاند؛ البته نه اینکه هر فرمانی بدهند ما باید گوش دهیم؛ ولی نوعاً چون بچه در این سن و سال هنوز تکامل پیدا نکرده که عقل عملیاش شکوفا شده باشد او فرمانده است.
«وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِینَ»، در هفت سال اول آقاست. از هفت تا چهارده، زیر پوشش توست و محکوم به حکمهای توست. با توجه به روایت قبل که در اینباره فرمود «یُؤَدَّب» میفهمیم که آنجاست که میتوانی، به او امر و نهی کنی و او را تربیت کنی. دقت کنید چقدر زیباست. من این دو روایت را کنار هم گذاشتم.
اگر تا بیست و یک سالگی فرزند متخلق شد، کار تمام است و الا...
«وَ وَزِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ» در هفت سال سوم - از چهارده تا بیست و یک سالگی- بازوی تو میشود، به تو، کمک میکند و همراه تو است. وزیر همیشه همراه است. بعد دارد «فَإِنْ رَضِیتَ خَلَائِقَهُ لِإِحْدَى وَ عِشْرِینَ[16]» تا اینکه تا بیست و یک سالگی از خلق و خوهایش راضی شوی.
خلائق، یعنی خلق و روش و چیزهای درونی او. که بیست و یک سال، زمان کامل شدن قوای اوست. مسئله این است، و همه هم ریشهاش، ریشههای دقیق علمی-خلقتی دارد. میگویی سقف آن تا چه موقع است؟ تا بیست و یک سال است.
چون در آن موقع تمام قوای او به تکامل میرسد. تفاوت اینجاست که قوای حیوانی خودش به تکامل میرسد، و بُعد انسانی و الهی را تو باید به تکامل برسانی.
باید والدین مسائل انسانی و الهی را در فرزند شکوفا کنند.
شهوت خودش میرسد. غضب خودش تکامل پیدا میکند. اما مسائل انسانیاش را تو باید آبیاری کنی. مسائل الهی، معنویاش را تو وظیفه داری که به فعلیت برسانی. این وظیفه توست که اینها را که خودش تکامل پیدا کرده، گام به گام بیایی تا به این سن و مهارش کنی. اینجاست که آدم وقتی دید ساخته شده و اسکلتش ساخته شده است، تا حدودی احساس ایمنی میکند. روکاریهایش اشکال ندارد، محکمکاری را تو کرده باش. عمده این است.
آفت جوانی، جو زدگی است
آفات آن - خصوصاً این سنی را که اینجا در روایت مطرح میفرمایند و من راجع به بُعد غضبش مطرح کردم- این است که او ماجراجوست. حواست را جمع کن! چه در بعد خشم او و چه شهوت او که یک وقت فریب نخورد. مراقبت باید باشد. نه اینکه دیگر حالا رهایش کنی و بروی! باز هم مراقبت میخواهد.
جوان سرشار از احساسات است
چون من در جلسات قبل مسئله جوّ را گفتم که جو حاکم و شعارها ممکن است احساسات او را تحت تاثیر قرار دهد. بچه اینگونه است که احساساتی است. لذا ایمنی کامل ندارد. یک وقت اشتباه نکنید که تمام شده است و دست را روی هم بگذارید! خیر! جوهای کاذب هم فراوان است. کسانی که مثلا اهداف شیطانی دارند، با امکاناتی که در دست داشتند، او را فریب ندهند. این جوان به طور طبیعی که نمیفهمد که این جو ساختگی است. عوامل پشت پرده را که نمیفهمد. متوجه نمیشود که جو را ساختهاند. یک وقت میبینی که این هم رفت بین آنها.
باید به جوان یاد داد که جوزده نشود
باید طوری جوان را تربیت کرد که جو زده نشود. باید شعور به او داد تا تحت تأثیر هر جوی قرار نگیرد. خیال نکند این جوها همهاش صادق و طبیعی است، خودجوش است. نه! به او بفهمان که گاهی این جوها ساختگیاند. به او بفهمان که اگر این طرف و آن طرف کردند، بعد امثال تو را به داخل جمعیت نکشانند! جوزده نشو! شعارزده نشو! مراقب باش!
بالاخره باید از اینها مراقبت بکنیم. میخواهم بگویم اینگونه نیست که جوان بعد از این سن ایمنی کامل پیدا بکند. اتفاقاً یک نوع خطراتی آنجا دارد که حالا من به یکی از آن اشاره کردم. مسئله این است که جوزده نشود؛ چون در معرض خطر است. به او بفهمان! به او شعور بده! او را به اینجا برسان و از او مراقبت هم بکن.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
دریافت فیلم پخش فیلم دریافت صوت پخش صوت
[1] وسائل الشیعه، ج 20، ص 154
[2] بحار الانوار، ج 67، ص 372
[3] سوره مبارکه شعراء، آیه شریفه 214
[4] مستدرکالوسائل،ج 12، ص 201
[5] من بخش اول آن را به مناسبتی در جلسات گذشته مطرح کردم، که جنبه میراثی است. فعلاً بخش دوم روایت مورد نظر است.
[6] همان
[7] بحارالأنوار، ج 74، ص 142
[8] غررالحکم، ص 385
[9] همان
[10] غررالحکم، ص 386
[11] . همان
[12] . بحارالأنوار، ج 101، ص 95
[13] . سوره مبارکه حدید، ایه شریفه 20
[14] . وسائلالشیعة، ج 21، ص 476
[15] . بحارالأنوار، ج 101، ص 97
[16] . بحارالأنوار 101 95
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیموَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ الْعَلَمِین
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.
رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):
«إِنَّ الْغَیْرَةَ مِنَ الْإِیمَانِ[1]» همانا غیرت از آثار ایمان است.

مروری بر مباحث جلسه گذشته
بحث ما راجع به تربیت به معنای روش رفتاری و گفتاری دادن به غیر بود. دربارهی روش دادن گفتیم محیطهایی که انسان در آنها ساخته میشود و روش میگیرد، ابتدا محیط خانوادگی است. لذا بحث را در این محیط مطرح کردیم و گفتیم فرزند از پدر و مادر - هم در بعد دیداری، شنیداری، گفتاری و کرداری - روش میگیرد و بالاخره جلسه گذشته بحث ما به اینجا رسید که تربیت از ظاهر شروع میشود و بعد به باطن رخنه میکند.
اولین عامل موثر در تربیت، رابطه شخصی است
چند مطلب را میخواهم در باب تربیت و عواملی که در آن مدخلیت دارند عرض بکنم که قبلا هم به آنها اشاره شده بود، ولی من الآن میخواهم یک مقدار بیشتر توضیح بدهم. اولین عامل که در تربیت مؤثر است، عامل رابطه شخص با شخص است. اینکه محیط خانوادگی را مطرح کردم، به دلیل این بود که در این محیط رابطه اشخاص تنگاتنگ است؛ محدود به گاهی اوقات نیست. شبانهروزی است و تقریباً در همه حالات است. این رابطه است که هم به انسان روش میدهد و هم باعث میشود که طرف مقابل روش بگیرد. رابطهی تنگاتنگ میان اشخاص این اقتضا را دارد. به خصوص که فرزند هم سریع میگیرد و هم عمیق.
رابطه تنگاتنگ مخصوص خانواده نیست
لذا اگر ما بحث را دائرمدار رابطه تنگاتنگ خصوص رابطه پدر و مادر با فرزند قرار بدهیم و آن را فقط متمرکز در این کنیم، درست نیست. این رابطه تنگاتنگ، هرچند که معمولاً در روابط خانوادگی هست، اما گاهی اوقات دایرهاش یک مقدار وسیعتر میشود. مسئله به طور غالب، خویشاوندی است - نزدیکان مثل خواهر، برادر و ...- ولی ممکن است نسبت به کسانی که از نظر نَسَب با انسان رابطهای ندارند نیز مطرح باشد. یعنی این نوع رابطهی موثر در تربیت، درباره تمام کسانی است که انسان در زندگی با آنها آمیخته باشد و یک نوع آمیختگی داشته باشد. اینها هم از نظر تربیت، همین حکم را دارند.
لذا گفتیم اصلا انبیاء بعثتشان برای روش دادن و آموختن روش اخلاقی به بشر بوده است؛ چه در بعد انسانی و چه در بُعد الهیشان. پیغمبر اکرم وقتی به رسالت مبعوث شد فرمود: « بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ[2]» من برای تمام کردن مکارم اخلاق مبعوث شدم.
انسان اول نسبت به نزدیکان مسئولیت تربیتی دارد
خداوند خطاب به پیغمبر میگوید: «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ[3]» و اقوام نزدیکت را انذار بده!
اول خویشاوندانت را انذار بده. البته خویشاوندان نزدیک، آنها مقدماند. ماده عشیره از نظر لغت «عشرت» است، معاشرت از عشرت است. یعنی معاشرت نوعی ارتباط زیاد و آمیختگی با یکدیگر است. لذا عشیره که گفته میشود، از همین باب است و مسئله خانواده را مطرح میفرماید. لغت عشیره را هم که به کار میگیرد، معنایش آن است که از نظر خانوادگی آنهایی را که با تو رابطه تنگاتنگ دارند را انذار بده! حتی قید أقربین را هم میگذارد، که اشاره به نزدیکان دارد.
دایره تربیتی مومن: خانواده، نزدیکان و همسایهها
لذا در باب تربیت آنچه را که میتوان به عنوان عامل ابتدایی معرفی کرد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که این عامل موجب میشود که شخص به دیگری روش بدهد و شخص دیگر از او روش بگیرد. در یک روایتی از امام صادق (علیه السلام) دارد که حضرت فرمودند: « لَا یَزَالُ الْمُؤْمِنُ یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْعِلْمَ وَ الْأَدَبَ الصَّالِحَ حَتَّى یُدْخِلَهُمُ الْجَنَّةَ [جَمِیعاً][4]»
مؤمن همیشه اینگونه است که برای خانواده و اهل بیتش، علم و ادب صالح و شایسته، به میراث میگذارد تا اینکه آنها را به بهشت میبرد.[5] «حَتَّى لَا یَفْقِدَ فِیهَا مِنْهُمْ صَغِیراً وَ لَا کَبِیراً وَ لَا خَادِماً وَ لَا جَاراً»
به طوری که وقتی در بهشت رفت، هیچ کدام از اینها را مفقود نمیبیند. همه آنهایی که تربیتشان کرده است، هستند؛ کوچکشان هست، بزرگشان هست. بعد میگوید «وَ لا خادِماً» این را اضافه میگوید، حتی خدمتکاری را که رابطه تنگاتنگ و روزانه با او داشت و در متن زندگی او بود نیز همراه او هست. «وَ لا جاراً» حتی همسایههای او هم، بواسطه تربیت او و ارثی که برای آنها گذاشته است، در بهشت هستند.
همسایگی در گذشته با روابط نزدیک همراه بود
من حالا یک نکتهای را اینجا به آن اشاره کنم. سابق بر این، مسئله همسایگی، یک مسئله مهمی بوده است. چون رابطهها خیلی تنگاتنگ بود. ما هم در اسلام بسیار نسبت به همسایه سفارش داریم. مثل الآن نبود که همسایه، همسایهاش را نمیشناسد که اصلاً کیست! ما عجب مسلمانی هستیم! در آن موقع این روایتها صادر شده است. در آن موقع، همسایگی معنا داشته؛ از نظر بعد معنوی، اخلاقی، انسانی. فکر نکنید، این حرف ها تَعبُّد است. انسانیت اقتضا دارد که رابطه ها اینگونه باشد. یک رابطه تنگاتنگ میان همسایهها بوده است. هر روز اینها با هم برخورد داشتند؛ برخورد روزانه. بعد رفت و آمد داشتند و ... اینها همه گویای این مسئله است که این رابطه تنگاتنگ، نقش سازندگی دارد.
قبلاً هم گفتم: غالباً این رابطه در خانواده هست! تعبیر به غالب میکردم که در رابطه میان پدر و مادر با فرزند، آنچه که در روش دادن و روش گرفتن، نقش دارد، مسئله رابطه تنگاتنگ است که هم نقش سازندگی دارد، هم تخریبی و غالباً در خانواده هست.
گناهکاران، خود، خانواده، دوستان و همسایگان خود را به جهنم میبرند.
بقیه روایت را میخوانم «وَ لَا یَزَالُ الْعَبْدُ الْعَاصِی یُورِثُ أَهْلَ بَیْتِهِ الْأَدَبَ السَّیِّئَ[6]»
بنده گناهکار همیشه روش زشت، به میراث میگذارد. در قسمت اول روایت «مؤمن» آمده بود، اینجا در مقابل میفرماید: «عاصی». یعنی آن کسی که مهار شرع سرش نمیشود و افسار گسیخته است. من همه اینها را قبلاً معنا کردم، دوباره توضیح نمیدهم. «حَتَّی یُدخِلَهُم النّارَ جَمیعاً» اینقدر این روش بد میدهد و آنها هم یاد میگیرند، که همه آنها را به جهنم میبرد. «حَتَّی لا یَفقِدَ فیها مِنهُم صَغیراً و لا کَبیراً و لا خادِماً و لا جاراً» تا آنجا که هیچ یک از خانواده و عیال و همسایگانش را مفقود نمییابد. آنقدر روی خانوادهاش، خدمتکارش و همسایهاش اثر سوء و زشت میگذارد که همشان وارد جهنم میشوند. در تربیت آنچه که هسته مرکزی است، رابطه تنگاتنگ است.
در تربیت نسبت خانوادگی موضوعیت ندارد
لذا ما آمدیم گفتیم اولین محیط، محیط خانوادگی است. اما چون آنکه نقش اساسی دارد مسئله رابطه است و نَسب مدخلیت ندارد، بایدد انست که این بحث در محیطهای بعدی - آموزشی، شغلی، رفاقتی- هم همین عواملی را که میگویم محوریت پیدا میکند.
عامل دوم در تربیت: محبت
عامل دوم، عامل محبت است. اصلاً بحث ما پیرامون غیرت بود که از محبت ناشی میشود، و از اینجا شروع کردیم که رابطه پدر و مادر با فرزند، رابطه تنگاتنگ همراه با چاشنی محبت است؛ آنهم محبت قوی. کمی جلوتر برویم. سوال اساسی اینجاست که خودِ این محبت - که از شئون قلب و دل است- با چه چیزی حاصل میشود؟ با احسان. لذا ما در بحث تربیت یک عامل را به عنوان عامل احسان مطرح میکنیم که در باب روش گرفتن نقش اساسی دارد. در پذیرش روش ها نقش دارد. یعنی اگر مربی به مربایش احسان بکند، پذیرش او قوی میشود.
احسان جلب محبت میکند
لذا یکی از مسائلی که در باب تربیت مطرح است - حتی نسبت به رابطه پدر و مادر و فرزند هم همین است- آن چیزی که جلب محبت میکند و نقش سازنده دارد، احسان است. یعنی عامل احسان از عواملی است که در باب تربیت نقش اساسی دارد. چون قلوب را جذب میکند. ما روایات متعددهای هم در این باب داریم که من به بعضی از آنها اشاره میکنم. این روایت از پیغمبر اکرم است که حضرت فرمودند: «جُبِلَتِ الْقُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَنْ أَحْسَنَ إِلَیْهَا[7]» دلها بر حب کسی که به او محبت بکند، آمیخته است.
علی (علیه السلام) که تعبیرات زیادی دارند «بِالإحسَانِ تُملَکُ القُلُوبُ[8]» با نیکی دلها بدست میآیند.
«کَم مِن إنسَانٍ اِستَعبَدَهُ إحسَانٌ[9]» چه بسیارند انسانهایی که بندهی نیکی شدهاند.
«سَبَبُ المَحَبَّةِ أَلإِحسان[10]» سبب محبت نیکوکاری است.
اصلاً یک جایی دارد به اینکه میفرماید: «أَلإِحسانُ مَحَبَّةٌ[11]» احسان همان محبت است.
در اینجا حضرت هوهویت (این همانی) درست میکند. مسئله این است که عامل «رابطه تنگاتنگ» و «احسانی» هستند که در باب روش دادن و روش گرفتن - که اسم آن را ما تربیت گذاشتیم- نقش اساسی دارند.
عامل سوم: پذیرش برتری مربی
عواملی دیگری هم داریم که چون الآن بحث درباره آنها نیست، فقط یک اشارهای میکنم و رد میشوم. این را باید در محیط دوم - یعنی محیط آموزشی- مطرح کرد و مسئله تربیت آنجا خیلی هم اساسی مطرح است. در محیط آموزشی آنچه لازمه تربیت است، پذیرش تفوُّقِ غیر از نظر درونی است. این یعنی اینکه مربا بپذیرد که مربیاش از او بهتر میفهمد. حالا در روابط گوناگون مطرح است؛ جنبه علمی- تجربی و ... وقتی معلم به شاگرد مطلبی را میگوید، یا وقتی شاگرد هیکل معلمش میبیند که چطور حرف میزند و ... وقتی از او تاثیر میپذیرد که تفوق و برتری او را پذیرفته باشد و قبول کند که او بالاتر و بهتر از خودش است.
تفاوت میان پذیرش و سلطه
البته پذیرش مطرح است نه سلطه. یک وقت اشتباه نکنید! این دو، دو مورد جدای از هم است. یک سلطه بر ابدان داریم و یک سلطه بر قلوب. من دومی را دارم میگویم که از عواملی است که در تربیت نقش اساسی پیدا میکند. این خودش یک بحثی است، من گفتم چون اینجا جای بحث نبود فقط اشاره کردم.
در محیط آموزشی مربی مافوق است و مربا هم این را پذیرفتهاست. تربیت هم ناخودآگاه صورت میگیرد و شاگرد روش معلمش را یاد میگیرد. لذا من در باب تربیت گفتم که از عناوین قصدیه نیست. البته جهات دیگر هم هست ولی من سه عامل تقریبا اساسی را عرض کردم.
سقف سنی برای تربیت وجود دارد؟
اینجا یک مطلب مطرح است که من آن را تحت یک سؤال مطرح میکنم. آیا تربیت ابوین(پدر و مادر) نسبت به فرزند از نظر سنی سقف دارد یا ندارد؟ من مقدمتاً یک مطلبی را عرض کنم بعد میروم سراغ روایات. ما این را در باب تربیت گفتیم که انسان از نظر روحی دارای ابعاد مختلفی است؛ حیوانی، انسانی و الهی. گفتیم بُعد حیوانی - شهوت، غضب و وهم- خودش فعلیت دارد و روبه تکامل هم میرود. هیچ احتیاجی به این ندارد که انسان بخواهد ساخته و پرداختهاش بکند. خواه ناخواه هست. وقتی گرسنهات میشود، غذا را میخوری. ما در باب تربیت داشتیم که در تربیت این بعد حیوانی باید یک لجام عقل و شرع به او بزنی و محدودش کنی. چون خواستههای او نامحدود است و سقف ندارد. این را باید محدودش بکنی که در منطقه عقل عملی و بعد معنوی کار بکند. لذا گفتیم باید به دهان این حیوان، مهار عقل و شرع بزنی، تا آن دو بعد - انسانی و الهی - که جنبه استعدادی داشت، شکوفا بشود و به فعلیت برسد.
بیست و یک سالگی، سن کمال قوای نفسانی است.
بحث این است که انسان از نظر روند رشد در این نشئه که پیش میآید و جلو میرود، به طور غالب از نظر سنی وقتی به حدود بیست-بیست و یک سال که میرسد، از نظر قوای حیوانی دیگر کامل شده است. کاملِ کامل است و هیچ کم و کسری ندارد؛ چه شهوت او، چه غضبش و چه وهم او. در این سنین، فوران شهوت و فوران غضب است. میگویند: جوان ماجراجوست. این برای غضب او است.
باید انسانیت و الهیت، همراه با قوای حیوانی رشد کند
این را اول من گفتم، چون مسئله تربیت در ارتباط با همین بعد حیوانی است که پایاپای آن باید دو بعد دیگر را پیش ببریم. بدون اینکه کسی به ما بگوید خود ما به اینجا میرسیم که ما باید گام به گام با این بُعد حیوانی پیش بیاییم. چون وقتی که به این مرز میرسد، از نظر حیوانی، خوب جا میافتد و باید آن دو مورد دیگر را هم خوب جا بیندازیم. یعنی بعد انسانی و الهی را که جنبه استعدادی داشت، این را هم باید به فعلیت برسانیم. باید وقتی به این سنی رسید که از نظر قوای حیوانی، شهوت و غضبش، کاملاً به فعلیت رسیده است، از این طرف انسانیت او هم باید دوشادوش آن کامل بشود. افسارگسیخته نباشد. از نظر بعد معنوی هم همینطور است.
باید تا پیش از بیست و یک سالگی اساس انسانیت و معنویت در فرد شکل بگیرد.
لذا اگر ما این تعبیر را بکنیم و بگوییم وقتی انسان به این سن رسید، همانگونه که اسکلت حیوانی دارد، باید یک اسکلت انسانی پیدا کند. باید یک اسکلت انسانی و معنویِ الهی هم داشته باشد. چون همه اینها در رابطه با یکدیگر بودند و از یکدیگر بیگانه نبودند.
سنین خردسالی، زمان بازی است
اصلاً تربیت و روش دادنها و روش گرفتنها، برای این بود که یک نفر، انسان بشود. یعنی عقل عملی او به فعلیت برسد. این همان تعبیری است که میگویم باید اسکلت انسانیاش درست بشود و شاکله پیدا کند. باید در درون خودش و در بعد معنویاش هم همین طور، شکل پیدا کند.
حالا من دو روایت بخوانم. روایت از امام صادق (علیه السلام) «دَعْ ابْنَکَ یَلْعَبْ سَبْعَ سِنِینَ[12]» بچهات را رهایش کن تا هفتسالگی، بازی کند. ما هم همینطور هستیم که از هفتسال به بعد او را به مدرسه میبریم. یعنی این مقتضای سنی اوست که در آیه هم دارد « اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ[13]» همانا زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی و زینت و فخرفروشی و ... است.
آیه شریفه هم اول از لعب شروع میکند که ظاهراً همین است. این مسائل وجودی است و تمام معارف ما هم سو با آنهاست. چرا؟ چون دستورات خالق ماست. آن که سازنده من است، خودش خوب بلد بوده است که راه را به من نشان دهد.
هفت سال دوم، زمان تربیت و یادگیری است
«وَ یُؤَدَّبْ سَبْعاً» از آن سن به بعد، دیگر قوه تمییز پیدا میکند. یادش بده! به او روش بده! تا اینجا او از نظر دیداری، شنیداری و رفتاری از شما یاد میگیرد و هیچ احتیاجی نیست که تو بخواهی او را ادب کنی. یادگیریاش خواه ناخواه و خودکار است. میگوید از هفت سال به بالا آرامآرام قوه تمییز او به کار میافتد و میتوانی به او بفهمانی. «وَ یُؤَدَّب سَبعاً» تا به چهارده سال برسد، میتوانی به او بگویی: ـ باباجان ـ این کار به این دلیل درست است! پسرم این کار غلط است! دخترم ...! امثال این حرفها.
هفت سال سوم، باید او را زیر سایه خود بگیری
« وَ الْزَمْهُ نَفْسَکَ سَبْعَ سِنِینَ» نگذارید تنها جایی برود! زیرِ سایه خودت نگهاش دار! رهایش کنی هرجا برود نمیتوانی جلویش رابگیری!!! بعد دارد «فَإِنْ أَفْلَحَ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ مَنْ لَا خَیْرَ فِیهِ» بیست و یک سال که رسید اگر تربیت شده باشد، که هیچ وگرنه درست نمیشود.
بعد از بیست و یک سالگی هم احتمال خطر هست ولی کمتر
بعضیها از من سؤال میکنند که این بحثهایی که راجع به بچه میکنی، تا چند سالگی است؟ برای تا سن بیست و یک سال است. این مسلم است. چون بچه به این مرز سنی که برسد، به طور غالب شهوت، غضب و و همش تکامل پیدا میکند و به حد اعلییشان میرسند. باید بیایی و پایاپای آنها، در بعد انسانی و معنوی، اسکلت آن را هم تا آن موقع بسازی. آسیبپذیری او با این کار کمتر میشود. نمیگویم غیر ممکن میشود؛ ولی کمتر میشود. چون به درونش یک اسکلت دادهای. تقریباً محکم کاری را کردی و شاکله وجودی به او دادی.
روایتی دیگر
روایت دوم از امام صادق (صلوات الله علیه) است که: «الْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سِنِینَ[14]»، بچه، هفت سال، آقاست.
از پیغمبر اکرم است، که حضرت فرمود: «أَوْلَادُنَا أَکْبَادُنَا، صُغَرَاؤُهُمْ أُمَرَاؤُنَا[15]» فرزندان ما جگرگوشههای ما هستند، کوچکانشان سروران ماهستند. واقعاً هم همینطور است که آنها فرماندهاند؛ البته نه اینکه هر فرمانی بدهند ما باید گوش دهیم؛ ولی نوعاً چون بچه در این سن و سال هنوز تکامل پیدا نکرده که عقل عملیاش شکوفا شده باشد او فرمانده است.
«وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِینَ»، در هفت سال اول آقاست. از هفت تا چهارده، زیر پوشش توست و محکوم به حکمهای توست. با توجه به روایت قبل که در اینباره فرمود «یُؤَدَّب» میفهمیم که آنجاست که میتوانی، به او امر و نهی کنی و او را تربیت کنی. دقت کنید چقدر زیباست. من این دو روایت را کنار هم گذاشتم.
اگر تا بیست و یک سالگی فرزند متخلق شد، کار تمام است و الا...
«وَ وَزِیرٌ سَبْعَ سِنِینَ» در هفت سال سوم - از چهارده تا بیست و یک سالگی- بازوی تو میشود، به تو، کمک میکند و همراه تو است. وزیر همیشه همراه است. بعد دارد «فَإِنْ رَضِیتَ خَلَائِقَهُ لِإِحْدَى وَ عِشْرِینَ[16]» تا اینکه تا بیست و یک سالگی از خلق و خوهایش راضی شوی.
خلائق، یعنی خلق و روش و چیزهای درونی او. که بیست و یک سال، زمان کامل شدن قوای اوست. مسئله این است، و همه هم ریشهاش، ریشههای دقیق علمی-خلقتی دارد. میگویی سقف آن تا چه موقع است؟ تا بیست و یک سال است.
چون در آن موقع تمام قوای او به تکامل میرسد. تفاوت اینجاست که قوای حیوانی خودش به تکامل میرسد، و بُعد انسانی و الهی را تو باید به تکامل برسانی.
باید والدین مسائل انسانی و الهی را در فرزند شکوفا کنند.
شهوت خودش میرسد. غضب خودش تکامل پیدا میکند. اما مسائل انسانیاش را تو باید آبیاری کنی. مسائل الهی، معنویاش را تو وظیفه داری که به فعلیت برسانی. این وظیفه توست که اینها را که خودش تکامل پیدا کرده، گام به گام بیایی تا به این سن و مهارش کنی. اینجاست که آدم وقتی دید ساخته شده و اسکلتش ساخته شده است، تا حدودی احساس ایمنی میکند. روکاریهایش اشکال ندارد، محکمکاری را تو کرده باش. عمده این است.
آفت جوانی، جو زدگی است
آفات آن - خصوصاً این سنی را که اینجا در روایت مطرح میفرمایند و من راجع به بُعد غضبش مطرح کردم- این است که او ماجراجوست. حواست را جمع کن! چه در بعد خشم او و چه شهوت او که یک وقت فریب نخورد. مراقبت باید باشد. نه اینکه دیگر حالا رهایش کنی و بروی! باز هم مراقبت میخواهد.
جوان سرشار از احساسات است
چون من در جلسات قبل مسئله جوّ را گفتم که جو حاکم و شعارها ممکن است احساسات او را تحت تاثیر قرار دهد. بچه اینگونه است که احساساتی است. لذا ایمنی کامل ندارد. یک وقت اشتباه نکنید که تمام شده است و دست را روی هم بگذارید! خیر! جوهای کاذب هم فراوان است. کسانی که مثلا اهداف شیطانی دارند، با امکاناتی که در دست داشتند، او را فریب ندهند. این جوان به طور طبیعی که نمیفهمد که این جو ساختگی است. عوامل پشت پرده را که نمیفهمد. متوجه نمیشود که جو را ساختهاند. یک وقت میبینی که این هم رفت بین آنها.
باید به جوان یاد داد که جوزده نشود
باید طوری جوان را تربیت کرد که جو زده نشود. باید شعور به او داد تا تحت تأثیر هر جوی قرار نگیرد. خیال نکند این جوها همهاش صادق و طبیعی است، خودجوش است. نه! به او بفهمان که گاهی این جوها ساختگیاند. به او بفهمان که اگر این طرف و آن طرف کردند، بعد امثال تو را به داخل جمعیت نکشانند! جوزده نشو! شعارزده نشو! مراقب باش!
بالاخره باید از اینها مراقبت بکنیم. میخواهم بگویم اینگونه نیست که جوان بعد از این سن ایمنی کامل پیدا بکند. اتفاقاً یک نوع خطراتی آنجا دارد که حالا من به یکی از آن اشاره کردم. مسئله این است که جوزده نشود؛ چون در معرض خطر است. به او بفهمان! به او شعور بده! او را به اینجا برسان و از او مراقبت هم بکن.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
دریافت فیلم پخش فیلم دریافت صوت پخش صوت
[1] وسائل الشیعه، ج 20، ص 154
[2] بحار الانوار، ج 67، ص 372
[3] سوره مبارکه شعراء، آیه شریفه 214
[4] مستدرکالوسائل،ج 12، ص 201
[5] من بخش اول آن را به مناسبتی در جلسات گذشته مطرح کردم، که جنبه میراثی است. فعلاً بخش دوم روایت مورد نظر است.
[6] همان
[7] بحارالأنوار، ج 74، ص 142
[8] غررالحکم، ص 385
[9] همان
[10] غررالحکم، ص 386
[11] . همان
[12] . بحارالأنوار، ج 101، ص 95
[13] . سوره مبارکه حدید، ایه شریفه 20
[14] . وسائلالشیعة، ج 21، ص 476
[15] . بحارالأنوار، ج 101، ص 97
[16] . بحارالأنوار 101 95
غیرت مؤمن - جلسه 13 (05/03/1389)
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.
رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم):
«إِنَّ الغَیرَةَ مِنَ الایمان[1]» همانا غیرت از آثار ایمان است.

* مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به تربیت به معنای روش گفتاری و رفتاری دادن بود و گفته شد اولین محیطی که انسان در آن محیط روش رفتاری و گفتاری میگیرد، محیط خانوادگی است که در آن رابطهها غالباً تنگاتنگ و بر محور محبت است. در آخر جلسه گذشته مطلبی را در باب تربیت عنوان کردم که برای تربیت به طور کلی از کجا باید شروع کرد؟ عرض کردم باید از ظاهر، شروع بشود. یعنی انسان از نظر ظاهر، هم خودش را مؤدب به آداب انسانی و الهی بکند، و هم آن کسی را که تحت تربیت اوست، که عبارت از فرزند است. پدر و مادر باید از ظاهر فرزند شروع کنند و او را به شکلی در بیاورند که شکل او، انسانی و الهی باشد، نه حیوانی. قهراً خودشان هم باید اینچنین باشند تا فرزند آنچنان بشود. عرض کردم در رابطۀ میان ظاهر و باطن، ظاهر به تدریج در باطن اثر میگذارد و به آن شکل میدهد. لذا اولین گام و بلکه میشود گفت منحصرترین راه برای اینکه شخص، انسانی و الهی بشود، همین است. یعنی باید از ظاهر شروع شود. البته این تذکر را هم دادم که ما بحثمان ظاهر و باطن است نه خِفاء و عَلَن. من تعبیر به سِرّ کردم، نه خفا و پنهان. بحث خفاء و علن نیست. اینها با هم اشتباه نشود. بحث ظاهر و باطن است.
* اخلاق، در گرو ادب است
در این رابطه به بعضی از روایات هم اشاره کردم که حالا یکی، دو روایت عرض میکنم و مطلب دیگری را میخواهم مطرح کنم. ما در روایت از علی (علیه السلام) داریم که میفرماید: « سَبَبُ تَزْکِیَةِِ الأَخلاق حُسْنُ الأَدَب[2]» ادب نیکو، سبب تزکیه اخلاق است.
نگاه کنید! علی (علیه السلام) مسئله ملکات نفسانیه را پیش میکشد. تعبیر میکند به «تزکیه اخلاق» که اگر انسان میخواهد اخلاقش را تطهیر کند، رذایل اخلاقی را کنار بگذارد و متَّصف به فضایل اخلاقی بشود، میفرماید: سبب، «حُسنُ الأَدَب» است. بحث آداب ظاهری را پیش میکشد. یعنی همین مسائلی که ما از آن به کارهای ظاهری تعبیر میکنیم. در هر سه رابطه -دیداری، گفتاری و مسئله رفتاری- باید خودش را تنظیم بکند.
گاهی در اصطلاح معنوی میگوییم خودش را مؤدب به «آداب شرعی» بکند. اهل معرفت مؤدب به «آداب انسانی» را هم دارند.
* رابطۀ ظاهر و باطن متقابل است
در این جلسه مطلبی را میخواستم مطرح کنم و آن این است که: رابطۀ مستقیم هست بین ظاهر انسان و باطن و اثرگذاری ظاهر روی باطن. عکس آن را هم داریم یعنی اثرگذاری باطن روی ظاهر، هر دو مورد هست. اینطور نیست به اینکه هر کدام از یکدیگر بیگانه باشند، یعنی اینطور نیست که ظاهرم از باطنم بیگانه شود و باطن از ظاهر بیگانه بشود، این هم نیست. من چند مورد روایت میخوانم بعد سراغ مطلب بعدی میروم. در یک روایتی از علی (علیه السلام) است که میفرماید: «لِکُلِّ ظاهِرٍ باطِنٌ عَلی مِثالِه فَمن طابَ ظاهِرُهُ طابَ باطِنُه وَ ما خَبُثَ ظاهِرُهُ خَبُثَ باطِنُه[3]» برای هر ظاهری باطنیهمانند ظاهر هست. پس هرکه ظاهرش پاک باشد باطنش نیز پاک است و هرکه ظاهرش پلید است، باطنش نیز پلید است.
اول اشاره به رابطۀ مستقیم دارد بعد میفرماید: آن کسی که ظاهرش صالح باشد، اثر میگذارد و باطن او هم بر ظاهرش اثر میگذارد و آن را به سمت صلاح میبرد. کسی هم که ظاهرش پلید باشد آن هم اثر میگذارد و باطن او را هم پلید میکند. این حرفها را خوب دقت کنید! چون من میخواهم گام به گام جلو بروم. اینطور نیست که اگر ظاهر فاسد باشد، ممکن است باطن صالح باشد. اتفاقاً از این طرف اگر باطن صالح شد روی ظاهر اثر میگذارد. قویتر هم اثر میگذارد. این تأثیر بدون تردید است. از این طرف هم، ظاهر بر باطن اثر میگذارد.
* تاثیر باطن بر ظاهر قویتر است.
ما در این باب روایات متعدده داریم؛ مثلا از علی (علیه السلام) است که فرمود: «مَنْ حَسُنَتْ سَریرَتُه حَسُنَتْ عَلانِیَتُه[4]» هرکس درونش نیکو باشد، ظاهرش نیز نیکو میگردد.
اینجا که تعبیر به سریره میکند، شبههای نیست که مراد همان باطن است. یا از امام صادق (علیه السلام) است: « إِنَّ السَّرِیرَةَ إِذَا صَحَّتْ قَوِیَتِ الْعَلَانِیَةُ [5]» وقتی درون سالم میشود، ظاهر نیرو مییابد.
چه بسا اشاره به این باشد که اگر باطن صالح باشد، اتفاقاً این اثرگذاریاش روی ظاهر خیلی بیشتر است، چون باطن توانمندتر است.
* میتوان اعمال ظاهری را ترک کرد؟
این را مقدمتاً عرض کنم بعداً سراغ مطلب بعد میروم. الآن رابطۀ بین ظاهر و باطن را گفتیم. در اینجا یک مطلب هست که حالا اگر کسی باطنش را خوب کرد، دیگر کافیست؟ میتواند دست از اعمال ظاهری بردارد؟ چون همه برای باطن بود. میخواست باطناً آدم بشود، انسان بشود و الهی بشود. خوب دیگر وقتی که شدیم، پس اعمال ظاهریّه را کنار بگذاریم؟ یک همچنین چیزی میشود گفت؟ چون دو مورد در اینجا مطرح است؛ یکی این است که بگویند: آقا برویم باطن را درست بکنیم. نیازی نیست به ظاهر بپردازیم. این یک حرف خیلی سطحی است، ولی دومی که چرا باید وقتی به هدف رسیدیم همچنان به اعمال ظاهریّه ادامه دهیم؟ شبهه خیلی قویتری است. ما که از راه ظاهر وارد شدیم و باطن را هم درست کردیم، حالا که باطن درست شد دست از ظاهر برمیداریم.
* این حرف نشان از جهل گوینده دارد!
من اینجا جملاتی را از استادم[6] برای شما میخوانم. ایشان میفرماید: «بدان که هیچ راهی درمعارف الهیه پیموده نمیشود مگر اینکه ابتدا کند انسان از ظاهر شریعت (که من جلسه گذشته اینها را گفتهام) و تا انسان مؤدب به آداب شریعت حقّه نشود هیچ یک از اخلاق حسنه از برای او به حقیقت پیدا نشود. و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند (قسمت اول مربوط به جنبههای انسانی است، آنجا که به «اخلاق حسنه» تعبیر میکند. دومی جنبههای، بعد معنوی انسان را مدّ نظر دارد. ایشان این دو را جداسازی هم کردهاست.) هیچ یک از اخلاق حسنه (که مربوط به بعد انسانی است) از برای او به حقیقت پیدا نشود و ممکن نیست که نور معرفت الهی در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار برای او منکَشَف شود و پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز مؤدب به آداب ظاهره خواهد بود.» میگوید حالا که از راه ظاهر وارد شدی و باطنت را هم تطهیر کردی و انوار معارف در قلبت آمد؛ باید باز هم پایبند به شرع باشی! «پس از انکشاف حقیقت و بروز انوار معارف در قلب نیز متأدب به آداب ظاهر خواهد بود.» نباید از این ظاهر دست برداری! بعد میفرماید: «و از این جهت دعوی بعضی باطل است که به ترک ظاهر، علم باطن پیدا شود، یا پس از پیدایش آن به آداب ظاهره احتیاج نباشد.» ایشان هر دو مورد آن را آورده است. «و این از جهل گوینده است به مقامات عبودیت و مدارج انسانیت.» دوباره هر دو مورد آن را میگوید؛ هم مقامات پرستشی، هم مدارج انسانی، هر دو مورد را آورده است.
اولاً «برو دلت را صاف بکن، عمده آن است!» میگوید این حرف بی ربطی است و آن را کنار بگذار. دوم، حالا مثلاً «وقتی رفتی و توانستی درون خودت را اصلاح کنی، از آداب ظاهره شریعت وانسانیت دست بردار!» این را هم میگوید که غلط است.
* اصلاح ظاهر؛ تنها محور تربیت
ابتدا از کجا شروع کنیم؟ از آداب ظاهری! ابتدای راه اینجاست. پدر و مادر! میخواهید بچه را تربیت کنید؟ حالا که میخواهید به او روش بدهید - در هر محیطی که در بحث تربیت هست - از اینجا باید شروع کنید، از ظاهر باید شروع کنید. بعد که روش گرفت، نباید رهایش کنی! خود تو هم همینگونه هستی که نباید خودت را رها کنی! محور این است؛ این مسأله برای اینکه شخص، انسان بشود و الهی شود، محور است. محور اصلاً همین است، غیر از این نیست.
* کاری به ظاهر نداشته باش! یا برو دلت را صاف کن! غلط است
اینطور نیست که یک کسی باطن خوب داشته باشد، در عین حال ظاهر بدی داشته باشد. من اینها را میگویم چون اینها خیلی این حرفها بر سر زبانها میگردد. میگویند: به ظاهرش نگاه نکن! باطن خوبی دارد. از آن طرف، میگوید برو دلت را صاف بکن!
* اگر ظاهر مهم نبود، چرا مقربترین بنده خدا(ص) خود را به سختی میانداخت؟
نمیشود! نمیشود! اگر میشد عقل کل عالم وجود، مقربترین شخص به خدا که انسانی ما فوق او نبود، خوب او که دست برنمیداشت! اینقدر مقید به آداب ظاهره بود - چه از نظر انسانیاش، چه ازنظر الهیاش - که خدا خطاب به او فرمود: « طه، ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى[7]» ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که تو خود را به سختی بیاندازی؟
خودت را چرا اینقدر به زحمت میاندازی؟ این مرز دارد. حد دارد. پیغمبر اینقدر ملتزم بود. این مسئله است.
* ملکات خوب هم از بین رفتنیاند
از کجا شروع شود؟ از ظاهر؛ چه پدر، چه مادر و چه بچه؛ چه شکل ظاهری، چه گفتار و چه کردار. از اینجا باید شروع کنی تا بعد به تدریج در درون تو ملکه شود. تازه این را به شما عرض کنم اینگونه نیست که ملکات زائل نشود؛ بلکه ملکات زائل میشود. اگر یک کسی یک رذیلهای مثل حرص، کبر و امثال اینها در او بود، چگونه آنها را مداوا کند وقتی که قابل زائل شدن نیست؟! اصلاً اگر اینها قابل معالجه نبود، این همه دستورات که نبود! ملکات هم زائل میشود. هیچ فرقی هم بین ملکۀ سیئه و حسنه نیست. ملکه انسانی یا ملکه الهی هم که باشد اگر از اعمال ظاهریه دست برداری، این ملکه زائل میشود و از بین میرود. یک رابطه تنگاتنگ بین ظاهر و باطن است که من روایاتی را که هر دو طرف این مسأله را داشت خواندم.
* این حرف یعنی چه؟!
گاهی به گوشمان میخوردکه: «باید برای اصلاح جامعه، کار فرهنگی کرد.» چقدر ظاهر این جمله قشنگ است!! ولی یعنی چه؟ یعنی باید از اعمال ظاهریه دست برداریم؟! اگر منظورشان این است، جواب ما را بدهند که این همه آیات و روایات در باب امر به معروف و نهی از منکر، مربوط به ظاهر است یا مربوط به باطن است؟ امر به معروف و نهی از منکر از اهمّ واجبات در اسلام است. این مربوط به ظاهر است یا باطن؟ اینجا میتوانی ما را دور بزنی؟ اینها از اهم واجبات است و جزو اعمال ظاهریه است.
* تنها راه اصلاح خود و جامعه، اصلاح ظاهر است
اصلاح جامعه از اینجاست. ما در فرهنگ اسلام این را داریم و حتی بُعد معرفتی هم همین است، که من فرمایشات استادم (رضوان الله تعالی علیه) را خواندم و حتی ایشان فرمودند: سیر معرفتی آن هم به این است. آن کسی که میخواهد سیر باطنی بکند، تا اینها نباشد، نمیتواند سیر کند. چه رسد بخواهیم جامعه را از نظر ظاهر اصلاح بکنیم، که اساساً به ظاهر بستگی دارد. راهی جز این نیست. از همین راه باید وارد شد. امر به معروف و نهی از منکر همه مربوط به ظواهر شریعت است. اینکه ما حتی جرأت نمیکنیم لساناً هم چیزی بگوییم، یک بحث دیگری است.
* شانه خالی کردن مسئولین برای چیست؟
حالا یک راه حمل به صحت آن این است که بگوییم عدم معرفت به فرهنگ اسلام است، لذاست که از این حرفها زده میشود. ولی اگر با یک دید عرفی بخواهیم این حرفها را بررسی کنیم، و ریشهیابی بکنیم، ببینیم از دهان چه کسانی در میآید؟ میبینیم از دهان افرادی در میآید که مسئولیت دارند عملاً جامعه را اصلاح بکنند. با اینکه مسئولیت دارد که عملاً جامعه را اصلاح بکند، توپ را در زمین دیگری میاندازد. میگوید: این کار فرهنگی لازم دارد. برویم جلوتر سر از کجا در میآورد؟ چرا شانه خالی میکند؟ هر کس میخواهد باشد، من به شخص کار ندارم. هر کس مسئولیت دارد که جامعه را عملاً اصلاح کند و این را بگوید که «کار، فرهنگی است.» و از عهده خودش خارج بکند، اگر با یک دید عرفی نگاه بکنیم شاید سر از این در بیاورد که شاید یک سری اهداف شیطانی دارد و میخواهد آن کسانی که مثلا لاابالی هستند از او روگردان نشوند و یک جاهایی که - مثلا فرض کنید در تأیید او - احتیاج به آنها هست، از آنها بهره بگیرد. آدم اگر بخواهد عمیق روی اینها فکر بکند، به اینجا میرسد و الا این حرفها قابل انکار نیست که اصلاح جامعه، از ظاهر شروع میشود. آقا! شرعاً وظیفهتان این است.
* تا سر به سنگ لحد بخورد، باید این آداب ظاهری حفظ بشود
در نتیجه میخواستم این را عرض کنم که در باب تربیت - چه فرد و چه جامعه - باید از ظاهر شروع بشود. نقطه شروع از آنجاست. مؤدب شدن به آداب انسانی و آداب الهی، از اینجاست. این است که روی باطن اثر میگذارد. وقتی هم که اثر گذاشت دستت را روی هم نگذار! بدان که این زائل میشود. تا سر به سنگ لحد بخورد، باید این آداب ظاهری در جامعه حفظ بشود و الا جامعه رو به فساد خواهد رفت.
* راه عملی مقدم بر کار فرهنگی است، بلکه زمینه ساز است
لذا مهم همان مطلب گذشته، یعنی مسئله شعور و عمل است. نمیگوییم کار فرهنگی نه! کار فرهنگی باید باشد ولی درجای خودش. و اینکه کار فرهنگی موجب نمیشود که ما از راه عملی بینیاز بشویم. راه فرهنگی رفتن ما را بینیاز نمیکند از راه عملی؛ بلکه راه عملی مقدم است بر آن راه بلکه برای اینکه کار فرهنگی مؤثر واقع بشود، این راه زمینهساز است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
دریافت صوت پخش صوت دریافت فیلم پخش فیلم
[1] . وسائل الشیعه، ج 20، ص 154
[2] . غررالحکم، ص 247
[3]. غررالحکم، ص479
[4] . غررالحکم، ص 254
[5] . بحار الانوار، ج 69، ص 289
[6] . امام خمینی (ره)
[7] . سوره طه، آیات شریفه 1و2
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِین
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.
رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):
«إِنَّ الغَیرَهَ مِنَ الایمان»؛[1] همانا غیرت از آثار ایمان است.
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به تربیت در محیطهایی که انسان در آنها ساخته شده و روش رفتاری و گفتاری میآموزد، بود. اشاره شد که اولین محیط و تاثیرگذارترین محیط، محیط خانوادگی است و بطور کلی مسأله تربیت، در هر محیطی که باشد، تدریجیالحصول است و انسان به تدریج روشها را یاد میگیرد. البته در مقام مقایسه میان روش فساد و روش صلاح، روش فساد برای انسان سریعتر حاصل شده و روش صلاح، بطیئتر و کندتر صورت میپذیرد. اجمالاً به سرّ این مطلب هم اشاره شد که چون انسان حین تولد، از نظر شهوت و غضب و وهم یک حیوان بالفعل است و آن چیزهایی که از نظر انسانی و الهی دارد، در او نهفته است و جنبه استعدادی دارد که باید با تربیت شکوفا شود؛ لذا حرکت رو به صلاح، کندتر از حرکت رو به فساد اثر میگذارد.
قوای حیوانی، افسار گسیخته است!
گفتیم که تربیت یعنی روش دادن؛ اصل آن هم این است که به قوای حیوانی انسان، روش داده شود و آدمی از افسارگسیختگی قوای حیوانی خود نجات پیدا کند. قهراً وقتی که قوای حیوانی بالفعل است و شهوت و غضب و وهم در بچهای که متولد میشود وجود دارد، این سوال مطرح میشود که آیا این قوا کنترل شده است یا نه؟ بدانید که این قوای حیوانی شهوت، غضب و وهم، سقف ندارد و مرز نمیشناسد! افسارگسیخته است. و تربیت در مراحل اولیه، این است که باید جلوی افسارگسیختگی این قوای حیوانی را گرفت. در تربیت اسلامی، از بین بردن شهوت و غضب مطرح نیست. آنچه اهمیت داشته و صحیح است، روش دادن، محدود کردن و مرز تعیین کردن برای قوای حیوانی نفس است.
هوای نفس یعنی: خواستههای حیوانی بی مرز
من به دو اصطلاح اشاره کنم که استاد ما(رضوان الله تعالی علیه) هم آنها را به کار میبردند. ایشان میفرمودند: «شهوت و غضب در انسان اطلاق دارد». این یک اصطلاح است که معنایش همان است که من عرض کردم؛ یعنی مرز نمیشناسد. یک عبارت هم در روایات ما وجود دارد - که خیلی زیاد شنیدهاید و استعمال هم میکنید- که عبارت است از «هوای نفس». این هوای نفس که میگویند، یعنی چه؟ این همان مرز نشناسی است. خواستههای حیوانی بیمرز، هوای نفس است. بحث در این است که برای تربیت، این نیروها باید کنترل شود و حد و مرز پیدا کند. این مسأله نسبت به تمام محیطهایی که انسان در آنها ساخته میشود، مطرح است؛ از محیط خانوادگی گرفته، تا محیط آموزشی، شغلی، رفاقتی و حتی آن جوّ حاکم بر کل جامعه که مسؤولیت آن با عدهای خاص است؛ در هر محیطی این بحث مطرح است.
دست عقل، نفس را از سرکشی باز میدارد.
من حالا در رابطه با بحث، دو روایت میخوانم. یک روایت از علی(علیه السلام) است که حضرت فرمود: «النّفوسُ طَلِقَةُ لکِن أَیدی العُقول تُمسِکُ أَعِنَّتَها عَنِ النُّحوس»؛[2] نفوس، رها و یلهاند، ولی دستان عقل است که آنها را از سرکشی باز میدارد.
نفوس یعنی همان قوای حیوانی که اشاره شد. نفْس همان روح حیوانیِ شهوت، غضب و وهم است. طَلِقَة یعنی آزادی حیوانی. میفرماید: نفْس، آزادی حیوانی میخواهد. اما آنچه او را از سرکشی باز میدارد، دستان عقل است. این در ابتدا کارِ عقل عملی است و بعد هم عقل نظری که زیربنای اعتقادات است.
سر چشمه را با بیل میشود گرفت؛ اما ...
مسأله این است که اگر انسان قوای نفسانیاش را رها کند، حدّ یَقِف ندارد. هیچگاه نمیایستد و دائماً به دنبال میل خود میرود. البته محیطهایی که انسان در آنها ساخته میشود، با هم تفاوت داردند. مثلاً اگر کودکی را بخواهیم در محیط خانوادگی تربیت کنیم و قوای حیوانیاش را مهار کنیم، خیلی آسانتر است، نسبت به انسانی که وارد محیط دیگری شده است. قبلاً هم من گفتم که تربیت بچه خیلی آسان است. چون کودک هم سریع و زود و هم عمیق و مؤثر یاد میگیرد. حالا بعداً میگویم که این تربیت و روشدهی باید از کجا شروع شود.
بحث این است که هرچه کودک رشد حیوانی پیدا کند، روش دادن به او مشکلتر میشود؛ تا به حالت تمییز برسد. به بلوغ طبیعی – نه شرعی- که برسد، کار مشکل میشود. اگر کودک تربیت نشود، وقتی وارد محیطهای بعدی میشود – محیط آموزشی، شغلی، رفاقتی و ... - به جایی میرسد که اگر آنوقت بخواهد این قوای حیوانی را مهار کند، کارش بسیار مشکل است. میگویند: سرچشمه را با بیل میشود گرفت؛ اما اگر همان ابتدا جلوی آن را نگیری، بعداً با پیل هم نمیشود جلویش را گرفت!
تربیت بعد از دوران کودکی، بسیار سخت است.
اینکه روی این محیط تأکید میشود برای این است که اولین محیط، محیط خانوادگی است. سازندگی و تربیت در آن، آسانتر از محیطهای دیگر است. حال اگر انسان در کودکی تربیت نشد، و هواهای نفسانی در او غالب شدند، دیگر تربیت بسیار سخت است. در روایتی از حضرت عیسی(علیه السلام) یک تعبیری وجود دارد که میگوید: «إِنَّ الغالِبَ لِهَواه أَشَدُ مِنَ الَّذی یَفتَحُ المَدینَه وَحدَه»؛[3] کسی که بخواهد بر هوای نفْسش چیره شود، سختتر از کسی است که به تنهایی شهری را فتح میکند.
کار به جایی میرسد که اگر بخواهی جلوی این افسارگسیختگی قوای حیوانی را بگیری، مثل این است که بخواهی به تنهایی شهری را فتح کنی! کسی که بخواهد بر هوای نفْسش چیره شود، سختتر از آن کسی است که به او بگویند برو به تنهایی یک شهر را فتح کن! اینکه من بارها تأکید کردم و بحث را روی محیط خانواده آوردم، برای این است که در این محیط و در این سن و سال، هنوز هوای نفسانی بر انسان چیره نشده است که بخواهی آن را مغلوب کنی.
نفس با لجام عقل و شرع مهار میشود.
در اینجا این بحث –که در اصطلاح اهل معرفت هم هست- مطرح میشود که برای تربیت باید به این قوای حیوانی، لجام و دهنه از عقل و شرع زد. در تمام مراحل هم، همینطور است که باید یک لجام عقل و شرع به این حیوان زد! چرا میگوییم حیوان؟ چون گفتیم که انسان در ابتدای کار یک حیوان بالفعل است. لذا برای کنترل کردن او و مهار کردنش باید یک لجام عقلی و شرعی به او زد.
چرا لجام عقل و شرع؟
یک سنخ مسائلی هست که حتی اگر دین هم نبود و دستوراتی هم برایش نیامده بود، خود ما آنها را با عقلمان میفهمیدیم. مثلاً میدانستیم که ظلم کردن بد است؛ آدمکُشی بد است؛ عدل خوب است؛ و... فهمیدن این امور احتیاجی به وحی نداشت و عقل ما -عقل عملی ما- به تنهایی این مسائل را درک میکند. حاکم بر این امور، عقل عملی است. یک سنخ امور دقیقتر و ظریفتری هم هست که فهم آنها برای ما پیچیده است. لذا شرع میآید و اینها را برای ما ظاهر و آشکار کرده و مفاسد آن را برای ما میگوید. اینکه ما تعبیر میکنیم به لجام عقل و شرع، برای این است.
شارع روشهای مهار نفس را آموزش داده است.
لذا شارع همین مسائل ظریف که همان روشهاست را برای ما تبیین میکند. او پیامبران را فرستاده که به من روش گفتاری و رفتاری بدهد، تا من این غضب و شهوتم را در محدودهای که عقل عملی میگوید، مهار کنم. از آنجا که انسان دو بُعدی است، خداوند در بُعد معنوی او نیز، دستورالعمل تربیتی داده است.
آدمی سه بعدی است؛ الهی، انسانی و حیوانی
البته انسان سه بُعدی است. یک بعد دیگرش هم حیوانیتی است که میخواهد جلوی انسان شدن و الهی شدن را بگیرد. این بُعد حیوانی فعلی است و بُعدهای دیگر هنوز فعلی نشدهاند. این مانع شکوفایی آنها میشود. تا جلوی این گرفته نشود، بُعد انسانی و الهی انسان رشد نمیکند.
هوی و هوس، علفهای هرز وجود آدمی
علف هرزه در باغ و باغچه را دیدهاید؟ تا جلوی این علفهای هرز را نگیری، آن بذری که کاشتهای رشد نمیکند. همینطور تا وقتی جلوی هوی و هوسها گرفته نشود، آن نشائی که خدا - در بُعد انسانی و الهی - در دل آدمی گذاشته است، شکوفا نمیشود؛ نه آدم درست میشود نه فرشته. این اولین گام است.
اولین گام تربیت، مهار نفْس سرکش
علی(علیه السلام) در یک روایت فرمود: «ضَبطُ النَّفس عِندَ الرَّغب و الرَّهب مِن أَفضَلِ الأَدَب»؛[4] مهار نفْس هنگام میل و رویگردانی، از بافضیلت ترین ادبهاست. مهار کردن شهوت و غضب نفْس، هنگام روآوری و روگردانی، از بافضیلتترین تربیتها و ادبها است. یعنی همین، اولین گام است. وقتی که نفْس به یک کار نامشروعِ نامعقول رو آورده و میخواهد آن را انجام دهد، جلوی آن را بگیر! از آن طرف وقتی نفْس میخواهد از یک کار خوب روگردان شود، آنجا هم جلوی روگردانیش را بگیر! هر دو مورد، هم «رغب» و هم «رهب» آمدهاست؛ هم به روآوری و هم به روگردانی اشاره شده است.
استاد ما(رضوان الله تعالی علیه) این اصطلاح اهل معرفت را مطرح میکنند که «تقییدِ اطلاقِ شهوت و غضب»؛ این همان مهارکردن و افسارزدنی است که من گفتم. من بحث را خالی از این اصطلاحات کردم تا فهم آن آسان شود. وقتی ایشان میگوید «تقییدِ اطلاقِ شهوت و غضب»، یعنی مهار زدن به این قوای سرکش. نفْس را رهایش نکن!
مرزکشی برای خواستهها، کار انبیاست.
لذا امام(رضوان الله علیه) میگویند: «مقصد انبیاء تأدیب نفوس و تحدید هواهای نفسانیّه است». مقصد همه انبیاء، این است که میخواهند نفوس را تربیت کنند. تحدید در اینجا یعنی مرزکشی؛ انبیاء میخواهند نفوس سرکش را مرزشناس کنند.
حیوانات وحشی تربیت میشوند؛ چرا ناامیدی؟!
مگر نمیشود حیوان را تربیت کرد؟ الآن درندهها را تربیت میکنند. آیا تو که از تربیت خود ناامیدی، بدتر از شیر و ببر و پلنگی؟ خوب است که اینها را میبینید! حیوان را میشود تربیت کرد. حیوانات را دارند تربیت میکنند. بدترین آنها را میبینید که تربیت شدهاند. وقتی حیوان را میشود تربیت کرد، چطور این موجود دو پا در بین این حیوانات چموشتر از همه در میآید؟! مگر انبیاء آمدند و یکسری چیزهای خارقالعاده به ما گفتهاند؟! میگویند: آمدهام تا روش رفتاری، گفتاری و کرداری به تو بدهم و میخواهم تو را آدم کنم.
روش دادن به شهوت، غضب و وهم، هدف انبیاء عظام است.
خلاصه اینکه انسان علاوه بر دو بُعد انسانی و الهی دارای یک بُعد بالفعل حیوانی است که مانع انسان شدن اوست. اگر قوای نفْس، افسارگسیخته باشد همین آدم، از حیوانات هم بدتر میشود. لذا بزرگان میفرمایند که مقصد انبیاء عظام، تأدیب نفوس و تحدید هواهای نفسانیه است. هدف پیامبران روش رفتاری دادن به شهوت، غضب و وهم است. در همین رابطه یک روایت از رسول خدا هست که: «قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ الله تعالی حَدَّ لَکُم حدوداً فَلا تَعتَدوها»؛[5] پیغمبر اکرم فرمود خداوند برای شما، مرزهایی قرار داده است، پس از آن مرزها تجاوز نکنید. تجاوز نکنید، یعنی به آداب الهی مؤدب شوید تا انسان شده و در بُعد الهی، فرشته شوید. کسانی رستگاری جاودانه پیدا میکنند که مؤدب به آداب الهی شوند.
قبول آداب شرعی، رسیدن به فلاح ابدی است.
علی(علیه السلام) میفرماید: «مَن تَأَدَّبَ بِآدابّ الله عزوجل أَبداهُ إِلَی الفَلاحِ الدّائم»؛[6] هر کس مؤدب به آداب الهی شود، ادبش او را به رستگاری ابدی میرساند. اگر کسی تربیت الهی را بپذیرد و مؤدب به آداب الهی شود، به رستگاری جاوادنه میرسد؛ یعنی هم یک انسان میشود و هم در بُعد الهی و معنوی رشد کرده و فرشته میشود. سؤال اصلی این است که حالا که میخواهیم تربیت شویم و تربیت کنیم باید از کجا شروع کنیم؟ این یک بحث مستقلی است که الآن شاید در ذهن همه هم باشد. البته چون این بحثها تقریباً همگانی است، در پاسخ به این سؤال من نمیخواهم اصطلاحات پیچیدهای به کار ببرم. تنها به قدری که لازم است به مطالبی اشاره خواهم کرد.
نقطه آغاز، ساختن ظاهر است.
اهل معرفت به این نقطهی شروع اشاره دارند که من ابتدا جملاتی را هم از آنها میخوانم و بعد توضیح میدهم. در باب تربیت میفرمایند: «اگر انسان بخواهد از نظر باطنی و حقیقی اصلاح شود، تنها راهش گذر از ظاهر به باطن است». بحث ما این است که میخواهیم حیوان نباشیم و آدم بشویم؛ یعنی میخواهیم مابهالامتیاز انسانی خود را شکوفا کنیم. مثلاً اگر اهل معنویت هستیم، میخواهیم نورانیت قلبیّه پیدا کنیم؛ اگر اهلش هستیم، میخواهیم عالم غیب را شهود کنیم؛ اگر میخواهیم این کارها را بکنیم، بزرگان میگویند که این منزل یک راه بیشتر ندارد؛ آن راه منحصر هم این است که از راه ظاهر به باطن برویم.
ظاهر، تنها مسیر نفوذ به باطن است.
حالا اینها را میخواهم توضیح بدهم که «رخنه کردن از ظاهر به باطن» یعنی چه؟ آیا تو میخواهی آن بذر الهیه انسانی که خدا در وجودت پاشیده و آن نهالی را که او درون تو کاشته است را آبیاری کنی و زندهاش کنی؟ آیا میخواهی آدم بشوی؟ باید از ظاهر خود سراغ باطن بروی، تا کار سامان یابد. راه فقط همین است. اگر میخواهی آن بذر الهی در بُعد معنویت را شکوفا کنی و قلب و دلت را روشن و منور به نور الهی کنی، بدان که راه فقط این است! باید از ظاهر به باطن بروی! این همان راهی است که انبیاء و مکتب انبیاء برای ما آوردند.
انسانیت در گرو التزام به شرع است.
این کلیت بحث بود. بعداً آرام آرام میرویم و به جزئیات آن میپردازیم. ما تعبیراتی از اهل معرفت داریم که مثلاً امام(رضوان الله تعالی علیه) - که البته من هرچه دارم از استادم دارم- میگویند: «بدان که هیچ راهی در معارف الهیه پیموده نمیشود مگر آنکه انسان ابتدا کند از ظاهر شریعت؛ و تا انسان مؤدب به آداب شریعت حقّه نشود، هیچ یک از اخلاق حسنه (که همان انسانیت است) از برای او، به حقیقت پیدا نشود و نور معرفت الهی در قلب او تابش نکند». این جملات هم به بُعد معنوی مسأله اشاره میکند.
شرع یعنی آداب ظاهری که انسان ساز است.
منظور امام از آداب ظاهریه چیست؟ منظور ایشان همین احکام شرعیه است. اینها آدم ساز است. من کاری به جنبههای معنوی آن ندارم. اصلاً خود این احکام، آدم ساز است. در بُعد انسانی، انسانیت را شکوفا میکند. باید ظاهر انسان، شکل و شمایلش، لباسهای تن او، حرفها، رفتارها، دیدههایش، همه و همه در محدوده احکام شرعیه باشد تا انسانیتش شکوفا شود.
ضرورت آموزش ظواهر به فرزندان
الآن درباره تربیت فرزند در محیط خانوادگی بحث میکنیم. چون روایات آن را هم قبلا اشاره کردهام، دوباره تکرار نمیکنم. ولی دیدید که تربیت فرزند چقدر آداب دارد. بعد از دوران خردسالی هم روایات میگویند که وقتی بزرگ شد، باید روزه را به او یاد داد؛ نماز یادش داد؛ وضو یادش داد؛ من قبلاً اینها را گفتهام. از علی(علیه السلام) است که فرمود: «أَدِّب صِغارَ أَهلَ بَیتِکَ بِلِسانِکَ عَلَی الصَّلوه وَ الطَّهور»؛[7] کوچکترهای خانوادهات را با زبانت برای نماز و وضو تربیت کن!
امام صادق (علیه السلام): «یُؤَدِّبُ الصَّبی عَلَی الصَّوم»؛[8] بچه باید برای روزه گرفتن تربیت شود. بعد هم سن این کار را مشخص میکند، میفرماید این کار بین پانزده و شانزده سال انجام شود. از ظاهر شریعت باید شروع کرد. از شکل و شمایلت، پوششت و صحبت کردنت باید شروع کنی، تا برسی به روابطی که با دیگران-اشخاص صالح و فاسد- داری؛ همه اینها باید بر اساس شرع تنظیم شود تا باطن اصلاح گردد.
تذکر اول: فرق میان اصلاح ظاهر و ظاهرسازی
اما من در اینجا باید به دو نکته اشاره کنم که مغالطهای صورت نگیرد. اول اینکه ما یک ظاهر و باطن داریم، یک سرّ و عَلَن. اینکه بزرگان میفرمایند از ظاهر میتوان به باطن رخنه کرد، یعنی اینکه اگر آدمی در تمام جهات مقیّد باشد که مطابق اسلام عمل کند، مثلاً از نظر پوشش، شکل وشمایل، گفتار و رفتار با دیگران و همهی زندگیاش اسلامی باشد یا تلاش کند که اسلامی باشد، در حقیقت از راه ظاهر اقدام به اصلاح باطن کرده است. این فرق میکند با کسی که مثلاً جلوی آدم جانماز آب میکشد ولی از آن طرف ـ نعوذ بالله ـ در خفا دروغ میگوید و تهمت میزند و... اوّلی ظاهرش درست است هرچند هنوز باطنش اصلاح نشده است، ولی دومی سرّش با علنش فرق دارد. رفتار دومی فریبکارانه است و جنبهی اصلاحی ندارد. یک سنخ مسائلی هست که چون از دورن افراد اطلاعی ندارید، شما هم از آنها سر درنمیآورید. مثلاً اگر من در گفتارم هیچ توجهی نکنم، دروغ بگویم، غیبت کنم، تهمت بزنم و... تو از کجا میفهمی که من دارم دروغ میگویم؟ به یک معنا این سرّ من است. کارِ علنی کارساز نیست. بلکه باید تمام کارها و اعمال را اصلاح کرد تا درون درست شود.
ظاهر سازی و ریاکاری اثر ندارد.
ظاهر آراسته در باطن اثر میگذارد، نه این کارهای علنی که به همراه بسیاری کارهای خلاف دیگر انجام میشود. اهل معرفت این حرف را نمیزنند که هر نوع ظاهرسازی، باعث اصلاح باطن میشود. یک وقت اشتباه نکنید! من این نکته را بگویم که ریاکاری اثری ندارد. کسی که تلاش میکند مسائل درآمدیاش و همه زندگیاش- نه فقط صوم و صلاة- همه و همه، اسلامی باشد، اگر بر این امر مراقبت کند، در باطنش اثر میگذارد. گفتیم که صورتِ ملکه، با تکرار و مراقبت برای انسان حاصل میشود. اگر تلاش کند که در معاملاتش، عباداتش، معاشرات و مجالساتش، همه و همه خلاف شرع انجام ندهد، مثلاً زبانش غیبت نکند، دروغ نگوید، تهمت نزند، ایذاء نکند؛ این از ظاهر به باطن رخنه میکند.
ظاهر سازی، نفاق است.
اما وقتی من جلوی تو دعا میخوانم، خم و راست میشوم، ادعای معنویت میکنم، دعای فرج میخوانم، دعای توسل میخوانم، سینه میزنم، پابرهنه راه میافتم، شال عزا به گردن میاندازم و امثال اینها -همه چیزهایی که جنبه فریبندگی دارد را میگویم- ولی در سرّ و خفا، به صورت پنهانی کار خلاف انجام میدهم، این ظاهرسازی است و اثر سازندگی ندارد. مسأله نفاق، همین است. ظاهر و باطن را با سرّ و علن یک وقت اشتباه نکنید. میخواستم این را بگویم که تفاوت سرّ و علن، نفاق است. نفاق هم بدترین کارها است. حتی میگویند از کفر هم بدتر است. در آیات ما هم این مضمون هست.
تذکر دوم: باید به تمام دین پایبند بود نه بخشی از آن
دومین تذکر این است که آداب شریعت، یک مجموعه است. یک بخش نیست؛ نماز و روزه و وضو و ذکر نیست، که این را رعایت بکنی، اما مال مردمخوری کنی! هرگز اینطور نیست که بتوانی به بخشی از دین عمل کنی و بخش دیگر را رها کنی. دستورات و احکام اسلام مجموعه است. مجموعه احکام شرعیه، همان احکام ظاهریه است که اگر اینها را رعایت کنی، بدون شک در تو اثر میگذارد. یعنی آن بُعد انسانی تو را شکوفا میکند و بُعد الهی تو را هم به ثمر مینشاند. اگر بپرسی از کجا شروع کنیم؟ پاسخ این است که از اینجا باید شروع کرد: پایبندی به تمام دستورات شرع.
رعایت ظواهر شرع در خانه، کار والدین با غیرت
بحث راجع به محیط خانواده بود و اینکه اگر پدر و مادر نسبت به بچه از کودکی، تمام آداب شرعی را رعایت کنند، وقتی او بزرگتر شده و به قوه تمییز برسد، باطن او، باطن یک آدم میشود. اولین محیط سازندگی برای انسان، خانواده است. لذا چون در این محیط، رابطهها تنگاتنگ است و از چاشنی محبت قوی برخوردار است، اگر پدر و مادرِ غیرتمند بخواهند فرزندشان آدم شود و الهی شود، باید ظواهر شرع را رعایت کنند.اللهم صل علی محمد و آل محمد...
دریافت صوت پخش صوت دریافت فیلم پخش فیلم
[1] . وسائل الشیعه، ج 20، ص 154
[2] . غرر الحکم، ص 235
[3] . شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 233
[4] . غرر الحکم، ص 238
[5] . بحارالانوار، ج2، ص 263
[6] . وسائل الشیعه، ج 6، ص 197
[7] . مجموعه ورّام، ج 2، ص 155
[8] . وسائل الشیعه، ج 10، ص 237
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِین وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.
رُوِیَ عَن رَسولِ الله (صلی الله علیه و آله و سلم):
«إِنَّ الغَیرَهَ مِنَ الایمان»[1] همانا غیرت از آثار ایمان است.
* مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به تربیت در بعد اخلاقی، به معنای روش رفتاری و گفتاری دادن است. عرض کردم در بین محیطهایی که انسان از آنها روش میگیرد، اولین محیط «محیط خانوادگی» است. به طور غالب آنجایی که انسان در این جهان مادیت چشم میگشاید و در آن بستر رشد میکند، محیط خانواده است؛ خصوصاً که این محیط با محبت آمیخته است. در خانواده رابطه تنگاتنگ همراه با محبت وجود دارد و این نوع رابطه، روی انسان نقش سازندگی دارد؛ اعم از اینکه نقش تخریبی داشته باشد و اثرش فساد باشد یا اثر صلاح داشته باشد.
* محیطهای پنجگانه تربیتی
در ابتدای بحث این تذکر را بدهم که انسان معمولاً در محیطهایی که ساخته میشود، اولین محیط، محیط خانوادگی است، بعد محیط آموزشی، بعد محیط شغلی، بعد محیط رفاقتی و بعد هم محیط پنجم یعنی فضای کلی جامعه است که در تربیت او نقش دارد. جوّ پنجم حتی بر دیگر فضاها نیز غالب و حاکم است. من نمیتوانم در بحث تربیت، آنچه مربوط به محیط آموزشی است را در خلال بحث خانواده که مربوط به بچهی در دامن پدر و مادر است بیاورم. ابتدا آنچه مربوط به محیط خانوادگی است را بحث میکنیم و بعد به سراغ محیط دوم که محیط آموزشی است میرویم که بچه در آن بزرگ میشود و او را به مدرسه میفرستند؛ بعد هم محیطهای بالاتر را بحث میکنیم. هر محیطی برای خودش یک سنخ مسائل خاصّی دارد و باید آن را از نظر تربیتی جداگانه بررسی کرد. این را از این جهت عرض میکنم که یک عده که گویا کمحوصله هستند یا گرفتاریهایی در محیطهای دیگر دارند، از مسائل مربوط به محیطهای دیگر میپرسند؛ حال آنکه بحث ما فعلاً در رابطه با محیط خانواده است.
* جامعه را نمیتوان با «شعار» اداره کرد
این را بدانید که شعار بیشعور ـیعنی شعاری که همراه با عمل نباشدـ اثر ندارد. شعار، بدون شعور، اگر اثری هم داشته باشد، اثرش مختصر است و رد میشود. گاهی هم اثر عکس دارد. شعاری که همراه با عمل نباشد، اگر خیلی خوب و درجه یک هم باشد، یک شعلهای میگیرد و بعد هم خاموش میشود. این را هم بگویم که یکی از مشکلات جامعه ما همین است؛ نمیشود جامعه را بر محور شعار اداره کرد. برای اصلاح جامعه، شعارها باید با شعور و همراه با عمل باشد؛ چه در بُعد دنیوی و چه در بُعد اخروی، چه مادی و چه معنوی. با صِرفِ شعار که چیزی اصلاح نمیشود. اگر انسان برای اصلاح مشکلات جامعه فقط شعار بدهد، گاهی اثرش چند ساعت بیشتر نیست؛ به چند روز هم نمیکشد که اثرش از بین میرود. به خصوص اگر در کنار آن شعار، عمل هم نباشد که دیگر هیچ! گاهی نتیجه عکس هم میدهد.
* همنشینی با بدان و خوبان، هر دو اثر گذار است
بحثی که ما در جلسه گذشته داشتیم این بود که مسئله تربیت ـکه از عناوین قصدیّه هم نیستـ تدریجیُّالحصول است. چه در بُعد فساد انسان و چه در بُعد صلاح او، هر دو تدریجیُّالحصول است و این روش بر اثر تکرار به صورت ملکه برای انسان حاصل میشود. روایاتی را هم که آنجا مطرح کردم، در بُعد فساد بود. حالا در بُعد صلاح هم روایتی را میخوانم. روایات متعددی هم تحت عنوان مصاحبت و مجالست هست که من آنها را جلسه گذشته عرض کردم.
در بُعد فساد این روایت از علیu را عرض کردم که حضرت فرمود: «صُحبَةْ الأَشرار تَکسِبُ الشَّر کَالرّیح إِذا مَرَّت بِالنَّتِن حَمَلَت نَتناً»؛[2] همنشینی با بدان، بدی را به همراه دارد، مانند بادی که اگر از روی شیئی بد بو بگذرد، با خود بوی بد را میبرد. این روایت به فساد و جنبه تخریبی در تربیت اشاره داشت؛ یعنی نقش تخریبی رابطه تنگاتنگ با بدها، آن هم با چاشنی محبت(همنشینی) مطرح شده بود. کاملاً عکس آن هم از علیu نقل شده است که «صُحبَةُ الأَخیار تَکسِبُ الخَیر کَالرّیح إِذا مَرَّت بِالطّیب حَمَلَت طیباً»؛[3] همنشینی با خوبان، خوبی بدست میآورد، مانند بادی که چون بر بوی خوشی گذر کند، بوی خوش میگیرد. یعنی حضرت دوباره عین مثالی که درباره فساد گفته بود را میزند؛ بوی خوش.
* آیا سرعت فاسد شدن و اصلاح شدن برابر است؟
مطلب دیگری که میخواهم در همین رابطه مطرح کنم این است که آیا این تدریجیُّالحصول بودن صلاح و فساد، سرعتش مساوی است؟ یعنی وقتی که میخواهند کسی را فاسد کنند، آیا فاسد کردن او از نظر سرعت و بُطئ(کندی) مانند اصلاح کردن زمان میبرد؟ مثلاً فرض کنید اگر کسی دو ماه با شخص فاسدی رفاقت داشته باشد، آیا فاسد میشود؟ یا اگر مدتی در یک محیط فاسد باشد، آیا فاسد میشود؟ و همینطور اگر کسی دو ماه در یک محیط سالمِ صالح باشد یا رفیق سالمِ صالح داشته باشد، آیا صالح میشود؟ اصل مسأله تدریجیُّالحصول است؛ حالا این مسأله مطرح میشود که آیا سرعت و کندیشان برابر است؟ آیا نقش تخریبی و نقش سازندگی از نظر بطیء بودن و سریع بودن یکسانند یا این دو با هم مختلف هستند؟ این یک بحث ریشهای است. من نمیخواستم اینگونه این بحث را مطرح کنم، چون ممکن است یک مقدار برای عموم سنگین باشد؛ ولی تا آنجایی که در توانم هست بحث را تنزّل میدهم.
* قوای بالفعل حیوانی و استعداد انسانی در وجود کودک
استاد ما (رضوان الله تعالی علیه)[4] در این رابطه مطالبی دارد که من عین مطالب و عبارات ایشان را نقل میکنم. ایشان میفرماید: «انسان در ابتدای ورود به این عالم، حیوانی بالفعل است و تحت هیچ میزان، چیزی جز شریعت حیوانات ـکه اداره شهوت و غضب استـ نیست». در جملهای دیگر ایشان میفرماید: «در مقام خود مُبرهَن است که انسان در اوّل پیدایش، پس از طی منازلی، حیوان ضعیفی است که جز به قابلیتِ انسانیّت، امتیازی از سایر حیوانات ندارد و آن قابلیتِ انسانیّت، فعلیّه نیست (فعلیت ندارد). اگر در تحت تأثیر مربی (یعنی تربیت او) واقع نشود، پس از رسیدن به حد رشد و بلوغ، یک حیوان عجیب و غریبی میشود».
مراد ایشان این است که هر بچهای که به دنیا میآید، یک فعلیّت و یکسری استعدادهایی دارد. ایشان میفرماید وقتی که بچه به دنیا میآید یک حیوان تمام عیار است. من از استادم نقل میکنم و البته از جنبههای علمی هم واقعیت مطلب همین است. همه ما که به دنیا آمدیم، در ابتدا از نظر فعلیت، یک حیوان دو پا بودیم. حیوان دو پا از چه چیزی تشکیل میشود؟ قوای حیوانی؛ یعنی شهوت و غضب و وهم. این سه مورد است که در کودک از ابتدای تولد و ورودش به این عالم وجود دارد. همه ما از این نظر، فعلی هستیم. یعنی این قوا در وجود ما فعلیّت دارد. اما از نظر استعدادی دو بخش از استعدادها را خدا در ما نهفته که من بارها از آنها به بذر و نشاء تعبیر کردهام. اگر یادتان باشد در حرفهایم میگفتم که خداوند در وجود ما، هم بذر انسانیت را پاشیده است و هم بذر معنویت را. به عبارت دیگر ما مفطوریم به فطرت انسانی؛ یعنی این مسائل با وجود ما همراه است. فطریات انسانی زیاد است؛ از جمله حیا؛ بذر و نشاء حیا را خدا در وجود همه ما کاشته است. از آن طرف در بُعد معنویت، آنجا هم فطریات هست. مثل خداجویی. در روایات هم داریم «کُلُّ مَولودٍ یولَدُ عَلَی الفِطرَة»[5] و «أَلفِطرَة هِی التّوحید»[6].
* وظیفه مربّی؛ شکوفایی بذر انسانی و الهی
حالا بحث در مورد مربّی است که وظیفه او چیست؟ تنها کار او این است که این استعدادها را با دستوراتی که از ناحیه خالق رسیده است به فعلیت برساند. وظیفه مربّی این است که این دستورات را به کار ببندد تا کودک در بُعد انسانی، یک انسان شود و در بُعد الهی، یک فرشته شود. استعدادش را خدا در او گذاشته است. کار مربّی این است که آن استعدادها را با دستوراتی که رسیده است شکوفا کند. چون آن کسی که او را خلق کرده میداند که باید چه کاری روی این انجام شود تا این بذر سر در آورد. اصلاً احتیاج نیست که مربّی زمین را شخم بزند یا بذر بپاشد؛ خصوصاً بچه، همه این استعدادها در او هست. فقط مربّی باید آن را آبیاری کند. همه اینها بحثهای گذشته من است. اینها را یادآوری میکنم تا به مطلب این جلسه برسیم.
* تربیت انسان؛ هدف از بعثت انبیاء
بعثت انبیاء برای همین بود. آنها آمدند برای اینکه دستوراتی را که برای به فعلیت رساندن این استعدادهاست، به ابناء بشر بگویند. یعنی انبیاء فقط برای تربیت این حیوان دو پا آمدند. مابهالامتیاز انسان از حیوانات دیگر همین استعدادهای او است، که در فرمایشات استاد ما هم آمده بود که مابهالامتیاز انسان همین است. انبیاء مبعوث شدند برای این هدف که این حیوان را انسان کنند و او را فرشته کنند.
* دعوت به دنیا مقصد بعثت انبیاء نیست
گاهی بعضیها یک سنخ مطالبی میگویند که اصلا صحیح نیست؛ مثل اینکه انبیاء دعوتشان هم برای تربیت انسان بوده و هم برای سامان دادن به امور دنیایی او. من دوباره به سراغ فرمایشات استادم میروم. ایشان میفرمایند: «بعضیها خیال کردهاند که دعوت پیغمبر اکرم دو جنبه دارد، دنیایی و آخرتی. این را مایه سرفرازی هم میدانند و این مطلب را کمال نبوت فرض کردهاند». در ادامه استاد ما میگوید: «اینها از دیانت بیخبرند و از مقصد نبوّت عاری و برئ هستند». من حرفهای خودم را نمیگویم؛ حرفهای ایشان را نقل میکنم. ایشان خیلی زیبا میفرمایند: «دعوت به دنیا از مقصد انبیاء به کلی خارج است، به جهت این که حس شهوت و غضب و شیطان باطنی (وهم)، برای دعوت به دنیا کفایت میکند و دیگر احتیاجی به بَعث رُسُل نیست و شهوت و غضب، قرآن و نبی لازم ندارد». اینها حرفهای امام(رضوان الله تعالی علیه) است. این کودک که به دنیا آمده، هم «شهوت» او فعلی است، هم «غضب» او فعلی است و هم «وهم» او. این قوای حیوانی او در بستر طبیعت تقویت هم میشود. مثلاً وقتی که فرد به حد بلوغ برسد، شهوت جنسی او گل میکند. لازم نیست تو کاری بکنی؛ خود او گل میکند. احتیاجی به تو ندارد که بخواهی کاری کنی که شهوت جنسی او تحریک شود؛ بدون تو هم تحریک میشود. این تعبیراتی است که ایشان دارد.
* پیامبر آمده است تا تو به وادی حیوانیّت نروی
ما در معارفمان راجع به پیغمبر اکرم داریم ـکه ظاهراً قابل انکار هم نیستـ که حضرت فرمودند: «بُعِثتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الاخلاقَ»؛[7] من فقط برای این مبعوث شدم که مکارم اخلاقی را تمام کنم. اصلاً میگوید غایتِ بعثت همین است. امام(رضوان الله تعالی علیه) در اینجا میفرماید: «در احادیث شریفه مجملاً و مفصّلاً به مکارم اخلاق بیش از هز چیز بعد از معارف اهمیّت دادهاند». یعنی پیغمبر اکرمr میگوید مبعوث شدهام برای تربیت و به این ترتیب تو خودبهخود قرب به خدا پیدا خواهی کرد و فرشته خواهی شد. مکارم اخلاق و اخلاق، همان امور تربیتی است. مبعوث شدهام که به انسان روش رفتاری، گفتاری و کرداری بدهم. آمدهام تا تو آدم شوی و به وادی حیوانیت نروی ـو به تعبیر استاد ماـ یک حیوان عجیب و غریب نشوی. من برای این مبعوث شدم. خدا هم که در قرآن میخواهد پیامبرش را مدح کند، میفرماید: «إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیم»؛[8] همانا تو دارای اخلاقی بزرگ هستی. بالاترین تعریفی که خدا از پیغمبر اکرمr کرده، این است. یعنی همین تربیت و ارائه روش رفتاری و کرداری. من برای آن چیزها مبعوث نشدم؛ بلکه آمدهام تربیتتان کنم. برای تربیت آمدهام. چون وقتی که من این روش را ارائه کردم، دیگر همه چیز درست میشود. وقتی که آدم شدی دیگر مسأله تمام است. چون رو به فساد رفتن مؤونهای لازم ندارد؛ تربیت است که به پیغمبر نیاز دارد.
* کسی که نفس خود را تربیت نکند شریک جرم او است
حالا من یک روایت از علیu بخوانم: «النَّفس مَجبولَهٌ علی سوء الأَدَب وَ العَبد مَأمورٌ بِمُلازَمَهِ حُسنِ الأَدَب وَ النَّفسُ تَجری فی مَیدان المُخالفَة وَ العَبد یَجهَد بِرَدِّها عَن سوءِ المُطالَبَةِ فَمَن أَطلَقَ عَنانَها فَهُوَ شریکٌ فی فَسادِها وَ مَن أَعانَ نَفسَه فی هَوی نَفسِه فَقَد أَشرَکَ نَفسَهُ فی قَتلِ نَفسِه»؛[9] نفس به بیادبی پیچیده است و بنده مأمور است به پایبندی به ادب نیک و نفس به سمت عرصه مخالفت میرود و بنده برای برگرداندن او از خواستههای ناپسند، تلاش میکند. پس هر کس افسار نفس را رها کند، در تباه کردن آن شریک شده و هر کس برای نیل به هواهای نفسانی خود تلاش کند، در قتل نفس خود شریک شده است.
* بعثت انبیاء برای مهار کردن حیوانِ نفس
این نفس که ما میگوییم یعنی آن نیروی حیوانیتِ تو، فعلی است؛ غضب و شهوت و وهم تو فعلیّت دارد. اما تو باید تربیتش کنی. اگر این حیوان را رهایش کنی، در بستر مخالفت پیش میرود؛ یعنی بر خلاف ودیعههای انسانی و الهیِ درون تو میرود. چون حیوانیت در او فعلیت دارد و احتیاج ندارد که آن را به فعلیّت برسانی. حیوان که دیگر مرز نمیشناسد. مثلاً او نمیفهمد که این مال کس دیگری است، که به او بگویی: آنجا نرو! اینها مال فلانی است...! اصلاً این حرفها را نمیفهمد. بنده میداند که نفس یک حیوان است؛ لذا به او مهار میزند، دهنه او را میکشد. اگر کسی هم این را مهار نکند و رهایش کند، در فساد آن شریک است. بعثت انبیاء و رُسُل برای این است که به نفس، مهار عقل و شرع بزند. میخواهد یک دهنه بزند، که با این افسار حیوان نفس را مهار کنی تا شهوت و وهم و غضب فعلی او رها نباشد و به طور افسار گسیخته عمل نکند و مهار شود.
* سرازیری افساد و سربالایی اصلاح
فساد یعنی سرازیر رفتن. اگر نفس را رهایش کنی، خودش میرود. بعد هم هرچه برود، سرعت میگیرد؛ چون سرازیر است. صلاح و درست کردن، سربالایی است و کاملاً برعکس فساد است. درست است که هر دو تدریجیُّالحصول هستند، اما در بُطئ و سرعت خیلی تفاوت دارند. انسان زود فاسد میشود، اما به صلاح رفتن دیر حاصل میشود. تربیت خیلی حوصله میخواهد.
* شهوت و غضب را ریشهکن نکن؛ تربیت کن
بله لازم نیست بذر بپاشی. بذر را خدا پاشیده است. لازم نیست تو نهالی درون او بکاری. نشاء را خدا زده است. تو باید جلوی شهوت و غضب فعلی را بگیری. نه آنکه قمعش کنی و ریشهاش را بزنی. به شهوت او روش بده! به غضب او روش بده! انبیاء آمدند که به من و تو روش بدهند، چه در بُعد شهوتمان، چه در بُعد غضبمان؛ نیامدند اینها را از بین ببرند. وجود، خیرِ محض است. همین که خدا اینها را در وجود ما قرار داده، یعنی فایده دارد و باید باشد. اما نباید رها باشند. انبیاء میخواهند روش بدهند و آن استعدادهای انسانی و الهی درونی من و تو را شکوفا کنند. لذا امام در اینجا میفرماید که بعضی خیال کردهاند که انبیا آمدهاند تا شهوت و غضب را نسبت به امور دنیا تحریک کنند. ایشان میگوید معلوم میشود که اینها اصلاً از دیانت بیخبرند که این حرفها را میزنند.
* اصلاح، بطیئ الحصول و افساد، سریع الحصول است
لذا من مطلبی را که میخواستم عرض کنم این است که چه شخص و چه جامعه، در هرمحیطی که باشد ـبحث من الآن کلی است و دیگر اختصاص به محیط خانواده نداردـ روشهای بد را زودتر یاد میگیرد. این بحث کلی است. تربیت تدریجیُّالحصول است، چه محیط خانوادگی باشد وچه محیط آموزشی باشد یا محیط شغلی باشد؛ هر جا که بروی تربیت تدریجیُّالحصول است. اما روش رفتاری دادن برای فساد یا برای صلاح با هم فرق دارد. چون مسائل شهوی و غضبی، با آنچه که در من فعلیّت دارد همسو است و لذا سریع اثر میکند. اصلاح، بطیئ الحصول و کُند است. فساد هم تدریجی است اما سریع الحصول است. اگر یک جامعه را رهایش کنی، سرازیری است و خودش میرود. اصلاً لازم نیست که مظاهر فساد را بیاورید و نمایش دهید؛ اتفاقاً باید جلوی آن را بگیری! این حرف که «باید بیتفاوت بود»، بر خلاف حرکت و هدف انبیاء و اولیاست. بیتفاوت؟! آنهایی که مسؤولند، باید جلوی مظاهر فساد را بگیرند. اگر رهایش کنید، جامعه خودش به سمت فساد میرود. لازم نیست تحریکش کنید؛ چه رسد که با مظاهر فساد برخورد هم نکنید. اگر برخورد نشود، جامعه سریع به فساد کشیده میشود. مگر آن وقت میشود این جامعه را به این زودیها درست و اصلاح کرد؟!
* به فساد کشیدن جامعه، آسان و سریع است؛ بر خلاف اصلاح آن
یک ساختمان بیست طبقه را در عرض چند روز شما میتوانید خرابش کنید؟ چند سال طول کشیده تا آماده شده است؟ مقدار زمانی که برای ساختن لازم است با مقدار زمانی که تخریب نیاز دارد، قابل قیاس نیست! پدر و مادر روی فرزندشان، بیست سال زحمت کشیدند، تو خیلی آسان میتوانی خرابش کنی. تخریب، آسان و سریع است. به فساد کشیدن جامعه، آسان و سریع است. همین که رهایش کنی، خودش میرود؛ سرازیری است. انبیاء برای اصلاح جامعه آمدند. برای تربیت جامعه آمدند. اصلاً تمام بعثت انبیاء و اولیاء برای تربیت است. ابناء بشر را میخواهند آدم کنند و از حیوانیت بیرون بیاورند و با روش گفتاری و کرداری دادن ابناء بشر را به سوی انسانیت و فرشته شدن رهنمون کنند. انسان، حیوان فعلی است. امام(رضوان الله تعالی علیه) میگوید: «رهایش کنی، حیوان عجیب و غریب در میآید»! خودش، خود به خود اینجوری میشود. وظیفه مربّی این است که نسبت به شهوت و غضب به او روش بدهد. یعنی همان روشی که از طریق وحی به ابناء بشر رسیده است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد...
پخش صوت دریافت صوت پخش فیلم دریافت فیلم
[1] وسائل االشیعه، ج 20، ص 154
[2] غررالحکم، ص 431
[3] غررالحکم، ص 429
[4] امام خمینی (رحمة الله علیه)
[5] بحارالأنوار، ج 3، ص 279
[6] بحارالأنوار، ج 3، ص 280؛ «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها قَالَ هِیَ التَّوْحِیدُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرُ الْمُؤْمِنِین»
[7] بحارالانوار، ج 68، ص 382
[8] سوره مبارکه قلم، آیه شریفه 4
[9] مستدرک الوسائل، ج 11، ص 137
غیرت مؤمن جلسه 8 (7/2/89)
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِین
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرین وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین.
رُوِیَ عَنْ رَسولِ الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم): «إِنَّ الغَیْرَةَ مِنَ الایِمان»[1]
* مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به تربیت بود و گفته شد اوّلین محیطی که به طور غالب انسان در آن ساخته میشود محیط خانوادگی و رابطه تنگاتنگ پدر و مادر با فرزند است؛ و در سه رابطه فرزند تربیت میشود چه از نظر دیداری، چه شنیداری و چه کرداری. جلسه گذشته وارد این بحث شدم که آن چیزی که در باب تربیت نقش زیربنایی و اساسی دارد، مسئله حیاء است. یعنی پردهداری که در مقابل آن پردهدری است و حیاء هم یک غریزه انسانی است. یعنی هر انسانی فطرتاً با حیاء است و مابهالامتیاز انسان از سایر حیوانات همین است.
بالأخره در آخر جلسه به روایاتی که وارد شده بود (که هم عامّه داشتند، هم خاصّه) در گفتار انبیاء ـیعنی بحث این نیست که یک پیغمبر بوده است. بلکه گویا همه پیامبران الهی این مطلب را داشتندـ اشاره کردم که «إِذا لَم تَسْتَحِ فَاعْمَلْ ما شِئْتَ»؛[2] اگر حیاء را از دست دادی آنجاست که دست به هر جنایتی میزنی. و روایتی از علی(علیه السلام) که میفرماید: «أَلحَیاءُ یَصُدُّ عَنِ فِعلِ القَبیحِ»[3]، حیاء است که مانع میشود انسان دستش آلوده به کار زشت و قبیح شود؛ چه قبحِ شرعی باشد، چه قبح عقلیِ عقلی باشد.
بحث راجع به اوّلین محیطی بود که انسان در آن محیط ساخته میشود، که محیط خانوادگی است و ایّام طفولیّت که در این مقطع زمانی سریع در طفل اثر میکند؛ هم در بُعد دیداری، هم در بُعد شنیداری و هم در بُعد رفتاری، و عمیق هم اثر میکند. جلسه گذشته بحث را در باب تربیت، بر این محور قرار دادم که آنچه نقش اساسی دارد عبارت از عنصر حیاء است و در مقابل آن وَقاحت است. آن پردهداری و این پردهدری است.
* امر قرآن کریم به اجازه خواستن کودکان نابالغ هنگام ورود به خلوتگاه پدر ومادر
در باب محیط خانوادگی در ارتباط با اطفال میروم سراغ آیاتی که در قرآن هست. در سورۀ نور است: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِیَسْتَأْذِنْکُمُ الَّذینَ مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ وَ الَّذینَ لَمْ یَبْلُغُوُا الْحُلُمَ مِنْکُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حیِنَ تَضَعُونَ ثِیابَکُمْ مِنَ الظَّهیرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لا عَلَیْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلى بَعْضٍ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ. وَ إِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَْذِنُواْ کَمَا اسْتَأذَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ ءَایَتِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ»[4]
خطاب به مؤمنین است؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید باید مملوکهای شما (چون مملوکات مَحرَم بودند) و کودکان نابالغ شما در سه وقت اجازه وارد شدن بگیرند. یعنی هنگامی که میخواهند در اتاقهای شما وارد شوند شما را آگاه کنند. منظور کودکان نابالغ است!
اول: پیش از نماز صبح. دوم: هنگام نیمروز که جامههای خویش را مینهید. سوم: بعد از نماز عشاء، یعنی وقتی که آماده خواب میشوید. بعد میفرماید: «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَکُمْ» اینها، سه وقتِ خلوت شماست. «لَیْسَ عَلَیْکُمْ وَ لا عَلَیْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ»؛ در غیر این سه وقت بر شما و آنها باکی نیست که بدون اجازه و آگاه ساختن، سرزده بر شما وارد شوند. چون آنها و شما با یکدیگر زیاد ارتباط دارید؛ این اشاره به رابطه تنگاتنگِ داخل خانه بین فرزند و پدر و مادر است. در ادامه میفرماید: خداوند آیات را چنین بیان میکند، خداوند دانا و حکیم است. آیه بعد: «وَ إِذَا بَلَغَ الْأَطْفَالُ مِنکُمُ الْحُلُمَ» چون کودکان شما به حدّ بلوغ رسیدند، باید مانند دیگران اجازه ورود بگیرند. دیگر بین آنها و دیگران فرقی نمیکند.
سه مطلب را که مربوط به بحث من است میگویم؛ اول: آیۀ شریفه میگوید: در سه نوبت فرزندان شما اگر بخواهند در اتاقهای شما وارد شوند کسب اجازه کنند. این که من تعبیر به اتاق میکنم، به این جهت است که در آیات قبل میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها ذلِکُم خَیرٌ لَکُم لَعَلَّکُم تَذَکَّرُونَ[5]» که مسئله آگاه ساختن و اجازه گرفتن در وارد شدن است. «حتَّى تَسْتَأنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها» یعنی شما سرزده وارد نشوید. در آیه «بیت» داریم، بیت آن موقع به اتاق اطلاق میشده امّا «دار» خانه است که صحن و حیاط دارد.
اجازه خواستن پیامبر اکرم(ص) هنگام ورود به خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها)
آیه بعدی آن این است: «فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکى لَکُمْ[6]» که پیغمبر اکرم خودشان هم به همین عمل میکردند که هیچ وقت سرزده وارد نمیشدند، این را هم شما زیاد شنیدید که حتی وقتی میخواست وارد خانه فرزندش یعنی یگانه دخترش بشود، میآمد درب خانه میایستاد و میفرمود: «السّلامُ علیکم یا اَهلَ بَیتِ النُّبوة» اگر اجازه ورود میدادند داخل میشد، اگر نه، بار دوم میفرمود، اگر اجازه ورود نمیدادند بار سوم... اگر پیغمبر میدید اجازه نمیدهند، برمیگشت. سرزده وارد نمیشد این آیه هم به همین شیوه اشاره میکند.
عرض کردم اینکه تعبیر به اتاق کردم جهت آن این است که آیات قبل آن بیوت دارد، مراد از «بیت» هم اتاق است، ولی «دار»، خانه است. جای این بحثها اینجا نیست و من خیلی نمیخواهم طلبگیاش بکنم، میخواهم فقط به آن اندازهای که مربوط به بحثم است اشاره کنم.
امر قرآن کریم در این آیات به پدر ومادر است نه فرزندان!
اینجا سه نوبت برای وارد شدن فرزندان مطرح میکند: صبح، ظهر، شب. امّا در اینجا این خطاب به بچّهها نیست، خطاب به بزرگترهاست، به پدر مادرها است. میفرماید: «یا أَیُّها الَّذینَ آمَنوا» ندارد یا أَیُّها الأطفال. ای پدرها و مادرها! بچّههایتان باید در سه نوبت که در اتاقِ شما وارد میشوند از شما اجازه بگیرند و شما را آگاه کنند که میخواهند وارد اتاق شوند. سه نوبت چه وقت است؟ صبح، ظهر، شب. در اینجا شاید کسی بگوید آخر چرا؟ بچّهام است، آن هم بچه نابالغ (صریح آیه است: «وَ الَّذینَ لَمْ یَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْکُمْ»، بچههای نابالغ شما ، یعنی هنوز بالغ نشده است، او باید اجازه بگیرد و تو باید این روش تربیتی را به او بدهی) میگوید چرا باید اجازه بگیرد؟ در آیه راجع به ظهر (یعنی در وسط روز) توضیح میدهد. و بعد از توضیح، صبح و شب آن را هم میفهمید، در وسط روز که راجع به ظهر است (« وَ حِینَ تَضَعُونَ ثِیَابَکُم مِّنَ الظَّهِیرَه » این مربوط به ظهر است) چه میگوید؟
من اینجا یک توضیحی بدهم: این آیات در حجاز نازل شده، و حجاز منطقه حارّه (گرم) است. نیمروز که میشد وقتی اینها از سر کار برمیگشتند به خانه، چون هوا گرم بود چه میکردند؟ لباس رو را در میآوردند و تخفیف میدانند، گرمشان بود. کأنّه نیمهعریان میشدند.
میگوید این سه وقت، اوقاتِ خلوت شماست، یعنی صبح قبل از نماز فجر که بلند میشوی، از کجا بلند میشوی؟ از داخل بسترت بیرون میآیی. به تعبیر روز میگویم: هیچوقت ما نشنیدیم کسی با لباس بیرون از منزل بخوابد. موقعی که از خواب بلند میشوی، از رختخواب میآیی تو نیمهعریانی یعنی لباس خواب تن تو است. بعد از نماز عشاء چه؟ چون آن موقع نماز عشاء را که میخواندند، میرفتند در بستر که بخوابند. موقع خواب در لباس تخفیف میدهند. « ثَلَاثُ عَوْرَاتٍ » بچّههای نابالغ در این سه موقعیّت اگر بخواهند وارد شوند در اتاقِ شما که خلوتگاه شماست، باید به آنها یاد بدهی و تربیتش کنی که با اجازه و آگاه ساختن شما وارد بشوند. به در بزند و کسب اجازه کند؛ چون تو نیمهعریانی و در این حالت شما را نبیند.
علّتِ امر به اجازه خواستن: دریده نشدن حیای فرزندان
چرا؟ اینها همه برای این بوده است که وقتی تو نیمهعریانی و او با این حال وارد شود پرده حیای او دریده میشود. معمولاً در این حالت نیمهعریانی که آدم هست چه بسا یک سنخ اعمال قبیحه هم از او صادر بشود که قبح عقلی و عرفی و امثال اینها دارد. در جلسه قبل گفتم، نسبت به فرزندانتان شماها پردهداری را بیاموزید نه پردهدری را. نگاه کنید بچههای نابالغ را میگوید.
این آیات همه در سوره نور است که مسئلۀ عفّت و عفاف را مطرح میکند. عفّت را گفتم که شاخه حیاء است؛ که من بعداً در باب مسئلۀ عفّت وارد میشوم.
« یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها ذلکم خَیرٌ لَکُم لَعَلَّکُم تَذَکَّرُونَ[7]»، همین کاری را که پیغمبر میکرد، دربِ خانة دخترش که میرسید سلام میکرد و میفرمود: « السّلامُ علیکم یا اَهلَ بَیتِ النُّبوة» سرزده داخل نمیشد. «فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکى لَکُمْ[8] »، بدون اجازه وارد نشوید « وَ إِنْ قیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا » اگر به شما گفته شد بازگردید، باز گردید. الآن در یک حالی نیست که بتواند تو را بپذیرد.
بعد در آنجا وقتی یک سنخ احکام را مطرح میکند، در آخر حتّی نسبت به آن کسانی را که در باب ازدواج امید ازدواج آنها نیست، مثل عجوزهها (پیرزنها)، میگوید: « وَ لْیَسْتَعْفِفِ الَّذینَ لا یَجِدُونَ نِکاحاً[9]» و کسانی که دیگر امید ازدواج برای آنها نیست عفاف بورزند. روی عفّت دارد دور میزند« وَ لْیَسْتَعْفِفِ » عفّت را برای آن کسانی که دیگر عجوزه شده و دیگر امید اینکه او ازدواج کند نیست. میگوید او هم عفّت! هم از بچه عفّت، هم از پیرزن عفّت.
انتقاد از بیمبالاتی پدران و مادران در نوع پوشش خود و فرزندان
بعد من میرسم به احکام ولی این را به شما بگویم، اسلام بر محور پردهداری است که پردهداری امری است فطری برای انسان، مابه الامتیاز انسان از حیوانات است، روی این تکیه میکند، همسو با او است. نکند یک کاری کنی آنچه را که من در نهاد او گذاشتم به عنوان ودیعه الهیّه که حیاست، این پرده را توِ پدر و مادر بدری! بچّه نابالغ را میگوید. بالغ شد که هیچ! وای به حال آن کسانی که این بچّههای نابالغ را نیمهعریان در ملأ عام بیاورند، وای به حالتان! میگوید در خانهات، در اتاقت که میخواهد بیاید ـ ای پدر، ای مادر ـ به او بگو وقتی خواست وارد شود، به درب بزند و اجازه بگیرد و سرزده وارد نشود. وای به حال تو ای پدر و مادر! که ـ نعوذ بالله ـ خودت بخواهی اینگونه در ملأ عام بیایی، تو مسلمانی!؟ تو دنبالهرو فاطمه(سلام الله علیها)هستی؟! آیه خواندم برای تو، من اهل خطابه و شعار نیستم! میگوید اینها در این سه نوبت اجازه بگیرند. چون آن سه نوبت که در اتاقت هستی خلوتگاه تو است، نیمهعریانی. با لباس خواب هم تو را نبیند، پرده حیای او دریده میشود.
عنصر حیاء در حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
همه شما شنیدهاید دیگر و میدانید که پیغمبر اکرم(ص) راجع به حضرت زهرا (سلام الله علیها): فرمود «فاطِمَةٌ بَضعَةٌ مِنّی» فاطمه پارۀ تن من است. میدانید این را چه جاهایی گفته است؟ اکثر مواردی که پیغمبر گفته است «این پارۀ تن من است» کجا بوده است؟ در چه رابطهای گفته است؟ این تعبیر متواتر است، عامّه و خاصّه نقل کردهاند، در این هیچ شبههای نیست، یک نفر شبهه نکرده که این را پیغمبر اکرم نگفته است، من چند مورد آن را میگویم:
بهترین زنها کیست؟
اول: داریم پیغمبر اکرم خودشان نشسته بودند و اصحابشان هم بودند، سؤال کرد: « ما هو خَیرُ للنِّساءِ؟» بهترین زنها کیست؟ راوی میگوید: «فلَم نَدرِ ما نَقوُل» گفتیم نمیدانیم چه بگوییم، «فَصارَ عَلِیٌّ إِلی فاطِمَة فَأَخبَرَها بِذلِک»؛ دارد آنجا امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) رفت و وارد منزل شد و قضیه را گفت. گفت یک همچنین سؤالی پیغمبر کرده همه در جواب آن ماندهاند، زهرا(سلام الله علیها) گفت: بهترین زنان، آن زنی است که به مرد نامحرم نگاه نکند و مرد نامحرم هم او را نبیند. علی(علیه السلام) برگشت، به پیغمبر جواب را گفت. پیغمبر رو کرد و گفت: «فَقالَ لَه: مَن عَلَّمَکَ هذا؟»، بگو ببینم چه کسی این را به تو یاد داد ؟ «قال: فاطمة» گفت: فاطمه. اینجا بود که پیغمبر فرمود: «إِنَّها بَضعَةٌ مِنّی»[10] یک مورد اینجا بود. در روایت دیگری آمده است که علی(علیه السلام) فرمودند: «قَالَ لَنَا رَسُولُ اللَّهِ أَیُّ شَیْءٍ خَیْرٌ لِلْمَرْأَةِ فَلَمْ یُجِبْهُ أَحَدٌ مِنَّا فَذَکَرْتُ ذَلِکَ لِفَاطِمَةَ فَقَالَتْ مَا مِنْ شَیْءٍ خَیْرٌ لِلْمَرْأَةِ مِنْ أَنْ لَا تَرَى رَجُلًا وَ لَا یَرَاهَا فَذَکَرْتُ ذَلِکَ لِرَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ صَدَقَتْ إِنَّهَا بَضْعَةٌ مِنِّی».[11]
حجاب از مرد نابینا
دوم: روایت از امام هفتم (علیه السلام) است که این را شنیدید و شاید منبریها برای شما نقل کرده باشند، من اینها را میگویم چون من در اینها نکته دارم، یک شخص نابینایی آمد و اجازه گرفت که وارد بشود، و زهرا (سلام الله علیها) بلافاصله رفت و پوشش را بر تن کرد. ما میگوییم چادر. هرچه بود. پیغمبر رو کرد به او و گفت چرا رفتی چادر سرت کردی؟! اینکه نابینا است! البته این را پیغمبر عمداً گفت، برای اینکه این مطلب به من و تو برسد. (ای مادرها! توجّه کنید) گفت این که تو را نمیبیند « فَقالَتْ إِنْ لَمْ یَکُنْ یَرانِی فَإِنّی أَرَاهُ وَ هُوَ یَشُمُّ الرِّیحَ فَقَالَ رسوُلُ الله أَشْهَدُ أَنَّکَ بَضْعَةٌ مِنّی»؛[12] زهرا (سلام الله علیها) عرضه داشت: او من را نمیبیند؛ ولی من که او را میبینم! او بوی من را استشمام میکند. من نشنیدهام که زهرا (علیهاالسلام) مثلاً آن موقع عطر زده بوده است. اینجا پیغمبر فرمود: من گواهی میدهم که تو پارۀ تن منی.
پوشاندن خود از نامحرم؛ نزدیکترین حالات زن به پروردگار
سوم: پیغمبر اکرم راجع به زن از اصحابش سؤال کرد و بعد گفت: «مَتی تَکوُنُ أَدْنَی مِنْ رَبِّها» در چه حالتی است که زن خیلی به پروردگارش نزدیک میشود؟ نزدیکترین جا به پروردگارش کجا است؟ قرب الی الله تعالی مراتب دارد، درجات دارد. آنجایی که خیلی نزدیک میشود به خدا کجاست؟ «فَلَمّا سَمِعَتْ فاطِمَةُ (سلام الله علیها) ذلِکَ قالَتْ: أَدْنَی مَا تَکوُنُ أنْ تَلْزَمَ قَعْرَ بَیْتِها» وقتی زهرا(سلام الله علیها) شنید با یک جملۀ کنایهای فرمود: آن حالتی که خودش را از نامحرم میپوشاند، نزدیکترین حالت به خدا است. نه نماز! نه سجده! نه روزه! آن وقت میدانی پیغمبر چه گفت؟ «فَقال رُسولُ الله إِنَّ فاطِمَةَ بَضعَةٌ مِنّی».[13]
خیلی روایت داریم؛ من فقط این موارد را گفتم. کجاها گفت؟ در چه رابطهای گفت؟ مربوط به چه خصوصیّت او بود که پاره تن اوست؟ آنجایی را که پردهدار است نه پردهدر.
احکام اسلام بر محور حیاست
من مقصدم این بود. ما بسیاری از احکامی که در شریعت داریم چه در بُعد اجتماعی، چه در بُعد فردی بر محور حیاست. در بُعد اجتماعی و فردی مثال میزنم:
در بُعد اجتماعی: شما خیلی میگویید امربه معروف نهی از منکر، البته این روزها لَقلَقه زبان شده است ولی عملاً خبری نیست. شوخی هم میکنند، نمیخواهم حرفهایی را بزنم. این پردهداری است و پردهدری در سطح جامعه. اینکه نهی از منکر واجب است برای همین است. میخواهد پردهدری کند در جامعه؛ منکر، پردهدری است. جلوی پردهدری در جامعه را میخواهد بگیرد، میگوید نهی از منکر واجب است. چرا؟ چون پردهدری است در جامعه، پُررو کردن مردم نسبت به خدا است، حریم الهی را شکستن است، حیای من الله را از بین بردن است، بیاورم در قالب اصطلاح، چون جلسه گذشته گفتم حیاء من الله، حیاء من الخلق، حیاء من النفس. بالاترین حیاء، حیاء من الله است. این میخواهد پردهدری کند. لذا اینجا نگاه کنید مسئله این است، دوباره حیاء محوریت دارد، بحث پردهداری است و پردهدری است.
مثال در بعد فردی: غیبت حرام است. چرا؟ چون پردهدری است، عیب دیگران را فاش کردن و بازگو کردن حرام است. این پردهدری است. میگوید حرام است. باید پردهدار باشی نه پردهدر.
حالا اگر خودش پرده خودش را درید، خودش سوا است میگوید اینجا دیگر رهایش کن.
« قَالَ رَسوُلُ الله (صلّی الله علیه و آله وسلّم): مَن أَلْقَی جِلْبَابَ الْحَیاءَ فَلا غِیْبَةَ لَهُ[14]» کسی که خودش پرده حیاء را کنار زد، اینجا غیبت او اشکال ندارد. حتی پیغمبر در روایت «جلباب» یعنی پرده مصرف میکند. یعنی خودش، خودش را بیآبرو کرده است. نگاه کنید من به عنوان مثال گفتم، غالب احکام شرعیّه بر محور حیاء است. من نمیخواهم وارد این بحث بشوم، این بحث خودش، بحث مفصّلی است، چه فردی آن، چه اجتماعی آن، محور، حیاء و پردهداری است و در مقابل پردهدری است که حرام است. پردهداری واجب و پردهدری حرام است.
وظیفه پدر ومادر شکوفا کردن عنصر حیاء در فرزند است
حالا غرض این که: چون بحثم راجع به خانواده بود، پدر و مادر باید این غریزه انسانیّهای که در او است را شکوفا کنند نه اینکه حیاء را در بچّه سرکوب کنند. لذا آیه صریحاً اینها را میگوید. تا میگویی آخر این چه قیافهای است که دختر بچّه را بیرون آوردی؟ میگوید هنوز تکلیف نشده است؛ تویی که مَحرَم او هستی، قرآن میگوید بدون اجازه وارد نشود، آن وقت تو او را نیمهعریان آوردهای در ملأ عام؟ خاک بر سر شیطان. ـ نعوذ بالله ـ خودت هم در کنار او همین گونه؟ ـ نعوذ بالله ـ گفتم نمیتوانم من حرف بزنم، بدان که تو داری به او روش میدهی و تربیتش میکنی و او را بیحیاء بار میآوری.
ذکر توسّل
بگذرم
میخواهم توسّل پیدا کنم. حق داشت پیغمبر، آنگونه که در روایات معتبره هم
هست، هنگام وفاتش که میشود ابن عباس نقل میکند که دیدیم بارها و بارها
پیغمبر گریه میکند، گریه هم به گونهایست که اشکهایش روی محاسنش سرازیر
میشود، همه هم تعجّب کردیم، سؤال کردیم: یا رسول الله سبب گریه شما چیست؟
چرا اینقدر گریه میکنید؟ فرمود: گریه میکنم برای فرزندانم و آنچه را که
این امّت بعد از من به آنها روا میدارند، به تعبیر من این کلّی بود. دومی
آن: میدانی چیست؟ اسطورۀ عصمت و حیا را میکوبند. بَضعَةٌ مِنّی را. یعنی
حضرت زهرا (سلام الله علیها)، اسطوره عصمت و حیا را
میکوبندش. میگوید «کَأَنّی بِفاطِمة[15]». اسم میبرد دیگر. گویا
میبینم دخترم فاطمه را، میبینم، که به او ستم شده است، منِ بابا را صدا
میکند، میگوید « یا أَبَتاه »، منِ پدر را صدا میکند، احدی از این امّت
او را اجابت نمیکند، کمک او نمیکند، این چه وقت بود؟ میگویند موقعی که
زهرا بین در و دیوار قرار گرفت، صدای او بلند شد « یا أَبَتاه »...
[1] . وسائل الشیعة، ج 20، صفحه 154
[2] . بحارالانوار، جلد 68، صفحه 333
[3] . غرر الحکم، صفحه 257، روایت 5454
[4] . سوره مبارکه نور، آیات 58-59
[5] . سوره مبارکه نور، آیه 27
[6] . سوره مبارکه نور، آیه 28
[7] . سوره مبارکه نور، آیه 27
[8] . سوره مبارکه نور، آیه 28
[9] . سوره مبارکه نور، آیه 33
[10] . حلیة الأولیاء، ج 2، ص 41
.[11] مستدرک الوسائل، ج 14، ص 182
[12] . بحار الانوار، جلد 43، صفحه 91
[13] . بحار الانوار، جلد 43، صفحه 92
[14] . مستدرک الوسائل، جلد 8، صفحه 461
[15] . بحارالانوار، جلد 43، صفحه 156